اَمْسَیْتُ کُردیّاً و اَصْبَحْتُ
عَرَبیّاً، معنی واقعی آن، و استنتاجات نادرست محمد قزوینی
مئهران باهارلی
عبدالرشید باکویی مولف کتاب تلخیص الآثار و عجائب
الملک القهار، که در نیمهی دوم قرن چهارده میلادی، پنج قرن بعد از روزگار ابن
یزدانیار مازنی و مازندرانی نخستین بار در تاریخ ادعای بی پایه و کذب اورمویی و آزربایجانی
بودن او را مطرح کرده، همچنین اولین و تنها کسی است که ادعا نموده ابن یزدانیار
گویندهی عبارت «امسیت کردیا واصحبت عربیا» است. اما این ادعای عبدالرشید
باکویی هم مانند ادعای او دائر بر آزربایجانی و اورمویی بودن ابن یزدانیار، بی
پایه و کذب است. گویندهی عبارت امسیت کردیا و اصبحت عربیا ابن یزدانیار
مازنی و مازندرانی نیست، و این عبارت قبل و بعد از او عینا و یا در صورتهای دیگر
و با انتساب به عجم، کورد و تورک، به صورت یک ضربالمثل ورد زبانها بوده و به اشخاص
متعدد دیگری نسبت داده شده است (در ادامهی مقاله). سیر تاریخی این عبارت – ضربالمثل
چنین است:
فورم «غیر عروضی ↔ عروضی»: فامسیتُ غیر عروضی و اصبحتُ عروضیاً
منسوب به ابوجعفر محمد جریر طبری، مؤلف
تاریخ طبری (۸۳۹–۹۲۳ میلادی). اولین گزارش در بارهی این عبارت در کتاب معجم الادبا (إرشادُ
الأریبِ إلیٰ معرِفةِ الأدیب) اثر یاقوت حموی
(١٢٢٩-١١٧٩ میلادی) آمده است. در این کتاب حکایتی از قول طبری وجود دارد که در آن فورم
اولیهی این عبارت با ضدّین «غیر عروضی ↔ عروضی» به کار رفته است: «فامسیتُ
غیر عروضی و اصبحتُ عروضیاً»: (شب نامسلط بر علم عروض و) غیر عروضی بودم، (صبح ورزیده
در علم عروض و) عروضی شدم.
«وقال هارون بن عبد العزیز ، قال أبو
جعفر: لما دخلتُ مصر لم یبق أحد من أهل العلم إلا لقینی وامتحننی فی العلم
الذی یتحقق به، فجاءَنی یوماً رجلٌ فسألنی عن شیء من العروض، ولم أکن نشطتُ له قبل
ذلک، فقلت له: علی قولٌ ألا أتکلم الیومَ فی شیءٍ من العروض، فإذا کان فی غدٍ
فَصِرْ إلی، وطلبتُ من صدیقٍ لی العروضَ للخلیل بن أحمد فجاء به، فنظرت فیه لیلتی،
فَأَمْسَيْتُ غَيرَ عَرُوضِي وأصْبَحتُ عَرُوضِيَّاً ».
ترجمه
(مئهران باهارلی): «وقتی داخل مصر شدم، حتی یک نفر از اهل علم باقی نهماند که به
ملاقاتم نیاید و دانشی که کسب کرده بودم را نیازماید. یک روز مردی پیشم آمد و از
من چیزی در بارهی عروض پرسید. و من با این موضوع قبلا فعالانه مشغول نهشده بودم.
پس به وی گفتم قول دادهام که امروز در بارهی هیچ چیز مربوط به عروض صحبت نهکنم.
فردا بهنزدم بیا. سپس از یک دوستم [کتاب] «عروض» الخلیل بن احمد [فراهیدی] را خواستم. او هم آورد و شب
به آن نگاه کردم. (شب) غیر عروضی بودم، (صبح) عروضی شدم».
فورم «عجم ↔ عرب»: امسیت عجمیا و اصبحت عربیا
منسوب به سید محمد ابوالوفاء تاج العارفین (أبوالوفا البغدادی،
تولد ١٠٢٦ - فوت ١١٠٧ میلادی). اقلا بنا به دو منبع، ابوالوفاء تاج العارفین گویندهی
این عبارت با ضدّین «عجم ↔ عرب» بود. مولف منبع اول بهجه
الاسرار متوفی ١٣١٤ میلادی، و مولف منبع دوم قلائد الجواهر متوفی ١٥٥٦ میلادی است.
علی رغم آن که ابوالوفاء یک کورد عراقی بود، عبارت منسوب به او حاوی کلمهی «عجم»
است و در آن کلمهی «کورد» وجود نهدارد.
الف- بهجه الاسرار : «الشیخ
تاج العارفین أبو الوفاء رضی الله عنه: .... هذا الشیخ من أعیان شیوخ العراق فی
وقته، .... و کان برجسی الاصل قبیلة من الأکراد، وهو الذی یقول: أمسیت عجمیاً، و
أصبحت عربیاً».
ب- قلائد الجواهر: «السید
الجلیل سیدنا الشیخ تاج العارفین أبوالوفاء محمد بن محمد بن محمد بن زید الحلوانی
الشهیر بکاکیس رضی الله عنه کان سید مشایخ العراق ... فقال له یا أبا الوفا یبسط
الله تعالى لك بساط العلم وتتكلم على الناس. فقام الشیخ أبو الوفا ودخل بغداد و
نادى له المنادى من السماء قوموا الیه، فأقبلت علیه الخلق اقبالا عظیما، .... وهو القائل
أمسیت عجمیا وأصبحت عربیا».
ترجمه:
«... پس به او گفت ای ابوالوفاء! خداوند تعالی بساط علم و دانش را بر تو بهگستراند
و تو با مردم سخن بهگویی. ... پس ابوالوفاء برخاست و وارد بغداد شد. و منادی از
آسمان به او ندا داد: «به سوی او برخیز» و مردم با شوق فراوان به سوی او روی
آوردند .... و او گویندهی (شب چون) عجم بودم و (صبح بسان) عرب شدم است».
فورم «کورد ↔ عرب»: امسیت کردیا و اصبحت عربیا
١-جد اعلای حسامالدین چلبی حسن اورمویی معروف به ابن اخی تورک (١٢٨٤-١٢٢٥). به تصریح
مولانا (١٢٧٣-١٢٠٧ میلادی) در دیباچهی عربی دفتر اول مثنوی، گویندهی
این عبارت جد اعلای چلبی حسامالدین معروف به ابن اخی تورک، یک تورک
اورمویی (اورمیهای) از آزربایجان بود. مولانا که بی شک نام
اصلی اخی تورک اورمویی را میدانست، اسم او را نهبرده است:
«اَمینُ کُنوزِ الفَرشِ اَبوالفَضائل حُسامِ
الحَقِّ وَ الدّینِ حَسَنُ بنِ مُحَمّدِ بنِ حَسَن اَلْمَعروف بِابنِ اَخِی تُرْک اَبویَزیدِ
الوَقتِ جُنیدِ الزَّمانِ صِدّیقُ بْنِ صِدّیقِ بْنِ صِدّیقِ رَضِیَ الله عَنْه وَعَنْهُمْ
اَلاُرْمَویُّ الاَصْلِ الْمُنْتَسَبُ اِلی الشَّیْخِ المُکَرَّمِ بِما قال
اَمْسَیْتُ کُردیّاً وَ اَصْبَحْتُ عَرَبیّاً»
(ترجمه): «[حسامالدین چلبی] امانتدار
گنجینهی فرش، دارندهی فضیلتها، شمشیر حق و دین، حسن پسر محمد پسر حسن معروف
به پسر اخی تورک بایزید زمان و جنید دوران، راستگو پسر راستگو پسر راستگو،
خدا از او و خاندانش خشنود باد، [آن که] اصلش از شهر اورمو است و نسبش به
آن شیخ بزرگواری میرسد که گفت: (شب چون) کورد بودم و (صبح بسان) عرب شدم ...».
مولانا به این موضوع با ضدّین «کورد ↔ عرب» در ابیات ٣٤٦٥-٣٤٦٧ دفتر اول هم اشاره کرده است:
«گر
ز نام و حرف خواهی بهگذری
پاک
کُن خود را ز خود، هان یکسری
سِرِّ
اَمْسَیْنا لَکُرْدیًّا بهدان
رازِ
اَصْبَحْنا عَرابیًّا بهخوان
سرّ
امسینا و اصبحنا تو را
میرساند
جانب راه خدا
ور مثالی خواهی از علم نهان
قصهگو از رومیان و چینیان»
مآل:
رازِ «(شب چون) کورد بودیم» را بهدان و سرِّ «(صبح بسان) عرب شدیم»
را بیان بهکن. چرا که رمزِ «(شب چون) کورد بودیم و (صبح بسان) عرب شدیم» تو را به
سوی خدا میرساند.
فورم «تورک ↔ تازی»: تورک بی الهام تازیگو شده
١-مولانا به این موضوع در بیت ٢١٢٥ دفتر چهارم هم، اما با ضدّین
«تورک بی الهام ↔ تازیگو» اشاره کرده است.
«اوی او رفته، پری خود او شده
تورک بیالهام تازیگو شده»
٢-«شیخ
ابواعبدالله بابویی قمی (اِبْنِ بابِویه، زنده در ۹۸۸ م؟). بنا به عیسی
بن جنید پسر معینالدین ابوالقاسم جنید شیرازی (مرگ ١٣٣٩)
در ترجمهی فارسی کتاب عربی پدرش «شد الازار فی حط الاوزار عن زوار المزار»، اِبْنِ بابِویه کسی است که
«امسیت کردیا و اصبحت عربیا گفت». بیش از نیم قرن بعد از جنید شیرازی،
عبدالرحمن جامی (١٤٩٢-١٤١٤ میلادی) در کتاب نفحات الانس، با ذکر یک روایت بابویی
را گویندهی این عبارت خوانده است. اما جامی دوچار اشتباه شده و کورد در این عبارت
را تحتاللفظی و به معنای قوم کورد معنی کرده است (در ادامهی مقاله. روایت
جامی در بارهی ابن یزدانیار هم بسیار متاخر و دارای اشتباهات و در نتیجه غیر موثق
و غیر قابل استناد است): «۳۸۷ -ابو عبدالله المشتهر ببابویی رحمه الله تعالی.
قبر وی از مزارات مشهورهی شیراز است. گفتهاند که وی بود که گفت: أمْسَیْتُ
كُردیّاً وأصبَحْتُ عَرَبيّاً».
٣-
باباطاهر عریان همدانی (تولد ٩٤٧ میلادی). بنا به وحید دستجردی در دیباچهی
دیوان منسوب به باباطاهر عریان همدانی (طبعهای تهران ١٣٠٦، ١٣١١ شمسی) باباطاهر گویندهی این عبارت
است. در این مورد روایتهای
عامیانهی متعددی تقریبا عین روایتهایی که در بارهی ابن بابویه گفته شده وجود
دارد. مضمون مشترک این روایتها چنین است: روزی باباطاهر از طلاب دینی، روش آموختن
معارف (زبان عربی، قرائت قرآن، ...) را سوال میکند. در
جواب به شوخی و یا تمسخر به او میگویند باید یک شب در زمستان در آب یخ زدهی حوض غوطهور شود (٤٠ بار غسل کند، شیرجه بهرود، ...). باباطاهر سادهدل
این جواب را جدی میگیرد و پس از انجام آن (ناگاه نوری پیدا و به دهانش وارد میشود، ...) معجزهآسا خود را صاحب معرفت (آشنا با ادبیات عرب، حافظ قرآن، قادر به مباحثات دینی، ...)
مییابد. پس میگوید (شب چون) کورد بودم، (صبح بسان) عرب شدم.
٤-در افواه مردم. بنا به بعضی از محققین معاصر این عبارت ضربالمثلی
مشهور در زبان مردم فارس است که نام شخص موضوع و زمان و مکان آن معین نیست و یا به
یک کورد بدون نام و نسب نسبت داده میشود: محمد قزوینی، شرقشناس
روس والنتین ژوکوفسکی (۱۸۵۸ –۱۹۱۸) که این داستان را در تهران شنیده بود، ادوارد هرون
الن (١٩٤٣-١٨٦١) نویسنده و ادیب انگلیسی که از زبانزد بودن آن در بوشهر اطلاع داده،
....
سیر کرونولوژیک ضربالمثل اَمسَیتُ – اَصبَحتُ
١-
فورم اولیه و اصلی این عبارت «امسیت غیر عروضی، اصبحت عروضیاً»، در نیمهی دوم قرن دوازده و یا
نیمهی اول قرن سیزده میلادی در معجم البلاد با انتساب به طبری ظاهر شده است.
٢-
فورم دوم «امسیت عجمیا و اصبحت عربیا» نیم تا یک قرن بعد از ظهور فورم اصلی «امسیت غیر
عروضی، اصبحت عروضیا»، در نیمهی دوم قرن سیزده میلادی با گنجاندن «عجم» که دارای
معنی ثانوی ناتوان و به دور از عربیگویی فصیح و بلیغ و سخن شیوا بود به جای «غیر
عروضی»، و «عرب» به جای «عروضی» حادث شده و به صورت ضربالمثل درآمده است.
٣- مولانا به این عبارت در دفتر چهارم با ضدّین «تورک بی الهام ↔ تازیگو» اشاره کرده
است. این را میتوان فورم سوم آن نامید.
٤- فورم نهایی «امسیت کردیا و اصبحت عربیا» نخستین بار در دیباچهی
دفتر اول مثنوی معنوی مولانا با انتساب به اخی تورک اورمویی، همزمان و یا کمی بعد
از فورم «امسیت عجمیا و اصبحت عربیا» در قرن سیزده میلادی ظاهر، و در قرون بعدی به
افراد دیگر منسوب شده است. از جمله به ابن بابویه در نیمهی دوم قرن چهارده، و به باباطاهر
عریان. معلوم نیست برای اولین بار در چه تاریخ و قرنی این عبارت و
ضربالمثل به باباطاهر عریان منسوب شده است. اما ظاهرا میباید در قرون اخیر باشد.
تاریخ تطور ضربالمثل اَمسَیتُ – اَصبَحتُ
غیر عروضی ↔ عروضی
امسیت غیر عروضی، اصبحت عروضیاً
(منتسب به طبری، نخستین تاریخ انتساب: نیمهی دوم قرن ١٢ میلادی)
⇓
عجم ↔ عرب
امسیت عجمیا و اصبحت عربیا
(منتسب به ابوالوفاء، نخستین تاریخ انتساب: نیمهی دوم قرن ١٣ میلادی)
⇓
تورک ↔ تازی
تورک بیالهام تازیگو
شده
(نخستین تاریخ ظهور: قرن سیزده میلادی)
⇓
کورد ↔ عرب
امسیت کردیا و اصبحت عربیا
(منتسب به اخی تورک، بعدها بابویه قمی، باباطاهر، .... نخستین تاریخ انتساب:
قرن ١٣ میلادی)
معنی واقعی کورد و عرب در عبارت «امسیت کردیا و اصبحت
عربیا»
عبارت
– ضربالمثل امسیت کردیا و اصبحت عربیا و صورتهای متفاوت آن
از دو جزء تشکیل شده است که در آنها دو اسم از یک مقوله اما دارای دو خصلت متضاد
که عبارت است از قابلیتی مثبت و فقدان آن، در تقابل یکدیگر قرار داده میشوند.
این دو ضدّین در طول زمان و مطابق با فرهنگ زمانه تغییر یافتهاند، و «کورد ↔ عرب» فورم نهایی آن
است:
«غیر عروضی ↔ عروضی» (منسوب به طبری) ⇐ «عجم ↔ عرب» (منسوب به ابوالوفاء) ⇐ «تورک ↔ تازی» (توسط مولانا) ⇐ «کورد ↔ عرب» (منسوب به بابویه قمی، مولانا، باباطاهر، ضربالمثل
فارسی).
بررسی روایات مربوط به قائلین مختلف این
عبارت و فورمهای متفاوت آن به وضوح نشان میدهد که کورد و عرب در عبارت امسیت کردیا و اصبحت عربیا دارای معنی
تحتاللفظی و نام قومیت نهبوده، کلمات و اسامیای تمثیلی و کنایهای و رمزی، و دارای معانی مجازی هستند. در این عبارت، کورد و عرب دو حالت
معنوی متضاد یک شخص واحد قبل از کسب خصلت و یا قابلیتی مثبت (فصاحت در سخنگویی، دانش
و معرفت، ...) و بعد از کسب آن هستند.
نقطهی
آغاز این ضربالمثل، توانائی و ناتوانی به تکلم عربی فصیح و بلیغ (ضدّین عروضی ↔ غیر عروضی) بود. در
مرحلهی دوم عربیدانی و تازیگویی با توانائی به تکلم عربی فصیح و بلیغ یکی، و عجم
به عنوان متضاد آن استفاده شده است (ضدّین تازیگو ↔ تورک، و ضدّین عرب ↔ عجم). این کاربرد، مطابق با معنی لغتنامهای «فصاحت» و «اعجمی» است
(فصاحت: به
زبان عربی سخن گفتن اعجمی و دریافت شدن معنی عربیگویی او. «اعجمی»: غیر فصیح، بیزبان،
گنگ، لال، زبان نهدان، ناتوان از بیان عربی). در روایت مربوط به ابوالوفا گفته میشود که نوری به دهان او وارد شد که
باعث تحول او گشت ... این نیز نشان میدهد که تغییر حاصله در دهان به وقوع پیوسته،
یعنی امری مربوط به زبانآوری و سخنوری بوده است. در مرحلهی پایانی عرب بودن
مساوی با فصاحت
و بلاغت و شیوایی، و کورد بودن مساوی با فقدان فصاحت و
بلاغت و شیوایی، کورد به عنوان خصوصیات قبلی (غیر فصیح، ...)، و عرب به عنوان خصوصیات
بعدی (فصاحت، ...) یک شخص واحد به کار رفتهاند. کاربرد کورد به صورت متضاد عرب در
این مرحله معطوف به معنی ثانوی کلمهی کورد یعنی چادرنشین، بدوی، چوپان و
گوسفندچران است. (بنا به حمزهی اصفهانی، پرسها دیلمیان را اکراد طبرستان مینامیدند
و اعراب را کردان سورستان میخواندند).
ابیات روشنگر و فصلالخطاب مولانا
ابیات ٣٤٦٥-٣٤٦٧ دفتر اول مثنوی در
مورد معنی واقعی کورد و عرب در این ضربالمثل راهگشا و روشنگر و بلکه فصلالخطاب
هستند:
-مولانا صراحتا این عبارت را دارای
راز و سرّ بیان میکند. یعنی نهباید کلمات آن را لفظاً معنی و درک کرد، بلکه میباید
به آنچه تمثیل میکنند پیبرد: سِرِّ اَمْسَیْنا لَکُرْدیًّا بهدان، رازِ
اَصْبَحْنا عَرابیًّا بهخوان، سرّ امسینا و اصبحنا تو را.
-مولانا در این ابیات فورمهای جمع «کورد
بودیم و عرب شدیم» (امسینا و اصبحنا) را که شامل خود او هم میشود به
کار برده است. مولانا نه کورد و نه عرب بود. بنابراین هنگامی که او خود را هم کورد
و عرب میخواند، واضح است که در اینجا منظور او از عرب و کورد نه نام قومیت، بلکه
مفاهیمی مجازی و تمثیلی، به معنی دو حالت معنوی یک شخص واحد قبل از کشف و شهود و به
دست آوردن دانش و معرفت از طریق انقلاب درونی و تحول روحی، و بعد از آن است.
-دو مصراع دیگر مولانا در ارتباط با
این ضربالمثل هم کاملا روشنگر است: «اوی او رفته، پری خود او شده»، و «پاک کُن خود را ز خود،
هان یکسری»؛ که آشکارا نشان می دهند صحبت از یک «او» و «خود» مادتاً واحد است که معناً
پاک و پری شده است.
نامهای تمثیل کنندهی فصاحت و بلاغت و شیوایی سخن در این ضربالمثل
عروضی: آگاه بر علم عروض (طبری)
تازیگوی: قادر به تکلم به عربی فصیح و بلیغ (در بیت ٢١٢٥ دفتر
چهارم مثنوی).
عرب: آن که در نتیجهی گسترانده شدن بساط علم و دانش توسط خدا بر او قادر به
صحبت با مردم به فصاحت و بلاغت و با شیوایی است (ابوالوفاء)، قادر به علمآموزی و
صاحب معرفت (باباطاهر).
نامهای تمثیل کنندهی عدم فصاحت و بلاغت و شیوایی سخن در
این ضربالمثل:
غیر عروضی: ناآگاه بر علم عروض (طبری)
عجم: بی دانش و ناتوان از وعظ دادن به فصاحت و بلاغت و شیوایی به مردم
(ابوالوفاء)
تورک: بدون الهام (بیت ٢١٢٥ دفتر چهارم مثنوی)
کورد: ناتوان از علمآموزی و فاقد معرفت (باباطاهر)، اسیر نام و حرف و خود،
ناآگاه از علم نهان (مولانا).
نوت: استریوتایپ و تفکر قالبی با پیشداوریهای منفی در بارهی کورد و عجم
و تورک که در جزء اول این ضربالمثل قرون وسطایی وجود دارد، در فرهنگ امروزی
ناشایست و نژادپرستانه است.
استنتاجات
غیر ممکن و مخدوش محمد قزوینی
در
این عبارت قدیمی ضربالمثلگونه اسامی قومی به صورت مجاز و استریوتایپ و تمثیل
کنندهی وضعیتهای معنوی قبلی و بعدی یک شخص واحد به کار رفتهاند. در نتیجه معانی
مادی و تحتاللفظی قومی بر آنها حمل کردن و بر این اساس حکایات عجیب و غریب ساختن
و به اشخاص مختلف هویتهای قومی محیرالعقول نسبت دادن، مخصوصا از طرف محققین عملی
نادرست و ناشایست است. اما بعضی از
محققین فارس و اخیرا کورد، مرتکب این ناشایست شدهاند و میشوند.
محمد قزوینی: در حواشیای که بر کتاب «شد الازار فی
حط الاوزار عن زوار المزار» نوشته، در مورد عبارت امسیت کردیا و اصبحت عربیا در مثنوی
مولانا مرتکب چندین اشتباه و خطا و مغلطهی فاحش شده است. از جمله کورد در این
عبارت را تحتاللفظی و به معنای قوم کورد معنی نموده، همچنین ادعا کرده که ابن
یزدانیار جد حسامالدین چلبی بود: «از خود این جملهی امسیت کردیّا و اصبحت عربیّا
بالصراحه بر میآید که قائل آن کورد بوده و بنابراین خاندان حسامالدین چلبی
معروف به ابن اخی تورک نیز بالضّروره همه در اصل کورد باید بوده باشند» (ص ٥١٢)، «این دو روایت یعنی یکی
روایت مولوی که قائل این عبارت جد اعلای ابن اخی تورک بوده، و دیگر روایت تلخیص
الآثار که قائل این عبارت حسین بن علی یزدانیار بوده، هر دو کاملا با هم متفقاند
در این که آن قائل مذکور ارموی بوده است و خود این عبارت امسیت کردیا نیز واضح و
صریح است که قائل مزبور کُرد بوده است. ظن نسبةً قوی حاصل میشود که حسین بن
علی بن یزدانیار ارموی در تلخیص الآثار باکویی و نیز سایر ماخذی که بعدها بدان
اشاره خواهیم کرد عینا همان جد اعلای چلبی حسامالدین حسن معروف به ابن اخی تورک
بوده است تقریبا بدون شک و شبه». (ص ٥١٣).
ادعاهای
فوقالذکر محمد قزوینی فوقالعاده سطحی، سقیم، خطا و نامعقول هستند:
-
بر خلاف ادعای محمد قزوینی، ابن یزدانیار گویندهی این عبارت نیست. در هیچ یک از منابع اولیه اشارهای به این که ابن یزدانیار
گویندهی عبارت امسیت کردیا و اصبحت عربیا است نهشده است. تعلق این عبارت به ابن
یزدانیار واقعیت نهداشته، خیالپردازی مولف تلخیص الآثار آن هم پنج قرن بعد از
عصر ابن یزدانیار است.
- امکان نهدارد که ابن یزدانیار جد حسامالدین چلبی بوده
باشد. ابن
یزدانیار بی
هیچ شک و شبههای اهل اُرَم-اُرْم و یا اوُریم-اوُرْم در جنوب ساری در مازندران و به
لحاظ قومیت یک مازنی – تبری بود. اما جد حسامالدین که مولانا او را نام
نهبرده و فقط شیخ مکرم خوانده، همان گونه
که لقب «اخی تورک» او هم نشان میدهد، تورک و اهل اورمو در آزربایجان بود. حسامالدین هم که لقب «ابن اخی تورک» داشت مانند
جد خویش تورک بود. بنابراین ادعای قزوینی که قائل این عبارت
را «با ظن نسبتا قوی، و تقریبا بدون شک و شبهه» ابن یزدانیار و ابن یزدانیار را
هم جد حسامالدین چلبی دانسته، خود مضاعفاً و «بدون شک و شبهه» غلط و سقیم است. ادعای
گولپینارلی که با احتمال ضعیفتری تاج العارفین ابوالوفاء که یک کورد عراقی عربالاصل
بود را جد حسامالدین چلبی تورک اورمویی و آزربایجانی دانسته هم نادرست و بی پایه
است.
- اسامی آمده در دو جزء عبارت امسیت
کردیا و اصبحت عربیا از یک مقوله و جنس، و در حقیقت نام دو وضعیت و دو حالت قبلی و
بعدی یک شخص واحد هستند. اگر اسم کورد (و یا عجم و تورک) در جزء اول این عبارت به
معنی قوم کورد (و یا عجم و تورک) باشد، پس در آن صورت عرب در جزء دوم آن هم میبایست
به معنی قوم عرب باشد. و این عقلا و منطقا محال است. زیرا قومیت هیچ کس به دلیل خواندن یک
کتاب و یا داخل شدن نوری به دهان او و یا الهامات آسمانی و
اشراقات معنوی در یک شب از کورد به عرب تغییر نهمیکند.
قائل این
عبارت در شب قبل از خواب، دارای همان قومیتی بود که در صبح روز بعد پس از بیدار
شدن.
- هیچ کدام از سه شخصی که به عنوان
گویندهی عبارت امسیت کردیا و اصبحت عربیا شهرت یافتهاند، کورد نهبودند: ابن
بابویه قومی (اصلا عرب)، باباطاهر عریان همدانی (احتمالا لک)، اخی
تورک (تورک، از شهر اورمو – اورمیه در آزربایجان). تنها ابوالوفا به لحاظ قومیت یک
کورد (اصلا عرب از عراق) است، اما او هم قائل فورم «کورد ↔ عرب» نیست،
بلکه گویندهی فورم «عجم ↔ عرب» است: امسیت عجمیا و اصبحت عربیا. این هم دلیل دیگری است
که نشان میدهد اسامی به کار رفته در این عبارت به معنی مادی یک قومیت خاص نیستند،
بلکه تمثیلی از دو وضعیت و حالت معنوی قبلی و بعدی یک شخص واحد هستند.
بدکاری محمد قزوینی در صوفی کوردی نامیدن ابن یزدانیار
محمد
قزوینی در تحشیهای که بر کتاب شَدالازار فی حط الاوزار عن
زوارالمزار نوشته، یک بدکاری و عمل زشت که شایستهی هیچ محققی نیست را انجام داده و نام ابن یزدانیار را
به صورت جعلی و دروغین «ابوبکر حسین بن علی بن یزدانیار کرد ارموی» نوشته
است. (ص ٥١٤). همچنین ادعا کرده که ابن یزدانیار «در تضاعیف کتاب اللمع ابو ناصر سرّاج گاه به
عنوان الکردی الصوفی الارموی و گاه به عنوان الکردی الصوفی که بدون
هیچ شبهه مراد از این دو تعبیر اخیر نیز هموست، [ذکر شده است]». این ادعاهای محمد
قزوینی نادرست و دروغ هستند. در کتاب اللمع کلمهی «الکردی» که محمد قزوینی ادعا
کرده وجود نهدارد و صرفا «ابی بکر علی بن الحسن بن یازدانیار» آمده است.
-اساسا
ترکیب «ابن یزدانیار کورد و کوردی» نهمیتوانست وجود داشته باشد. زیرا اولا ابن
یزدانیار اهل ارم در جنوب ساری در مازندران بود، جایی که در زمان حیات او هیچ
کوردی در آن جا وجود نهداشت. دوما در قرن پانزده هنگامی که عبدالرشید باکویی برای
اولین بار دروغ آزربایجانی بودن ابن یزدانیار را جعل کرد، شهر اورمو هیچ نفوس و
جمعیت کورد نهداشت که افراد منسوب به آن، کورد گمان شوند.
کذب
«الکردی الصوفی الارموی» توسط دیگر محققین ایرانی و فارس هم بسیار تبلیغ میشود. این
افراد نوعا تمایلات ناسیونالیستی افراطی ایرانی – فارس دارند (نصرالله پورجوادی ،
....). به عنوان مثال عبدالحسین زرینکوب ادعا
کرده است: «وی بر حسب روایات مشهور ارموی بود و او را غالبا به نام الکردی
الصوفی الارموی میخواندند». این ادعا هم نادرست و دروغ محض است. بر خلاف ادعای زرینکوب،
در منابع اولیه ابن یزدانیار «حتی یک بار» هم الکردی الصوفی الارموی خوانده
نهشده است. چه بهرسد به آن که «غالبا» به این نام خوانده شود. ابن یزدانیار، کورد و کوردتبار
نهبود. او به طور حتم قومیت مازنی – تبری داشت. زرینکوب همچنین ادعا کرده است:
«شبلی به
تعریض او را الثور الارمنی خواند، گاو ارمنی، و این اشارت بود به ارتباط او با
ارمنیه». بر خلاف ادعای زرینکوب، شبلی هرگز ابن یزدانیار را «الثور الارمنی» نهخوانده
است، بلکه «الثور الارمی» خوانده که به معنی گاو مازندرانی از ناحیهی ارم در جنوب
ساری در تبرستان است. املای ارمنیه – ارمینیه در بعضی نسخهها اشتباه ناسخین
است.
ابن یزدانیار و ناسیونالیزم افراطی و توسعهطلب کورد
در سالهای اخیر نوعی از ناسیونالیسم افراطی، تهاجمی و
توسعهطلب کوردی، پشتگرم به و سرخوش از حمایت مراکز قدرت داخلی و غربی-صلیبی (فرانسه، ایالات متحده، ...) و
جریانات ناسیونالیستی همسنخ پانایرانیستی و ارمنی و ..... ظهور کرده است. این جریان
ناسیونالیستی افراطی کوردی، در تطابق با مولفهی توسعهطلبانهی خود، به بازنویسی
گستردهی تاریخ و کورد و کوردستان نمایاندن شخصیتها، شهرها و مناطق و مفاهیم
متعدد غیر کورد دست میزند. ایجاد سابقه و تاریخی برای حضور عنصر کورد در شهر
اورمو در آزربایجان، یکی از اصلیترین فعالیتهای ناسیونالیستهای افراطی توسعهطلب
کورد را تشکیل میدهد. در حالی که شهر اورمو در آزربایجان که ملقب به تورکستان و
مهد ناسیونالیسم مودرن تورک است تا دهههای اخیر هرگز جمعیت بومی کورد نهداشت و
از طرف اشقیاء کورد «خارجی» (یعنی غیر بومی) در دو قرن اخیر حدود ٢٥٠ بار معروض به
تهاجم و قتل عام و کشتار و چپاول و اشغال و ویرانی بود.
در این استقامت، ناسیونالیستهای افراطی کورد مانند پانایرانیستها،
ابن یزدانیار را یک کورد اهل شهر اورمو مینمایانند و حتی محلی جعلی را به عنوان مقبرهی
ابن یزدانیار در اورمو تبلیغ میکنند. آنها همچنین با سوء تعبیر از عبارت امسیت
کردیا و اصبحت عربیا (به معنی چون کورد بودم و بسان عرب شدم) که مولانا قائل آن را
جد حسامالدین چلبی ملقب به اخی تورک دانسته است، هم اخی تورک و هم نوهی او حسامالدین
چلبی تورک را به عنوان کورد معرفی میکنند. در حالی که بر خلاف «کورد» در ضربالمثل
فوق که به معنی مجازی ناتوان از تکلم به عربی فصیح و بلیغ است و نامی قومی نیست،
«تورک» در ترکیب «اخی تورک» یک نام قومی است و صراحتا واقعیت تورک بودن جد حسامالدین
اورمویی را بیان و تاکید میکند.
کاربرد اورمو و تورک با هم توسط مولانا در مورد جد حسامالدین
چلبی، دلیل دیگری است که نشان میدهد اُرَم موطن ابن یزدانیار نهمیتواند شهر
اورمو در آزربایجان باشد. زیرا در اُرَم مازندران همه مازنی بودند و تورکی وجود نهداشت.
بنابراین اورمو در ارمویالاصل که در بارهی یک تورک گفته شده، صرفا میتواند آن اورمویی
باشد که تورک است، یعنی اورموی آزربایجان؛ و نه ارم مازنی در مازندران - تبرستان.
به نظر میرسد پذیرفتن این واقعیت که اخی تورک جد حسامالدین
چلبی، یک تورک اهل اورمو بود، برای ناسیونالیستهای افراطی فارس و کورد و بسیاری دیگر،
ثقیل و آزاردهنده است. به همین سبب آنها پیوسته اجداد جدیدی برای حسامالدین چلبی
پیدا میکنند. به عنوان نمونه یک فرد متوهم با امضای «ای یار» ادعا کرده که «جناب
مولانا در مقدمهٔ دفتر اول مثنوی نسب شیخ حسام الدین چلبی را در مقام شرف و افتخار
به حضرت بابا طاهرعریان میرساند و او را از فرزندان آن عارف بزرگ میشمارد». یک
ناسیونالیست افراطی کورد به اسم ثریا خدامرادی هم ادعا کرده که تاجالدین ابوالوفا اهل
اورمو بوده و جد حسامالدین چلبی که او هم کورد بود است: «تاج الدین ابوالوفا
کردی، عارف و عالم سرشناس کرد اهل ارومیه در سدهی ٣ و ٤ قمری و از اجداد حسام
الدین چلبی (م. ٦٢٢ ق)... از آنجا که علمایی مثل ابوالوفا و چلبی و صدها عالم دیگر
در عصر مولوی کورد بوده اند ....». این ادعاها همه توهماتی غیر علمی و پوچ، و مصداق بارز دروغپردازی
عامدانه برای فریب مردم و تحریف حقایق است:
-ابن یزدانیار از ارم واقع در جنوب ساری در
مازندران بود و قومیت مازنی داشت. ابن یزدانیار اهل اورمو در آزربایجان نهبود.
- قبر ابن یزدانیار در ارم واقع در جنوب ساری در مازندران قرار
داشت. ابن یزدانیار نه در گذشته و نه امروز هیچ قبر و مقبرهای در شهر اورموی
آزربایجان نهداشته است و نهدارد.
-اخی تورک جد حسامالدین چلبی، یک تورک اهل شهر اورمو در
آزربایجان بود.
-تاجالدین ابوالوفاء اهل اورمو در آزربایجان نهبود، یک
کورد عربالاصل از کشور عراق بود.
-نه ابن یزدانیار مازنی، نه ابوالوفاء کورد، نه باباطاهر
لک، .... جد حسامالدینچلبی تورک و اورموییالاصل نهبودند.
- یَقُولُ
الْعَبْدُ الضَّعیفُ الْمُحتاجُ اِلی رَحْمَةِ الله تَعالی مُحَمَّدُ بنِ
مُحَمّدِ بنِ الْحُسَینِ البَلْخی تَقَبَّلَ الله مِنْه اِجْتَهَدْتُ فی
تَطْویلِ المَنْظومِ المَثْنویّ الْمُشْتَمَل عَلی الغَرائِبِ وَ النّوادِرِ وَ
غُرَرِ الْمَقالاتِ وَ دُرَرِ الدَّلالاتِ وَ طَریقةِ الزُهّادِ وَ حَدیقةِ
الْعُبّادِ قَصیرةُ المَبانی کَثیرةُ الْمَعانی لاِستِدعاءِ سَیِّدی وَ سَنَدی وَ
مُعْتَمَدی وَ مَکانِ الرّوحِ مِنْ جَسَدی وَ ذَخیرَةِ یَومی وَ غَدِی وُ هُوَ
الشَّیْخُ قُدْوَةُ العارفینَ اِمامُ الْهُدَی وَ الیقینَ مُغیثُ الْوَری اَمینُ
الْقُلوبِ وَ النُّهَی وَدیعَةُ الله بَینَ خَلیقَتِه وَ صَفْوَتِه فی
بَریَّتِه وَ وَصایاه لِنبَیِّه وَ خَبایاه عِنْدَ صَفیِّه، مِفْتاحُ خَزائنِ
العَرشِ اَمینُ کُنوزِ الفَرشِ اَبوالفَضائل حُسامِ الحَقِّ وَ الدّینِ حَسَنُ
بنِ مُحَمّدِ بنِ حَسَن اَلْمَعروف بِابنِ اَخِی تُرْک اَبویَزیدِ الوَقتِ جُنیدِ
الزَّمانِ صِدّیقُ بْنِ صِدّیقِ بْنِ صِدّیقِ رَضِیَ الله عَنْه وَعَنْهُمْ
اَلاُرْمَویُّ الاَصْلِ الْمُنْتَسَبُ اِلی الشَّیْخِ المُکَرَّمِ بِما قال
اَمْسَیْتُ کُردیّاً وَ اَصْبَحْتُ عَرَبیّاً قَدَّسَ الله رُوحَه وَ
اَرواحَ اَخْلافِه فَنِعْمَ السَّلَفُ وَ نِعْمَ الخَلَفُ لُه نَسَبٌ اَلْقَتٍ
الشَّمْسُ عَلَیه رَداءَها وَ حَسَبٌ اَرْخَتِ النُّجومُ لَدَیْه اَضْواءَها
لَمْ یَزَلْ فِناءُهُم قِبْلَةُ الاِقْبالِ یَتَوَجَّه اِلَیْها بَنُو الوُلاةِ
وَ کَعْبَةُ الْآمالِ یَطوفُ بِها وُفُودُ العُفاةِ و لازالَ کَذلِکَ ما طَلَعَ
نَجْمٌ وَ ذَرَّ شارِقٌ لَیَکونَ مُعْتَصَماً لِاولِی الْبَصائرِ الرَبّانیّینَ
الرّوحانیّینَ السَّمائیّینَ العَرْشیّینَ النّوریّینَ السُّکّتِ النُّظّارِ الْغُیَّبِ
الحُضّارِ المُلُوکِ تَحْتَ الاَطْمارِ اَشْرافُ القَبائِل اَصْحابُ الفَضائِل
اَنْوارُ الدَلائِل آمّین یا رَبَّ العالَمینَ.