Sözümüz Véblaqları سؤزوموز وئبلاقلاري

Telegram Ķanallarıتلگرام کاناللاري

Dış Bağlantılar ديش باغلانتيلار

Friday, January 20, 2017

خاطره‌ای از علی‌رضا نظمی افشار در باره‌ی سرشماری سال ۱٩٤٨ اهالی اورمو (اورمیه) و نه‌بود جمعیت قابل ملاحظه‌ی کورد در شهر: تورک ٨٨،٢ درصد، کورد ٢،٤ درصد

خاطره‌ای از علی‌رضا نظمی افشار در باره‌ی سرشماری سال ۱٩٤٨ اهالی اورمو (اورمیه) و نه‌بود جمعیت قابل ملاحظه‌ی کورد در شهر: تورک ٨٨،٢ درصد، کورد ٢،٤ درصد 

مئهران باهارلی

خلاصه:

علی‌رضا نظمی افشار در بخشی از خاطرات خود اطلاعاتی را در باره‌ی سرشماری سال ۱٩٤٨ اورمو مرکز آزربایجان غربی واقع در تورک‌ایلی، ترکیب دموگرافی شهر بنا به نتایج این سرشماری، و ارتباط اورمو (اورمیه)ی تورک با گروه‌های کورد داده است. بنا به این سرشماری، تفکیک قومی جمعیت اهالی اورمو در سال ۱۹۴۸ چنین بود: تورک ۸۸.۲ درصد با اکثریت مطلق، آشوری ۴.۵ درصد، یهودی ۴.۰۷ درصد، کورد ۲.۴۲ درصد، و ارمنی ۰.۷۹ درصد. در آن مقطع در شهر اورمو جمعا ۱۵۲ خانوار کورد مرکب از ۷ خانواده‌ی ارباب کورد با خدمه، ۱۲۱ خانوار شناسنامه‌دار کورد و ۲۴ خانوار بی‌شناسنامه‌ی کورد ساکن بودند. سرشماری بین ۳ - ۱٦ آوریل سال ۱٩٤٨ انجام شد. مسئولین انجام سرشماری سه مقام تورک، یک ارمنی، یک آسوری و یک کلیمی بودند. دغدغه‌ی اصلی از انجام این سرشماری، آگاهی بر وضعیت کوردهای اخیرا اسکان یافته در داخل شهر بود. در آن دوره سرکرده‌ی آن‌ها عَمَر خان  شکاک بود. او دست راست سیمیتکو و شخصی بود که در تمام جنایات و قتل و غارات انجام گرفته‌ی قبلی توسط اشقیاء کورد بر علیه مردم اورمو و منطقه رول اصلی را بر عهده داشت. حاکم و شهردار اورمو از احتمال تهاجم و حمله‌ی اشقیاء کوردها به شهر اورمو، وقوع فتنه‌ای مانند فتنه‌ی سیمیتکو، در کار بودن دست‌هایی برای تکرار کردن جنایات و قتل و غارت‌های کوردی، و در آن صورت از فعالیت کوردهای عَمَر خان  در داخل شهر بر علیه مردم، جدا اندیشناک بودند. در این خاطره به یک مورد مشخص از تخریب میراث فرهنگی و تمدنی تورک در اورمو (اورمیه)، یعنی نابود شدن یک صندوق پر از یادداشت‌ها و نوشته‌جات و کتب باارزش تاریخی از زمان منصور بیگ گوندوزلوی افشار از دوره‌ی آق‌قویون‌لو به دست مهاجمین کورد هم ذکر شده است.

Özet

Alireza Nazmi Afshar, anılarının bir bölümünde, Türkili'nin Batı Azerbaycan bölgesindeki Urmu (Urmiye) kentinde 1948 yılında gerçekleştirilen nüfus sayımına dair bilgiler sunmaktadır; bu bilgiler, söz konusu sayım sonuçlarına dayalı demografik yapıyı ve Türk kenti Urmiye ile Kürt gruplar arasındaki ilişkiyi de kapsamaktadır. Sayım sonuçlarına göre, 1948 yılında Urmiye nüfusunun etnik dağılımı şu şekildeydi: Türkler %88,2 (mutlak çoğunluk), Asuriler %4,5, Yahudiler %4,07, Kürtler %2,42 ve Ermeniler %0,79. O dönemde Urmu (Urmiye) şehrinde toplam 152 Kürt hanesi ikamet etmekteydi. Bu haneler; maiyetleriyle birlikte yedi Kürt toprak sahibi aile, kaydı bulunan 121 Kürt hanesi ve kaydı bulunmayan 24 Kürt hanesinden oluşuyordu. Nüfus sayımı 3 Nisan ile 16 Nisan 1948 tarihleri ​​arasında gerçekleştirildi. Sayımdan sorumlu yetkililer arasında üç Türk, bir Asuri, bir Yahudi ve bir Ermeni yer alıyordu. Sayımın temel amacı, yakın zamanda şehir içine yerleşmiş olan Kürtlerin durumunu tespit etmekti. O dönemde liderleri Amar Han Şekak idi. O, Simitko’nun sağ koluydu ve Kürt eşkıyalar tarafından Urmu (Urmiye) halkına ve çevre bölgesine karşı gerçekleştirilen önceki vahşet, cinayet ve yağma eylemlerinde kilit bir rol oynamıştı. Urmu valisi ve belediye başkanı; Simitko dönemindeki kargaşanın ve benzer vahşetleri tekrarlamaya niyetli olanların girişimlerinin yeniden yaşanmasından duydukları endişeyle, bu Kürt eşkıyaların şehre saldırma ihtimali karşısında büyük bir kaygı içindeydiler. Özellikle, Amar Han’a sadık Kürtlerin bizzat şehir içinden yerel halka karşı harekete geçme ihtimali onları tedirgin ediyordu. Anı kitabı ayrıca, Urmu'da (Urmiye) Türk kültürel ve medeniyet mirasının tahrip edilip yitirilmesine dair belirli bir olayı; yani, Akkoyunlu döneminden Mansur Bey Gündüzlü Afşar çağına ait tarihî açıdan değerli notları, yazıları ve kitapları içeren bir sandığın Kürt istilacılar tarafından alınıp götürülmesiyle yaşanan kaybı da anlatmaktadır.

Abstract

In a portion of his memoirs, Alireza Nazmi Afshar provides information concerning the 1948 census of Urmu (Urmia) in the West Azerbaijan region of Turkili, including the city's demographic composition based on the results of that census, and the relationship between Turkish Urmia (Urmiyeh) and Kurdish groups. According to the results of this census, the ethnic composition of Urmia's population in 1948 was as follows: Turks 88.2% (an absolute majority), Assyrians 4.5%, Jews 4.07%, Kurds 2.42%, and Armenians 0.79%. At that time, a total of 152 Kurdish households resided in the city of Urmu (Urmia). These consisted of seven Kurdish landlord families with their retainers, 121 registered Kurdish households, and 24 unregistered Kurdish households. The census was conducted between April 3 and April 16, 1948. The officials responsible for the census included three Turkish officials, one Assyrian, one Jew, and one Armenian. The primary purpose of the census was to ascertain the status of the Kurds who had recently settled within the city. At the time, their leader was Amar Khan Shekak. He was Simitko’s right-hand man and a key figure in the earlier atrocities, killings, and pillaging perpetrated by Kurdish brigands against the people of Urmu (Urmia) and the surrounding region. The governor and mayor of Urmu (Urmia) were deeply concerned about the prospect of an attack on the city by these Kurdish brigands, fearing a recurrence of the Simitko turmoil and the efforts of that intent on replicating such atrocities. They were particularly apprehensive about the possibility that Kurds loyal to Amar Khan to mobilize against the local population from within the city itself. The memoir also recounts a specific instance of the destruction and loss of Turkish cultural and civilizational heritage in Urmu (Urmia) —namely, the loss of a chest containing the historically valuable notes, writings, and books dating back to the era of Mansur Bey Gunduzlu Afshar of the Aq Qoyunlu period, which was taken by Kurdish invaders.





مقدمه

رابطه‌ی اشقیاء و بسیاری از سران عشایر و رهبران سیاسی و تشکیلات مسلح کورد با اورمو (اورمیه) در چند قرن اخیر عبارت بوده است از تهاجم و غارت و قتل عام‌های مکرر و تلاش بلاانقطاع برای اشغال این شهر تورک. صرفا در قرون ۱۹ و ۲۰ عوامل کوردی مذکور بیش از ۳۰۰ بار به شهر اورمو (اورمیه) حمله و تهاجم کرده‌اند. این واقعیت در منابع تاریخی ایرانی و خارجی متعدد، از جمله در خاطرات شخصی و روزنامه‌ها و کتب تاریخ و گزارشات مقامات دولتی ایرانی و خارجی ثبت و مستند شده‌ است. به عنوان مثال از خارجیان ویلیام جکسون متخصص زبان‌های هندیک و ایرانیک که سفری به اورمو (اورمیه)ی در آغاز قرن بیستم داشته، در خاطرات خود این شهر را فاقد اهالی کورد، و کورد را یک عنصر غیر بومی و خارجی و مایه‌ی تهدید دائمی برای شهر اورمو معرفی می‌کند. لورد کورزون سیاست‌مدار انگلیسی اورمو (اورمیه)‌ی اوائل قرن بیستم را شهری که از خارج با «وحشت و ترور کوردی» تهدید می‌شد و کوردها را گروهی که قصد تهاجم و اشغال و غارت شهرهای تورک‌نشین از جمله اورمو (اورمیه) را داشتند توصیف کرده است. الی اسمیت و هریسون گری اوتیس دووایت دو میسیونر پروتستان - شرق‌شناس - آکادمیسین آمریکایی، کوردها را غارت‌گرانی خیانت‌کار و یغماگرانی خون‌آشام می‌نامند که کاملا خارج از کونترول دولت ایران می‌باشند، و هر وقت که دولت ایران به علل داخلی و یا خارجی تضعیف ‌شود اورمو (اورمیه) در معرض تهاجمات خصمانه‌ی آن‌ها قرار می‌گیرد.

اطلاعات بسیاری از فعالین سیاسی آزربایجان‌گرا از مرکز و شرق آزربایجان، در باره‌ی تاریخ مردم تورک و به ویژه تهاجمات و خون‌ریزی‌ها و وحشت و ترور و توسعه‌طلبی کوردی و ارمنی و آسوری و ..... در دوره‌ی مشروطیت و جنگ جهانی اول نادرست و در حد صفر است. نااگاهی در باره‌ی این دوره که نقشی تعیین‌کننده در تسریع روند تشکل هویت ملی تورک به معنی مودرن و نیز ملت‌شونده‌گی خلق تورک داشته، یکی از عواملی است که باعث گردیده خودآگاهی و هویت ملی مودرن تورک در بین بسیاری از نخبه‌گان و سیاسیون منطقه‌ی مرکز و شرق آزربایجان ایجاد نه‌شود. در نتیجه‌ی این امر، امروز اغلب آزربایجان‌گرایان تورک‌ستیز پان‌ایرانیست و استالینیست برخاسته از این منطقه‌ - به لحاظ تاریخی تحت تاثیر عمیق و نفوذ شدید سه جریان ضد تورک «ایرانی‌گرایی – فارس‌گرایی»، «شیعی‌گری» و «کومونیسم روسی» - هستند.

ضروری است واقعیت‌های موجود در باره‌ی رابطه‌ی اورمو (اورمیه) و کورد را بدون سانسور و اغراق و به طور مستند، به منظور جلوگیری از بازنویسی تاریخ و تاریخ‌بافی توسط محققین و گروه‌های توسعه‌طلب کورد و آزربایجان‌گرایان ضد تورک، پیش‌گیری از تکرار خون‌ریزی‌ها و قتل عام‌های بیشتر، و برای شتاب دادن به تشکل هویت ملی تورک در میان نخبه‌گان آزربایجان‌گرای ناآشنا با تاریخ معاصر خلق تورک منتشر کرد و در باره‌ی آن‌ها به افکار عمومی آگاهی‌دهی نمود. هم‌چنین می‌بایدخاطرات و روایات باقی‌مانده از بازمانده‌گان آن دوره را قبل از آن که فراموش و نیست شوند، به سرعت جمع‌آوری و مکتوب کرده در معرض افکار عمومی و محققین قرار داد. این‌گونه خاطرات و روایت‌ها که هنوز در افواه مردم تورک اورمو (اورمیه) و منطقه جاری هستند از منابع و ماخذ ذی‌قیمت و منحصر به فرد تاریخی به‌شمار می‌روند.

اخیرا علی‌رضا نظمی افشار بخشی از خاطرات شخصی خود را که دارای اهمیت فوق‌العاده‌ی تاریخی‌ هستند به صورت تک‌نگاری‌هایی کوتاه در صفحه‌ی فیس‌بوکی خود منتشر کرده است. شماری از این‌ها در باره‌ی رابطه‌ی اورمو (اورمیه)ی تورک با گروه‌های کورد می‌باشد. نوشته‌ی حاضر در باره‌ی یکی از این خاطرات است که در آن چندین مورد بسیار مهم در ارتباط اورمو (اورمیه)ی تورک با گروه‌های کورد ذکر و مستندسازی شده است. در زیر پس از ذکر چند نکته، متن این خاطره به فارسی و انگلیسی، هر دو به قلم علی‌رضا نظمی افشار را آورده‌ام:

۱-دموگرافی شهر اورمو (اورمیه) و نه‌بود جمعیت قابل ملاحظه‌ی کورد در آن: بنا به سرشماری اهالی اورمو (اورمیه) در سال ۱۳۲۷ شمسی (۱۹۴۸)، شهر دارای جمعیتی بالای پنجاه و دو هزار نفر، و تفکیک قومی جمعیت آن چنین بود: تورک ۴۵۸۶۷ نفر (۸۸.۲ درصد)، آشوری ۲۳۴۶ نفر (۴.۵ درصد)، یهودی ۲۱۱۶ نفر (۴.۰۷ درصد)، کورد ۱۲۶۱ نفر (۲.۴۲ درصد)، و ارمنی ۴۱۰ نفر (۰.۷۹ درصد). بنا به صاحب خاطرات، در آن مقطع در شهر اورمو جمعا ۱۵۲ خانوار کورد مرکب از ۷ خانواده‌ی ارباب کورد با خدمه، ۱۲۱ خانوار شناسنامه‌دار کورد و ۲۴ خانوار بی‌شناسنامه‌ی کورد ساکن بودند.

ترکیب قومی-ملی تقریبی اهالی شهر اورمو (اورمیه) بر اساس سرشماری آوریل سال ۱۹۴۸

(از خاطرات شخصی علی‌رضا نظمی افشار)

 

تورک

آسوری

یهودی

کورد

ارمنی

کل

جمعیت

۴۵۸۶۷

۲۳۴۶ نفر

۲۱۱۶ نفر

۱۲۶۱ نفر

۴۱۰ نفر

۵۲۰۰۰

درصد

۸۸.۲ درصد

۴.۵ درصد

۴.۰۷ درصد

۲.۴۲ درصد

۰.۷۹ درصد

صد درصد

۲-اطلاعاتی در نحوه‌ی انجام سرشماری: این سرشماری در فروردین سال ۱۳۲٧ شمسی به توصیه و صلاح‌دید محمدحسن خان امیرنظمی افشار (ملقب به نظام‌السلطنه افشار)[1] به پسرش باقرخان نظمی افشار (پدر علی‌رضا نظمی افشار[2]) که در آن موقع شهردار اورمو و مدیر عامل شیر و خورشید سرخ بود انجام گرفت. محمدحسن خان امیرنظمی افشار خواستار آن بود که گزارش نفوس شهر به تفکیک ایل و تبار و دین و مذهب تهيه شود. او خود پنج سال قبل از آن، زمانی که حکومت اورمو را داشت این کار را شروع کرده بود اما به سبب اغتشاش فرقه‌ی دموکرات آزربایجان و اوضاع سیاسی موفق به اتمام آن نه‌شده بود. سرشماری از صبح یک‌شنبه چهارده فروردین سال ۱۳۲٧ (Saturday 3 April 1948) بعد از اتمام تعطیلات نوروز آغاز و طی ۱۳ روز (Friday 16 April 1948) انجام شد. عبدالعلی‌زاده معاون شهردار باقرخان نظمی افشار (تورک)، مختار خان از ابواب جمعی حاج یدالله ‌خان نظمی افشار امیر منظم عموی حاج امیر نظمی افشار پدر علیرضا امیر نظمی افشار (تورک)، محمد تقی خان برادرزاده‌ی شهردار باقرخان نظمی افشار (تورک)، دوکتور دشتو قشه از میسیون فرانسه (آسوری)، عکاس زایا برادر بزرگ برادران زایا (ارمنی)، میرزا عبدالله حکیم تجربی (یهودی) هر کدام مسئول سرشماری بخشی از شهر بودند. در سرشماری دو دوروشکه‌ی شهرداری، یک دوروشکه‌ی خانواده‌گی نظمی افشار، یک دوروشکه‌چی اجاره‌ای متعلق به شاعر حیدر ثانی، دو تک‌اسبه از روستای میرشکارلی، و دو فیرقون از روستای قاراباغ‌لی استفاده شد.

۳-احتیاط و بیداری بزرگان اورمو (اورمیه) در باره‌ی احتمال و ریسک تهاجم و حمله‌ی دوباره‌ی اکراد به شهر اورمو (اورمیه): طبق این خاطره مقامات شهر از احتمال وقوع فتنه‌ای مانند فتنه‌ی سیمیتکو و در کار بودن دست‌هایی برای تکرار کردن قتل و غارت‌های کوردی جدا اندیشناک بودند: «پدربزرگم "آن‌روز نه‌می‌دانستم چرا"، آماری از سکنه‌ی کورد شهر اورمیه می‌خواست. .. بعدا پی بردم با این که پدربزرگم فتنه‌ی سیمکو را اعمال مستقیم سیاست استعمار غرب می‌دانست، ولی از معصومیت مرکز در حفظ استمرار این فتنه‌ها مطمئن نه‌بود. لذا بعد از سرکوب حکومت‌های محلی، که حافظ صلح و امنیت منطقه و بانی روابط دوستانه بودند و بعد از استقرار مجدد حکومت متمرکز، گویا نگرانی‌های او تشدید شده بود. لذا می‌خواسته نگرانی‌های خود را با رئیس ستاد بزرگ ارتش و دربار شاهنشاهی مطرح کند. شاید به‌دنبال فکری اساسی بود که از تکرار جنایات ربع قرن پیش جلوگیری شود. ...». دغدغه‌ی اصلی محمدحسن خان امیرنظمی افشار از انجام این سرشماری، آگاهی بر وضعیت کوردهای اخیرا اسکان یافته در داخل شهر بود. در آن دوره سرکرده‌ی آن‌ها عَمَر خان[3] نفر دست راست سیمیتکو و شخصی که در تمام جنایات و قتل و غارات انجام گرفته قبل از آن توسط اشقیاء کورد بر علیه مردم اورمو و منطقه رول اصلی را بر عهده داشت بود. محمدحسن خان امیرنظمی افشار مطمئن نه‌بود که تهران خواستار استمرار این فتنه‌ها نیست. حتی بعد از سرکوب حکومت‌های محلی حکومت ملی آزربایجان و جمهوری مهاباد، و استقرار مجدد حکومت متمرکز، نگرانی‌های او از احتمال تهاجم و حمله‌ی کوردها به شهر اورمو، از فعالیت کوردهای عَمَر خان  در داخل شهر بر علیه مردم، و تکرار جنایات اشقیاء کورد در دو دهه‌ی قبل تشدید شده بود.

٤-غارت شهر اورمو (اورمیه) از سوی کوردان و خسارات وارده بر میراث فرهنگی و تمدنی تورک توسط کوردان: در این خاطره به یک مورد مشخص از تخریب میراث فرهنگی و تمدنی تورک در اورمو (اورمیه)، یعنی نابود شدن یک صندوق پر از یادداشت‌ها و نوشته‌جات و کتب باارزش تاریخی از زمان منصور بیگ گوندوزلوی افشار از دوره‌ی آق‌قویون‌لو اشاره شده است: «همان خانه که ما در آن زنده‌گی می‌کردیم مورد ناجوان‌مردانه‌ترین و بی‌شرمانه‌ترین غارت‌ها قرار گرفته بود.... در یکی از این صندوق‌ها یادداشت‌ها و نوشته‌جات و یادداشت‌های پشت قرآن کریم و کتب دینی از زمان منصور بیگ گوندوزلو (جد پانزدهم نگارنده از کتاب‌خانه‌ی سلطان اوزون حسن آغ‌قویون‌لو در دیاربکر) که از دیاربکر به تبریز، شوشتر، شیراز، قزوین، کهکیلویه و اورمیه حمل و نسل به نسل تکمیل و نگه‌داری شده بود و شامل اسناد بیش از چهار صد و پنجاه سال تاریخ امیران، حاکمان و روسای ایل گوندوزلو، افشارها و مشاهدات تاریخی آن‌ها و منطقه بوده، کلا به دلیل این که زه‌ها، بست‌ها، نوارها و چفت‌های آن‌ها نقره بوده غارت، و محتوای پر ارزش آن‌ها در جنب مسجد مناره کنار دیوار ریخته و زیر باران بهاره نابود شده بود. ...»

٥-وحشت عمیق مردم اورمو (اورمیه) از قتل و غارت‌های کردان: خاطره‌ی قتل و غارت‌های کوردها در اورمو (اورمیه) در روان جمعی اهالی شهر وحشت‌آور و تراومایی مانده‌گار بود و آن‌ها از تکرار این حوادث توسط کوردان و اشتراک کوردهایی که به داخل اورمو (اورمیه) مهاجرت کرده بودند در این قتل و غارت‌ها، به ویژه با توجه به کم‌بود و یا نبود نیروهای مسلح مدافع شهر، نگران بلکه مطئمن بودند: «حتی استماع موضوع قتل و غارت به‌دست مثلا هم‌وطنان و هم‌سایه‌گان برایش وحشت‌آور بود. ... آن روزها مسئله‌ی اکراد در خانواده‌ی ما از اهمیت خاصی بر خوردار بود. ... اکراد، که در آن زمان ریش‌سفیدشان "عَمَرخان" نفر دست راست سیمکو بوده و در تمام جنایات و قتل و غارت رل اصلی را به عهده داشته است، اخیراً به اورمیه نقل مکان کرده و با اعوان و انصار متعدد خود در شهر زنده‌گی می‌کرد، برای خانواده‌ی ما در فضای آن روز محل نگرانی و توجه بود. ... نگرانی را به‌خوبی به یاد دارم و ده‌ها بار تکرار اخطاری و نگران‌کننده‌ی آن را از زبان مادرم شنیده‌ام که مادرم مدام به پدرم می‌گفتند: "باقرخان (اگر بیر تاققیلتی اولسا) شهری که کمتر از صد نفر آژان دارد چه‌طور از عهده‌ی صد و پنجاه خانوارِ "این‌ها" بر خواهد آمد؟"... ... با این تفاصیل، هم این وحشت و هراس طبیعی می‌نمود و هم حساسیت به هم‌سایه‌گی با موجبان این ترس و وحشت، قابل انتظار بود. لذا این موضوع  برای خانواده‌ی ما از حساسیت و نگرانی عجیبی برخوردار بود ....».

٦- اورمو (اورمیه) دارای جمعیت قابل ملاحظه‌ی کورد نه‌بود. این واقعیت که اشرار و اشقیاء کورد در دو قرن اخیر بلاانقطع اورمو (اورمیه) را مورد حمله و غارت قرار داده‌اند، نشان می‌دهد که این شهر دارای جمعیت قابل ملاحظه‌ی کورد نه‌بوده است. واضح است اگر اورمو (اورمیه) شهری کوردنشین، حتی دارای سکنه‌ی قابل ملاحظه‌ی کورد بود، گروه‌های اشرار و اشقیاء کرد به تصرف و غارت و قتل عام و کشت و کشتار در آن اقدام نه‌می‌کردند.

٧-وجود ادبیات بومی تورکی در باره‌ی غارت‌ها و ترور کوردی: از نکات مهم این خاطرات اشاره به وجود یک ادبیات بومی تورک در باره‌ی غارت‌ها و ترور کوردی که بر شهر اورمو (اورمیه) و دیگر مناطق تورک‌نشین سایه افکنده بود است. این ادبیات، علاوه بر آن که نشان‌گر وجود یک تراومای شدید در روان جمعی اهالی اورمو (اورمیه) به سبب وحشت و ترور کوردی در آن دوره است، هم‌چنین به مرحله‌ای مهم از تشکل هویت ملی «ما» در میان خلق تورک اشاره می‌کند.

کورد گه‌لیپ بئهنه‌نی چاپیر؟: «ما وقتی کودک بودیم و شرارت را از حد می‌گذراندیم و قابل قبول نه‌می‌شد، مادرم برای اعتراض و تذکر می‌گفت: "بالام، کورد گه‌لیپ بئهنه‌نی چاپیر؟" (چه خبره؟ کوردها آمده و بهنه را غارت می‌کنند؟)  بهنه[4] اسم روستائی در ساحل جنوبی رودخانه‌ی شهرچایی و در آن موقع نزدیک‌ترین روستای حومه‌ی شهر بود که اکنون جزئی از شهر است. ...».

بیز کورد تالانی اه‌لی‌نده‌ن، آتادان قالما چاناق‌دا سو ایشمه‌میشیک: «وقتی بچه بودم به خواست پدرم و سنت ایلی، مرد محترم و دنیادیده و بزرگواری به نام "مشهدی قاسم‌علی محمدی" از روستای میرشکارلو[5] مسئول تربیت و آموختن شکار و تیراندازی من بود. از شخصیت‌هائی است من هرگز فراموش نه‌می‌کنم. او با آن لهجه‌ی تند باراندورچایی می‌گفت: "خان آغا قوربانیی اولام، بیز کورد تالانی اه‌لیننه‌ن، آتادان قالما چاناخ‌دا سو ایشمه‌میشیخ". یعنی غارت نه‌گذاشته ارثی از پدر به‌رسد. ...».

بخش کوتاهی از کتاب «خاطرات شخصی» مربوط به سرشماری سال ۱۳۲۷ اورمو (اورمیه)

به قلم علی‌رضا نظمی افشار

«خانواده‌ی ما به انجام سنت‌های موجود به خصوص "آخیر چرشنبه" و "نوروز بایرامی" خیلی معتقد بود. پدرم فرزند ارشد خانواده‌شان بود و ما طبق روال قدیمی در خانه‌ی پدربزرگم "امیر تومان قالاسی" و با جناب "امیر تومان"، بین مسجد سردار و مسجد مناره در کوچه‌ی "نظم‌السلطنه" زنده‌گی می‌کردیم. به خاطرم هست من ۷ ساله بودم (۱۳۲۷) و آخیر چرشنبه از راه می‌رسید. پدرم شهردار اورمیه و مدیر عامل شیر و خورشید سرخ بود و به پیرزنی که وسایل آتشبازی درست می‌کرد و "زری خانم" نام داشت فشفه، ترقه و سایر وسایل آتشبازی فراوانی سفارش داده بود تا طلایه‌ی فرا رسیدن "اوغوز بایرامی" را از شب قبل "آخیر چرشنبه" (چرشنبه آخشامی) جشن به‌گیریم. سه‌شنبه شب، در حالی که پدر بزرگم با لباس رسمی و پاپیون زرشگی تند از پنجره‌ی اوتاق خودش ما را تماشا می‌کرد، مراسم ترقه و آتش و آتش‌بازی را در هوای سرد اورمیه انجام دادیم. بعد، تمام خانواده و حتی عموهایم در خدمت "بابا" شام می‌خوردیم.

آن شب پدر بزرگم گفت که می‌خواهد کاندیدا شده و به تهران برود. من چند سال بعد فهمیدم که موضوع، مجلس موسسان دوم بود. علاوه بر پدربزرگم، دوست و پزشک خانواده‌گی ما دوکتور نجف‌قلی صولتی[6] که از خادمین شریف، پزشکان ماهر و جراحان شجاع و توانای اورمیه و ایران بودند نیز کاندیدا شده بودند. یک روحانی هم کاندیدا بود. البته ایشان مرحوم «آیت‌الله عرب باغی»[7] نه‌بودند. چون اگر ایشان قبول می‌فرمودند، یا کم‌ترین تمایلی می‌داشتند، پدربزرگم که نزدیک‌ترین دوست و معتمد آن مرحوم بود و برایشان اعتقاد و احترام بی‌نظیری داشت، هرگز کاندیدا نه‌می‌شد و در خدمت او می‌بود. به هر حال، آن عید نوروز خانه‌ی ما بیش از هر سال شلوغ بود و مردم شهر و اطراف، از فردای آخیر چرشنبه تا سیزده نوروز سالن بزرگ، راه‌روهای عریض، حیاط وسیع و حتی محله را پر کرده بودند. 

پدربزرگم "آن روز نه‌می‌دانستم چرا"، آماری از سکنه‌ی کورد شهر اورمیه می‌خواست و به پدرم گفت: "باقر، شهردار شهر هستی، من گزارش نفوش شهر را به تفکیک، با ایل و تبار و دین و مذهب می‌خواهم. پنج سال پیش که در حکومت بودم این کار را شروع کردم، ولی ماجرای دموکرات‌ها و اوضاع سیاسی مجال نه‌داد". درست یادم هست از صبح روز یک‌شنبه چهاردهم فروردین که مدارس بعد از تعطیلات نوروز باز شد، پدرم، معاونش در شهرداری آقای عبدالعلی‌زاده، مختارخان از ابواب جمعی امیر منظم، محمد تقی‌خان پسر عموی پدرم که در اورمیه بود، دوکتور دشتو "قشه زایا" از میسیون فرانسه (آشوریان اورمیه) و برادر بزرگ برادران زاریا (عکاس معروف اورمیه از ارامنه)، میرزا عبدالله نامی از کلیمیان (حکیم تجربی) که کارهای درمانی هم می‌کرد، با دو دوروشکه‌ی شهرداری، دوروشکه‌ی خانواده‌گی ما، یک دوروشکه‌چی اجاره‌ای (حیدر ثانی که شعر هم می‌گفت)، دو تک‌اسبه از روستای میرشکارلو و دو "فیرقون" از روستای قارابغلو، هر یک مامور بخشی از شهر شدند. ماموریت سیزده روز کامل طول کشید.

خانواده‌ی ما، هم مادر بزرگم قیصر خانم افشار[8] (عمه و مادر زن پدر بزرگم)، به دلیل شخصیت، احترام و اقتدار بی‌نظیری که داشت، خود پدر بزرگم، به دلیل مسئولیت‌های حکومتی در اورمیه (جانشین حاکم) و فرمان‌دار «ولایات ثلاثه» (خوی، سلماس و ماکو)، هم عموی پدرم حاج یدالله امیر منظم[9]، با یک عمر وظایف حکومتی، با موضوع  قتل و غارت‌های غائله سیمکو (اسماعیل شکاک) بسیار درگیر بوده‌اند و به طوری که تمام کتب تاریخی هم نشان می‌دهد هر اجلاس در طول آن دهه‌ها انجام می‌شد اگر با حضور نماینده‌گان کشورهای خارجی و حضور اشرار بود، در حضور و قلعه‌ی قیصر خانم، و هر اجلاس رجال و مسئولان شهری و مملکتی بود در منزل پدر بزرگم که ما هم در آن بزرگ شدیم (حاج امیر تومان قلعه‌سی) برگزار می‌شد.

لذا، آن‌روزها مسئله‌ی اکراد در خانواده‌ی ما از اهمیت خاصی بر خوردار بود. مزید بر این علت، مادر من بود که در شرق دریاچه‌ی اورمیه و ملک پدری خود (شاهزاده امام‌قلی میرزا)، شیشوان بزرگ شده بود، حتی استماع موضوع قتل و غارت به دست مثلا هم‌وطنان و هم‌سایه‌گان برایش وحشت‌آور بود. ما وقتی کودک بودیم و شرارت را از حد می‌گذراندیم و قابل قبول نه‌می‌شد، مادرم برای اعتراض و تذکر می‌گفت: "بالام، کورد گه‌لیپ بئهنه‌نی چاپیر؟" (چه خبره؟ کوردها آمده و بهنه را غارت می‌کنند؟)  بهنه اسم روستائی در ساحل جنوبی رودخانه‌ی شهرچایی و در آن موقع نزدیک‌ترین روستای حومه‌ی شهر بود که اکنون جزئی از شهر است. (وقتی بچه بودم به خواست پدرم و سنت ایلی، مرد محترم و دنیادیده و بزرگواری بنام "مشهدی قاسم‌علی محمدی" از روستای میرشکارلو مسئول تربیت و آموختن شکار و تیراندازی من بود. از شخصیت‌هائی است من هرگز فراموش نه‌می‌کنم. او با آن لهجه‌ی تند باراندورچایی می‌گفت: "خان آغا قوربانیی اولام، بیز کورد تالانی اه‌لیننه‌ن، آتادان قالما چاناخ‌دا سو ایشمه‌میشیخ" یعنی غارت نه‌گذاشته ارثی از پدر به‌رسد). با این تفاصیل، هم این وحشت و هراس طبیعی می‌نمود و هم حساسیت به هم‌سایه‌گی با موجبان این ترس و وحشت، قابل انتظار بود. لذا این موضوع  برای خانواده‌ی ما از حساسیت و نگرانی عجیبی برخوردار بود.

همان خانه که ما در آن زنده‌گی می‌کردیم مورد ناجوانمردانه‌ترین و بی‌شرمانه‌ترین غارت‌ها قرار گرفته بود. برای دقت آینده‌گان به خصوص فرزندان و اقربایم که این خاطرات را یقیناً خواهند خواند، عکس یک عبارت از کتاب تاریخ "ارومیه در محاربه‌ی عالم‌سوز" تالیف آقای رحمت‌الله‌ خان معتمد الوزاره را عینا منعکس می‌کنم.

«محاصره‌ی دارالحکومه: ۲۳ شعبان اکراد در خانه‌هایی که به عنوان مهمان بودند، مشغول جمع کردن اشیاء و اثاثیه‌ی آن‌جاها شده، حتی در خانه‌ی آقای حاجی نظم‌السلطنه امیر تومان که خودشان را مهمان کرده بودند، لباس شخص معظم الیه و فامیل ایشان را جمع کرده، داخل صندوق‌خانه شده، جواهرآلات و طلا و اشیاء قیمتی آن چه بود برده بودند، که موافق صورت تا ....»[10]

بدبختانه در یکی از این صندوق‌ها یادداشت‌ها و نوشته‌جات و یادداشت‌های پشت قرآن کریم و کتب دینی از زمان منصور بیگ گوندوزلو (جد پانزدهم نگارنده از کتاب‌خانه‌ی سلطان اوزون حسن آغ‌قویون‌لو در دیاربکر) که از دیاربکر به تبریز، شوشتر، شیراز، قزوین، کهکیلویه و اورمیه حمل و نسل به نسل تکمیل و نگه‌داری شده بود و شامل اسناد بیش از چهار صد و پنجاه سال تاریخ امیران، حاکمان و روسای ایل گوندوزلو، افشارها و مشاهدات تاریخی آن‌ها و منطقه بوده، کلا به دلیل این که زه‌ها، بست‌ها، نوارها و چفت‌های آن‌ها نقره بوده غارت، و محتوای پر ارزش آن‌ها در جنب مسجد مناره کنار دیوار ریخته و زیر باران بهاره نابود شده بود.

پدر بزرگم که برای شرکت در مجلس موسسان انتخاب و به تهران می‌رفت، گویا ضمناً با مسئولان نظامی مملکت و وزیر دربار، قرار ملاقات‌ها و مذاکراتی داشت. بعدا پی بردم با این که پدربزرگم فتنه‌ی سیمکو را اعمال مستقیم سیاست استعمار غرب می‌دانست، ولی از معصومیت مرکز در حفظ استمرار این فتنه‌ها مطمئن نه‌بود. لذا بعد از سرکوب حکومت‌های محلی، که حافظ صلح و امنیت منطقه و بانی روابط دوستانه بودند و بعد از استقرار مجدد حکومت متمرکز، گویا نگرانی‌های او تشدید شده بود. لذا می‌خواسته نگرانی‌های خود را با رئیس ستاد بزرگ ارتش و دربار شاهنشاهی مطرح کند. شاید به دنبال فکری اساسی بود که از تکرار جنایات ربع قرن پیش جلوگیری شود. کسی چه می‌داند!!!

وقتی آمارگیری تمام شد، آمار کلی شهر که حدود رقمی بالای پنجاه و دو هزار نفر بود. ولی تعداد نفوس اورمیه و ارقام سایر اقلیت‌ها (آشوری ۲۳۴۶ نفر، یهودی ۲۱۱۶ نفر، کرد ۱۲۶۱ نفر و بالاخره ارمنی ۴۱۰ نفر) که به ترتیب نفوس اقلیت را تشکیل می‌دادند مورد کنجکاوی و توجه ما نه‌بود. فقط اکراد، که در آن زمان ریش‌سفیدشان "عَمَرخان" نفر دست راست سیمکو بوده و در تمام جنایات و قتل و غارت رل اصلی را به عهده داشته است، اخیراً به اورمیه نقل مکان کرده و با اعوان و انصار متعدد خود در شهر زنده‌گی می‌کرد، برای خانواده‌ی ما در فضای آن روز محل نگرانی و توجه بود. نگرانی را به‌خوبی به یاد دارم و ده‌ها بار تکرار اخطاری و نگران‌کننده‌ی آن را از زبان مادرم شنیده‌ام که در اورمیه، بغیر از عَمَر خان، شش خانواده‌ی ارباب دیگرِ کورد با خدمه و ۱۲۱ خانوار شناسنامه‌دار و ۲۴ خانوار بی‌شناسنامه زنده‌گی می‌کردند که افزون بر صد و پنجاه خانوار می‌شدند، که جمعا یک هزار و دویست و شصت و یک نفر شمارش شده بودند. مادرم مدام به پدرم می‌گفتند: "باقرخان (اگر بیر تاققیلتی اولسا) شهری که کم‌تر از صد نفر آژان دارد، چه‌طور از عهده‌ی صد و پنجاه خانوارِ "این‌ها" بر خواهد آمد؟"

بعدها که بزرگ شدیم و آرامش هم به منطقه برگشت، خاطرات ذهنی کم‌رنگ‌تر و حافظه‌ی تاریخی کم اثرتر شد و با اطلاع از سیاست‌های استعماری، به ریشه‌ی این فساد پی بردیم. اکنون در سن ۳۷ ساله‌گی و سی سال بعد از آن ایام و مهاجرت به خارج، تاریخ را روشن‌تر می‌بینم و به جای ترس و نفرت، تاسف و حسرت احساس می‌کنم. به آشنایان و دوستان خوبی که پیدا کردم و من شخصا از آن‌ها آموخته و از محضرشان لذت برده‌ام، فکر می‌کنم. انسان‌های والائی نظیر فتاح‌ خان سیف قاضی، حاج سید قادر گیلانی‌زاده نویی، حاج ناصر بیگ عباسی‌نژاد سیلوانا و از دوستان حاضر، بزرگوارانی نظیر سید احمد و سید محمود طاهری که همه انسان‌های بی‌نظیر و والائی هستند و من به آشنائی آن‌ها مباهی هستم.

هفدهم ژانویه ۱۹۷۹

لوگان - یوتا 

Translation of a short section from: “MY PERSONAL MEMOIRS”

By ALIREZA NAZMI AFSHAR   

We had a very traditional family with strong ties to cultural customs and beliefs. My father was the oldest son in his family, and it was an old tradition for him and his family to live with his parents. Therefore, we were living at “Amir Tooman Castle” between “Sardar” and “Minarely” mosques with my grandfather, “Haj Nazmolsaltaneh Amir Tooman.” I remember it well; our holiday season was coming up (Akhir Charshenbeh” and “solar new year”, and I was seven years old (1327).

My father was mayor of the City (Urmia) and CEO of the Red Cross for the State. There was an older lady who was making and selling traditional fireworks, and my father had ordered plenty of them for us to celebrate the beginning of Turkish New Year, starting with the last Wednesday evening of the year. Tuesday night, we all enjoyed the fireworks in the cold weather in the front yard, while my grandfather was watching us from his room in his formal suit and burgundy bow.  Then, we all attended an official dinner in my grandfather’s dining room, to which my uncles and other members of the family were also invited.

After dinner that night, my grandfather announced his candidacy to go to Tehran.  Later, I realized that the candidacy was for the Second Constituent National Assembly. Besides my grandfather, an old friend and family physician, “Doctor Najafgoli Sovlati”, who was a medical icon, a real public servant, a capable surgeon, and well known in the country, was running too. There was also a religious clergyman whose name I have forgotten who a candidate in this election was also. I am pretty sure that the clergyman was not “Ayatollah Mir Hussein Arabbaghi”, because if he had agreed or showed any intention to go, my grandfather, who was his closest friend, follower, and confidante, would stand behind him and support his election. My grandfather had the utmost respect trust and faith in him. That year, our house was busier than the years before.  From that day till the 14th day of the New Year, people from all around the city were gathering in my grandfather’s big meeting hall, long hallways, huge front yard, even spilling out into the neighborhood.

My grandfather was demanding accurate statistics for Urmia’s population and was telling my father: “Bagher, you are the mayor of the city. I want a detailed report of the City’s all habitants classified by tribe, ethnicity, religion, and faith.” He added: “When I was the Acting Governor five years ago, I started gathering that information for the region, but the political uprising gave me no chance to continue.” I exactly remember that from the opening of the schools until after the new year holidays, on the Sunday the 14th of Farvadin in the early morning, my father, his deputy Mr. Abdolalizadeh, Mokhtar Khan, Haj Amir Monazzam’s foreman, Mohammad Taggi Khan Nazmi (my father’s cousin), Doctor Dashto (French missionary - Assyrian Church), The oldest brother of   Zariya family (Photographer) from Armenian society, Mirza Abdullah the from the Jewish community, all took the  City of Urmia’s carriages, our family carriage, a rental carriage driven by Mr. Heydar e Saani (who had some poetical talent too), plus two single-horse carriages from Mishkarloo and two Russian cbooghloo, my grandfather’s villages, and each were assigned to a certain section of the city.  The mission took thirteen full days.

In our family, both my great-grandmother “Gheysar Khanim Afshar” (my grandfather’s mother–in–law) for her unique social status, my grandfather himself for having been Acting Governor of Urmia and the Governor of Tri-Cities (Khoy, Salmas, Makoo), and his brother “Haj Yadollah Amir Monazzam” for having governmental duties and responsibilities all his life, all were very much involved with dealing with Simko’s massacres and plundering. As all related history books show, all meetings and gatherings with foreign dignitaries, consuls, and commandants had taken place in Gheysat Khanim’s presence at her castle, and all meetings with local officials and national authorities had taken place at my grandfather’s residence, known as Amir Tooman Castle. Therefore, at that time, the Kurdish issue was a very important subject in our family. Besides that, my mother was born and raised on the East shores of Urmia Lake at her father’s property (Shishevan) totally unexposed and foreign to those kinds of plundering and massacres by neighbors and fellow citizens. She was horrified upon hearing stories of Simko era. 

When we were behaving improperly, running around noisy and wild, to express her feelings about our unacceptable behavior my mother used to ask us: “Are Kurds plundering the town?”  With all that background, my family’s fear was not baseless, nor was the fear of living with the same people in the same neighborhood was unexpected or unreasonable. Therefore, this was a sensitive and worrisome issue for our family, as the house that we were living in was the target of the most shameless looting. I am including a short clip from a history book called “Urmia at the World War” in which Mr. Rahmattollah khan Motamadolvazerh, a government official, has reported all his personal observations.

Surrounding the government building

On the 23rd of Shaaban(May 2nd 1921) Kurds were gathering and stealing all household objects and homeowners’ personal belongings anywhere they were hosted.  At the  Haj Nazmolsaltaneh Amir tooman’s residence, the group staying there had looted all valuable items, furniture, jewelry, even his Excellency’s  personal  clothes……..

Unfortunately, in one of the old silver-plated trunks that was looted, the family’s old Korans and religious books with important events written on the back page, as well as personal notes and memoirs were kept. All were from Mansour Bey Gunduzlu (my fifteenth great-great-grandfather from Soltan uzun hassan Ag Goyunlu) and were compiled by generations, saved and taken from Diyar bakir to Tabriz, Shoushtar, Shiraz, Kahkoliyeh and, and finally to Urmia.  Those books and memoirs covered more than 450 years of Gunduzlu history and their observations of the regions’ events.  All were taken in the stolen silver-plated trunks, and those documents were all dumped by the Sardar Mosque’s wall on the street and were subsequently destroyed by the spring rain.

My grandfather, who was elected to the Constituent Assembly and was going to Tehran, apparently had appointments to meet with military authorities and the ministers of the Imperial Court. I found out later that my grandfather always held the Western colonial policies responsible for Simko’s Riot, but was never totally convinced of the Tehran government’s innocence in prolonging these regional disasters. Therefore, after Tehran crushed the local governments (who were responsible for the wonderful peace and friendly conduct of Turks and Kurds in the region) and reestablished the extremely centralized government again, apparently my grandfather’s concern rose regarding the central government’s again causing and creating a Turkish-Kurdish conflict. I assume that consequently he wanted to talk to the Chairman of the Joint Chiefs of Staff in the Shah’s Army and the ministers of the Imperial Court. He perhaps had ideas and was hoping to prevent the recurrence of historic, economic, and human tragedies that had happened a quarter century before. Who knows?

An unofficial/local census was taken and came up with a number a little over fifty- two thousand people for Urmia.  But the total population and other minorities in descending order, Assyrians (2346), Jews (2116), Kurds (1261), and Armenians (410), were not the focus point and the cause of the family’s concern except for the Kurds.  Adding to the concern, in those days “Amar Khan”, Simko’s right-hand man who had carried out all the plundering, looting, and murdering, had just moved into Urmia with all his servants - guards, and was residing at the southeastern edge of the town.

I remember the fear very well, and had heard my mother’s repeated warnings saying that in addition to Amar Khan, there were six other Kurdish tribal leaders along with all their servants who had just moved into the city, with 121 families with Iranian ID cards and 24 families without any nationality identification.  They amounted to well over 150 families, adding up to 1,261 people.  My mother was constantly complaining and telling my father: “Bagher Khan, if another revolt breaks out again in a city that has less than a hundred policeman, how are they going to counter these 150 rebel-looter families?”

Later, after we grew up and peace was enforced in the region, our subjective memories faded away, and all turned to a benign history. As we learned more about colonialism and its politics and policies, we came to better know the roots of the problem. Now, at the age of 37, thirty years after those days, moving across the world, I can see the history more clearly. A feeling of regret and sorrow has settled in me, replacing the fear and hatred. I think of the good Kurdish people I have met, and the dear friends I have found, people from whom I have learned valuable things and greatly enjoyed.  Great people, honorable human beings like Fattah khan Seyfghazi, Seyed Gader Gilanizadeh novie, Haj Nasser Bey Abbasi Nejhad of Sylvana, and the wonderful friends I am presently enjoying, like Seyed Ahmad and Seyed Mahmud Taheri, all uniquely excellent people.

January 17th, 1979

Logan, Utah

[by] Amir Nazmi Afshar Dynesty  

(ایملاسی ائدیت ائدیلمیش‌دیر)

امیر جان، هر نه اوستاد باهارلی یازیپ، عین[اً] مه‌نیم یازدیغیم و وئردییییم اینفورماسیون‌دور. او گون او حال‌دا، خالقین اصل کؤکو یوخ، فیزیکی حضورلاری‌نا باخیپ و ساییپلار. و بیر داها آرتیق موضوع، او آمار توتان‌لار، کورد، عرب، یهودی، سوریانی - آسوری، و اولارین سیاسی دوروم‌لاری، گه‌له‌جه‌ک نیّتله‌ری، و نییه اوردا اولماق‌لاری یوخ، ته‌ک‌جه "اولماق‌لاری" دلیلی‌نه، سایی توتوپ‌لار. مه‌ن عمر خان، رشید بیگ، و تمر خان، تلی بیگین ائوین[ی] ده او زامان تانیردیم. بولار[ین] هامی[سی‌نین] نؤکه‌ر نه‌ییبله‌ری، واریدی. بیزیم عائله‌ده دؤرت عائله کورد "مهتر" واریدی. سکنه که بویوروسوز، بیر خاص بُرهه‌ده اورا[دا] اوتوران‌لارا سکنه اطلاق اولور. دا بلدیه مامورلاری گئدیپ خالقین DND اصل کؤک، نیّت، مقصد، نه زامان‌نان اوردا یاشاماغی‌نا یوخ، ته‌ک‌جه اوردا حضورو، عائله‌سی‌نین تعدادی‌نا باخیپلار. بو آمار بیر حقوقی ائتنیک و توپراق ادّعاسی یوخ، بلکه ته‌ک‌جه آماری بیر راپورا تهیّه اولموش. داها اگر سیزین بیر آماریز و اسنادیز اولسا، لطفن مه‌نه ده گؤرسه‌دین. بیر مسأله‌یه مه‌ن ایمانیم وار، او مأمورلار، مطلق "پروکورد" نیّتینه‌ن، او آماری ییغماییپلار. آمما گوزده‌ن ده سالماییپلار. کوردله‌ر او زامان سیجیللی ثبتِ احوالا اینانمیردی‌لار. رسمی آمار بلکه ده اولارین اکثرین[ی] سایی‌یا گه‌تیرمیرمیش.

برای مطالعه‌ی بیشتر:

گییوم دولیل-١٧٢٣: اورمیه شهر افشارها و سرزمین تورکمان‌ها، خالی و به دور از کورد و آسوری

https://sozumuz1.blogspot.com/2020/09/blog-post_9.html

ا. اسمیت و ه.گ.او. دووایت (١٨٣٣ میلادی): بومی نه‌بودن کوردها در اورمیه

http://sozumuz1.blogspot.com/2019/03/blog-post_9.html

ترکیب جمعیتی ملی-قومی شهر اورمو (اورمیه) و حومه‌ی آن در کتاب دائره‌المعارف و ثبت سالانه‌ی آمریکائی حوادث مهم سال ١٨٦٩

https://sozumuz1.blogspot.com/2016/02/blog-post_64.html

بنا به لورد کورزون: اورمیه‌ی سال‌های ۱۸۹۲ سکنه‌ی کورد نه‌داشت

http://sozumuz1.blogspot.com/2016/09/blog-post_4.html

گزارش تورکی گول‌په‌رچه‌ن‌لی داوود در معرفی اورمیه‌ منتشر شده ‌در سال ١٩٠٤

https://sozumuz1.blogspot.com/2023/07/blog-post_11.html

ویلیام جکسون در سال ١٩٠٥: شهر اورمیه خارج از سرزمین کوردها و فاقد اهالی کورد است

http://sozumuz1.blogspot.com/2019/01/blog-post_16.html

خاطره‌ای از علی‌رضا نظمی افشار در رابطه‌ی اورمیه‌ی تورک با گروه‌های کورد و نه‌بود جمعیت قابل ملاحظه‌ی کورد در آن در سال ۱۹۴۸: تورک ٨٨،٢ درصد، کورد ٢،٤ درصد

http://sozumuz1.blogspot.com/2017/01/blog-post_20.html


[1] بیوگرافی دوکتور علی‌رضا نظمی افشار

https://nazmiafshar.blogspot.com/2009/11/blog-post.html

[2] شعری تورکی از باقر خان نظمی افشار:

آچیلار پرده‌ی قدرت، گورونه‌ر قدرتِ حقّ

یاییلار نورِ عدالت، یاراماز بیر ناحقّ

که‌ندی حقّ، «حقّ»ه تاپان «تورک»‌ه وئره‌ر قدرتی حقّ

حقّ سئوه‌ن ملّتیمیز، به‌سله‌ییری بیر اولو حقّ

دوکتور اولجای افشار اورمویی از نخستین زنان تورک‌گرای تاریخ معاصر تورک

https://sozumuz1.blogspot.com/2017/02/blog-post_4.html

[3] عمر خان شریفی معروف به عمر خان شکاک، از رهبران برجسته و نام‌دار ایل شکاک و بنا بر روایات محلی، عمو یا پسرعموی اسماعیل آقا سمکو (سیمیتقو) بود. او فرزند محمد شریف شریفی بود و پس از کشته شدن اسماعیل آقا سمکو، رهبری و ریاست تیره‌ی عبدوی از ایل شکاک را بر عهده گرفت. در جریان تحولات سیاسی سال‌های جنگ جهانی دوم در شمال‌غرب ایران و شکل‌گیری جمهوری مهاباد، او یکی از چهار شخصیت کلیدی منطقه بود که به عنوان ژنرال رسمی شناخته می‌شد. مرکز اقتدار و محل زندگی او عمدتاً در روستای زیندشت (واقع در منطقه بین اورمو و سالماس) بود. او در سال ۱۳۳۷ خورشیدی (۱۹۵۸ میلادی) درگذشت.

[4] بئهنه و یا بهنق سابقا یک روستا و اکنون یکی از محله‌های شهری و قدیمی در جنوب شرقی شهر اورمو است. بلوار امامت و خیابان شهید اصغری (معروف به منطقه‌ی بهنق ۱) از معابر اصلی این محدوده هستند. این محله با بخش‌های مهمی از شهر اورمو مانند دانشکده، شیخ تپه، مولوی و بازارباش هم‌سایه‌گی دارد

[5] میرشکارلی یک روستای سرسبز در دهستان تورکمان، بخش مرکزی شهرستان اورمو در استان آزربایجان غربی است و از اورمو حدود ۱۷ تا ۲۳ کیلومتر فاصله دارد.

[6] زبان طبی-علمی تورکی: «بيت قورخوسو و اونون آرادان آپاريلماسی» به قلم دوکتور صولتی

https://sozumuz1.blogspot.com/2018/05/blog-post_68.html

[7] اورمولو سئیید حوسئین عرب‌باغی اؤوگوسونده – آنیتی‌نا ایکی تورک‌جه قوشوق

https://sozumuz1.blogspot.com/2022/10/blog-post_5.html

آیت الله‌ «عرب‌باغی اورمویی»: مراجع تقلید و مجتهدین شیعی، علّت ذلّت و ضعف و فلاکت اهل اسلام و ایران هستند

https://sozumuz1.blogspot.com/2022/09/blog-post_24.html

کشتار سیصد هزار تن تورک در سالماس و اورمو - اورمیه ‌و سولدوز به روایت سید حسین عرب باغی اورومی

http://sozumuz1.blogspot.com/2022/08/blog-post_8.html

اورمولو عرب‌باغی‌نین یوزله‌رجه ‌که‌ز ساتیلیپ ائوه‌ قاییدان اون‌لو ساماواری؛ و تاوآرداق – میراث

https://sozumuz1.blogspot.com/2022/10/blog-post_23.html

[8] جمشید خان سوباتای‌لی افشار - مجدالسلطنه و قیصر خانیم افشار در کتاب نیکیتین

https://sozumuz1.blogspot.com/2017/12/blog-post_24.html

[9] حاج یدالله ‌خان نظمی افشار امیر منظم ( متولد ١٣٠٥ ق) که‌ امیر معظم هم خوانده ‌می‌شد، عموی حاج امیر نظمی افشار پدر علی‌رضا امیر نظمی افشار بود. وی ‌که تمام عمر خود وظایف حکومتی داشت، مدتی در خدمت نظام ‌و تا دادستانی لشکر آزربایجان ارتقاء مقام یافته‌ بود. امیر منظم ‌از اوان جوانی عضویت جمعیت شیر و خورشید و در امور بلدیه ‌و فرهنگی اشتراک داشت. او در زمان حکومت ملی آزربایجان و دوره‌ی پیشه‌وری، رئیس کومیته‌ی ارزیابی املاک فراریان و نماینده‌ی اورمو‌ بود.

کومیته‌ی تورکوفیل – تورک‌گرای اورمو ‌١٣٠٤ (اورمو تورک‌چو قومیته‌سی ١٩٢٥)

https://sozumuz1.blogspot.com/2023/09/blog-post_3.html

[10] متن کامل این قسمت از کتاب «ارومیه در محاربه عالمسوز»، صص ۲۵٤،۲۵٥۲٥٤، ۲٥٥، ۲٥٦

سوء قصد به جان سمکو: روز ۳۱ شعبان در ارومی انتشار یافت از خوی یک جعبه بومب به اسم شیرینی به نام مجهولی نزد اسمعیل آقا فرستاده، در وقت گشادن ترکیده، برادرش علی خان را با هفده نفر از کسان او مقتول و خودش هم مجروح شده است. و به این مناسبت به اکراد حکم قتل و غارت داده و اوضاع سلماس هم خیلی مغشوش شده است. این اقدام هم از طرف اکراد در ارومی به آن ملاحظه بوده است. روز ۲۱ خبر دادند که یک عده اکراد عثمانی از سرحد گذشته وارد خاک ایران شده و جمعی هم به نزدیکی شهر رسیده‌اند. همین روز اهالی از حالت مزاحمت و تعرضات بلانهایهی اکراد متوحش و بازار را بسته نه‌توانستند به کسب و کار خودشان مشغول به‌شوند، زیرا اکراد در اعمال خودشان كيف مايشاء و بدون مواخذ و هر چه می‌خواستند می‌کردند و از هر کسی هر چه می‌گرفتند پول نه‌می‌دادند. مردم در کار خود متحیر و امنیت مسلوب و حتی تردد در کوچه‌ها هم محل ملاحظه بوده و عابرین با کمال ترس و وحشت عبور می‌نمودند. سبحان الله عجب وقایع عالم‌سوز در صفحه‌ی بلادیدهی ارومی عرض اندام نموده که دمی نه‌بود که بدون قتل و غارت و حرق و اعدام و بلایا و رذایل به‌گذرد. در ۲۲ شعبان اکراد برای آمدن شهر هجوم نموده و به عنوان مهمانی داخل خانه‌ها شده مردم را دچار تضییق و فشار کردند. در همین روز قیمت ارزاق و اجناس رو به ترقی گذاشته، مردمان بی انصاف با این که لوازمات را در قیمت نازل خریده بودند، فوراً ترقی داده دو مقابل کردند. تعجب در اخلاق و اعمال قبیحه‌ی ماها است. همین که مختصر انقلابی واقع می‌شود به فوریت قیمت لوازمات و ارزاق را دو مقابل ترقی داده، دارایی مردمان بیچاره را از دستشان به وسایل غیر مشروعه گرفته، جیب خودمان را پر می‌کنیم. بدیهی است نیات اهالی یک ولایتی که این درجه خراب و فاسد بوده از مواقع انقلاب استفاده کرده و راضی به‌شوند که اهل یک ولایت از گرسنه‌گی به‌میرند تا خودشان مداخل نمایند و منافع به‌برند حرفی نیست که حضرت ذوالانتقام حقیقی این مردمان بی وجدان را فارغ از انقلاب و اغتشاش نه‌خواهد، تا عبرت بردارند و اخلاق مذمومه‌شان را اصلاح نمایند و در هر مصیبت و فلاکتی با عموم همراه و مصالح عامه را بر منافع شخصی ترجیح نه‌دهند.

تجدید انقلاب: شب ۲۳ شعبان صدای فریاد مرد و زن و اطفال از هر گوشه‌ی شهر بلند بوده، اوضاع زمان انقلاب ارامنه و آسوری تجدید شده بود. اکراد به خانه‌ها داخل، بعد از انواع فضایع، مردمان غارت شده را در خانه‌های خراب شده هر چه از جل و پلاس باقی بود می‌برند. اکثر اهالی امشب را خواب نه‌کرده منتظر بودند که کی نوبت آن‌ها به‌رسد. و اکراد از در و دیوار داخل شوند. شهد الله رذایل و بی حقیقتی و بی انصافی و خون‌خواری و شقاوت و قساوتی از اکراد ظاهر شد که قلم از شرح و بسط آن خجلت دارد. الحق این قبیل مسلمان‌ها مایهی ننگ مذهب اسلام هستند که ابداً رعایتی از برادران دینی و وطنی خود نه‌داشته در این قرن بیستم عرض و ناموس و مال و جان مسلمانان را مباح و حلال می‌دانند.

محاصره‌ی دارالحکومه: ۲۳ شهر شعبان اکراد در خانه‌هایی که به عنوان مهمانی بودند مشغول جمع کردن اشیاء و اثاثیهی آن‌جاها شده حتی در خانه‌ی آقای حاجی نظم‌السلطنه امیر تومان که خودشان را مهمان کرده بودند لباس شخص معظم الیه و فامیل ایشان را جمع کرده، داخل صندوق خانه شده، جواهرآلات و طلا و اشیاء قیمتی آن‌چه بود برده بودند که موافق صورت تا ده هزار تومان خسارت ایشان بود. به هر صورت اکراد وقت صبح همین روز ۲۳ به فاصله‌ی متساوی حکومت را دوره کرده و چند نفر به طرف دارالحکومه آمده و خیال دست‌گیری حکومت را داشتند. در دم درب حکومت که خانه‌های مرحوم عظیم‌السلطنه سردار بود از دست یک نفر از سربازان فوج پنجم شقاقی توفنگ گرفته و خواسته بود فرار به‌کند که فوراً سرباز دیگر همان کورد را با گلوله زد. به محض بلند شدن صدای توفنگ اکراد که در اطراف برای خودشان سنگرها درست کرده جاهای مرتفع را حتى مناره‌ی مسجد حاجی علیارخان مرحوم را هم که به واسطه‌ی بلندی مشرف بر اطراف بود گرفته مشغول گلوله‌ریزی به طرف حکومت شدند. سربازها به مقام مرافعه برآمده دعوا از هر طرف شروع و گلوله‌ی توفنگ مثل باران می‌ریخت. از آن جا که مناره‌ی مسجد مشرف به اطراف بوده و اکراد در آن‌جا بودند ممکن نه‌می‌شد سرباز به طور لازم حالت مدافعه را اتخاذ نماید. آن بود که برای طرد اکراد از آن‌جا استعمال توپ لازم گردید. توپ را به پشت بام حکومت برده بعد از انداختن سه تیر اکراد از آن‌جا فرار نمودند. چون از مدتی قبل به این طرف به خصوص در این روزهای آخر اکراد از تعدی و مزاحمت در حق اهالی فروگذار نه‌کرده بودند، مردم ملتفت شدند که هرگاه اینها به توقیف حکومت و ضبط دارالحکومه موفق به‌شوند از هیچگونه فضایع و شقاوت در حق اهالی فروگذار نه‌خواهند کرد. آن بود که مردم بیچارهی شهر حالت دفاع بر خود بسته، یک عده از اکراد و عساکر فراری عثمانی که از طرف محله‌ی هزاران [خازاران] به حکومت هجوم می‌آوردند چند نفر از داخل محله‌ی بازارباشی از آن‌ها جلوگیری، بعد از کشتن یک دو نفر آن‌ها را مراجعت به قهقهرا داده بودند. همین صدای توفنگ باعث هیجان سایرین شده، این عده‌ی اکراد و عساکر که مراجعت کرده‌اند در دم حمام چند نفر از اهالی جلوشان را گرفته، سه نفر را مقتول و مابقی فرار کرده از شهر خارج شدند.

No comments:

Post a Comment