Thursday, October 27, 2016

«شاهسونها – شاهي‌سئوه‌نها» و سياست «تورک عليه تورک» شاه عباس اول


«شاهسونها – شاهي‌سئوه‌نها» و سياست «تورک عليه تورک» شاه عباس اول

مئهران باهارلي

«شاهسونها» – «شاهي‌سئوه‌نها» زمره‌ي ويژه‌اي از طوائف متعصب و عامي تورکمان- تورک قزلباش بودند که شاه عباس و ديگر شاهان صفوي مخصوصا و آگاهانه و با فريب دادن آنها براي سرکوب سران و رهبران و نخبگان آگاه قزلباش داراي شعور ملي تورک - که مخالف «شيعه‌سازي» و «تاجيک‌سازي» «دولت قزلباشيه» و «قزلباشان تورک» توسط «خاندان صفوي» بودند- ايجاد کردند. به لحاظ تاريخي، اين گروه ساده‌دل و فريفته شده‌ که اصلا تورک عثماني و داراي نامي تورک بود، براي از بين بردن تورکها و تضعيف دولت تورک ايجاد شد و تا تاريخ معاصر هم اغلب اينگونه عمل کرد. در آن دوره شاهسونها با سه مشخصه‌ي زير تعريف مي‌شدند: «شاه‌پرستي کورکورانه»، «دشمني عميق با عثماني» و «سني‌ستيزي افراطي».

البته در اينجا منظور، وضعيت فعلي شاهسونها، مخصوصا افراد داراي شعور ملي تورک شاهي‌سئوه‌ن- که تعدادشان هم بسيار است- نيست. اما هدف شاه عباس و ديگر شاهان خاندان صفوي از تشکيل اين گروه و سوء استفاده از آن براي ضربه زدن به تورکهاي داراي شعور ملي (و حتي بعدها سوء استفاده ديگران از شاهسونها براي سرکوب آزاديخواهان در دوره‌ي مشروطيت، تورک‌گرايان در جنگ جهاني اول، حکومت ملي پس از جنگ جهاني دوم و ....) هم يک واقعيت تاريخي است.

روندهاي «تاجيک‌سازي» و «شيعه‌سازي» دولت –اردوي قزلباش و خود قزلباشهاي تورک، از فرداي شکست چالدران و با ايجاد مقام صدر و متشکل کردن روحانيون شيعي امامي و گماردن تاجيکها به مقامات ديواني و واليگري و ... توسط شخص شاه اسماعيل اول شروع شد. اين دو روند توسط شاه تهماسب که به جبر به اجراي قوانين شريعت شيعه‌ي امامي- اسلام فارسي برخاست و پايتخت را از تبريز به قزوين انتقال داد تعميق و گسترده گشت. و توسط شاه عباس نيمه تورک- نيمه مازني که پايتخت را به شهر اصفهان در فارسستان منتقل نمود و به صوفي‌کشي و قزلباش‌کشي سيستماتيک و حذف اسلام تورکي و تصفيه‌ي تورکها از دولت و ديوان و ارتش و ... دست زد به اوج خود رسيد و فرم دشمني علني با تورکيت و ايجاد اتئلافي بين المللي بر عليه تورکان را گرفت.

از فرداي شکست چالديران، بسياري از سران قزلباش، متوجه نيت تاجيک‌سازي و شيعه‌سازي دولت قزلباشي توسط خاندان صفوي شدند. در واکنش، بسياري از آنها به خاندان صفوي پشت کردند. برخي پشيمان شده دوباره به عثماني پناهنده شدند. حتي تعدادي از جمله حاکم آزربايجان براي الحاق سراسر آزربايجان به عثماني تلاش کردند.




در اين بستر، شاه عباس و ديگر شاهان خاندان صفوي، عده‌اي از عوام تورک اصلا قزلباش را که هيچ تماس مستقيم با و آگاهي از فارسيت و شيعيگري نداشتند، تحت نام شاهي‌سئوه‌ن متشکل کردند و توسط آنها به کشتار اين سران و رهبران آگاه و داراي شعور ملي تورک قزلباش دست زدند. شاهسونها در اساس از طرف شاهان صفوي براي مقابله‌ و نابودي فيزيکي اين دسته از قزلباشها که «حميت اويماقيت تورکي»، يعني شعور ملي تورکي داشتند، ايجاد شدند.

البته خود شاهسونها نمي‌خواستند مردم تورک و قزلباشها را تاجيک-فارس کنند. آنها اصلا وارد در عالم معقولات نبودند. اما شاه عباس و ديگر شاهان خاندان صفوي مي‌خواستند که دولت تورکي قزلباشيه را شيعه و تاجيک کنند. يعني شاه عباس با يک سياست «تورک عليه تورک»، مشابه آنچه «مذهب عليه مذهب» ناميده مي‌شود، بدست عوام تورک (شاهسونها)، خواص تورک (و يا موسسين و ستون فقرات دولت قزلباشيه) را از بين برد ...

تعصب در «شاه‌پرستي» و «نفرت از عثماني» و «سني‌ستيزي»، تنها صفت مميزه‌ي شاهسونها نبود. به همراه «عواميت» يکي از آنها بود. طوائف تورک شاهسون که فريب شاه عباس را خوردند، عوام بودند و متعصب. اما خود شاه عباس و ديگر ضد تورکها به هيچ وجه عوام نبودند (از آنرو اين دسته‌ي دوم آگاه، «مانقورت» شمرده مي‌شود). عوام بودن در اينجا يک فحش و ناسزا نيست، بلکه يک تثبيت و مشاهده است. هم در ميان تورکها و هم در ميان ضد تورکها، همواره هم عوام بوده است و هم خواص ....

در طرف مقابل هم، سران و رهبران قزلباش مانند «ديو سولطان روملو» و ... که متوجه شدند شاهان صفوي در مسير نادرست شيعه شدن و تاجيک شدن قرار گرفته‌اند و به مقاومت با آن برخاستند، هيچکدام عوام نبودند. بر عکس، اغلب افرادي آگاه، نظامياني کارکشته، سياسيون واقف بر شرايط منطقه‌اي، روشنفکران و نخبگان و فرهيختگان با تربيت و تحصيلات حداکثري در علوم و فرهنگ زمانه‌ي خود و از همه مهمتر داراي شعور ملي تورک – حميت اويماقيت تورکماني- بودند.

قيزيلباشها در ضديت با عثماني متعصبتر از شاهسونها نبودند. دستجاتي از قزلباشها، مانند افشارها، قاجارها و بياتها، بر خلاف شاهسونها اساسا و يا به طور افراطي سني‌ستيز و عثماني‌ستيز نبودند. قوي بودن نسبي شعور ملي تورک در غرب آزربايجان از ايروان، ماکو، خوي، سلماس، اورمو تا همدان و بيجار و اسدآباد و قروه و ياسوکن و ...، و عثماني‌دوستي در آنجا، يکي هم به همين دليل است که تورکهاي غرب آزربايجان اکثرا افشار، قاجار و بيات‌اند. بر خلاف مرکز و شرق آزربايجان بخصوص اردبيل و پيرامون، که در آنجا تبار شاهسوني پررنگ است.

تعصب نسبت به مذهب علوي قزلباشي- که معيار هويت ملي تورک در آن دوره بود-، در ميان شاهسونها چندان قوي نبود. به عنوان نمونه، به استثناي دو قرن اول پس از ورود شاهسونها به آزربايجان و ايران از قلمروي عثماني، اثري از جمع‌خانه‌ها و مراسم آيين جمع و ديگر نمودها و مراسم مذهبي علوي قزلباشي .... در ميانشان ثبت نشده است. حال آنکه ديگر قزلباشان، عمدتا تعصب به مذهب علوي قزلباشي را داشتند، هرگز پيروي مقام صدر و هيچ مرجع شيعي نشدند و تا زمان استحاله‌ي کامل، پيروي مقام ديني مذهب علوي قزلباشي يعني خليفه الخلفاء باقي ماندند.

مساله‌ي يکجانشيني و سرکوب شاهسونها بدين سبب توسط رضاشاه و ... در قرن بيستم، امري با ماهيتي کاملا متفاوت است و ربطي به شعور ملي تورک شاهسونها ندارد. اما سوء استفاده از شاهسونها، بر عليه جريانات سياسي تورک‌گرا يک واقعيت مربوط به تورکيت و مصداق سياست تفرقه بيانداز و حکومت کن است. علاوه بر دوره‌ي صفوي، شاهسونهاي اردبيل و نواحي پيرامون در دوره‌ي جنگ جهاني اول در صف انگلستان بر عليه نيروهاي تورک‌گراي بومي و اردوي نجات‌بخش عثماني، در دوره‌ي مشروطيت در برهه‌هائي از زمان در صف روسها بر عليه آزاديخواهان، و در دوره‌ي حکومت ملي در صف رژيم پهلوي بر عليه حکومت ملي و هميشه در خط دولت مرکزي عمل کرده‌اند .... البته اينها تاريخ است و در مورد امروز چندان صادق نيست.

تورکي حرف زدن شاهسونها در حال حاضر، تغييري در واقعيتهاي تاريخي فوق، از جمله علل تشکل اين گروه و يا کارکرد و سوء استفاده از آنها توسط بدخواهان در طول تاريخ را نمي‌دهد. وفاداري به سنن تورکي در ميان شاهسونها هم، لزوما نشانگر آگاهي آنها به فرهنگ تورکي نيست. اين پديده بيشتر مربوط به سنت و امر تخته قاپو شدن و يا نشدن است. تقريبا همه‌ي شاهسونهاي تخته قاپو شده در طول زمان، مانند ديگر ايلات تورک، کاملا فارس شدند. اما بخش بسيار کوچکي از آنها، مانند ديگر طوائف تورک که تخته قاپو نشدند، از فرهنگ رسمي فارسي کمتر متاثر شده‌اند. اين امر در مورد خود قزلباشها هم صدق مي‌کند. مانند قاراقويونلوها و قيرخلار و ...  در غرب آزربايجان، که علاوه بر حفظ فرهنگ تورکي توانسته‌اند مذهب تورکي علوي قزلباشي خود را نيز- تحت نامهاي گوناگون- حفظ کنند و بر خلاف شاهسونها، اسلام فارسي (شيعه‌ي امامي) را هنوز هم نپذيرفته‌اند. قزلباشان مانده در خود آناتولي هم که تا به امروز اساس و حافظان فرهنگ تورک در آنجا بوده‌اند....

No comments:

Post a Comment

Note: Only a member of this blog may post a comment.