Sunday, January 27, 2019

شعار تقی‌زاده برای فارسی کردن ایران و اعتراض حاج محمدجعفر افشار کنگاوری به آن

شعار تقی‌زاده برای فارسی کردن ایران و اعتراض حاج محمدجعفر افشار کنگاوری به آن

 

مئهران باهارلی


١-یکی از مهم‌ترین اعتراضات به سخن‌رانی تقی‌زاده در مجلس (نشست ۲۵۲ مجلس شورای ملی به تاریخ ۲۱ بهمن ۱۳۰۴) و خواست او برای ترویج زبان فارسی در مناطق سرحدی و مآلاً فارس‌سازی تورک‌های ساکن در ایران، از طرف یک شخصیت سیاسی تورک با نام «حاج محمدجعفر افشار کنگاوری» در مقاله‌ای با نام «ایران سیاسی‌له‌ری نه‌ ایله مشغول‌دورلار» (سیاسیون ایران به چه کاری مشغولند) منتشر شده در ١٢ دسامبر ١٩٢٤ (ماه دی ١٣٠٣) در جریده‌ی قومونیست باکو آمد. این مقاله در میان نخستین اعتراضات سیاسیون تورک ایرانی به سیاست دولتی فارس‌سازی تورکان ساکن در ایران است.

 

٢-در این مقاله حاج محمد‌جعفر افشار کنگاوری، به شدت از سید حسن تقی‌زاده و مصوبات مجلس شورای ملی در ترویج زبان فارسی در آزربایجان به بهانه‌ی توسعه‌ی معارف انتقاد می‌کند. به سیاست‌های جدید دولت ایران در دوره‌ی حاکمیت رضاخان مبنی بر فارس‌سازی تورکان ساکن در ایران و محروم نمودن آن‌ها از حقوق فرهنگی و سیاسی‌شان اعتراض کرده، این سیاست‌هارا سموم کشنده و زهرآگین می‌خواند. می‌گوید تشکیل «وحدت ایران» (یعنی ملت واحده‌ی ایران با فارس‌سازی ملل غیر فارس) پروژه‌ای انگلیسی بوده و تحفه‌ا‌ی که تقی‌زاده‌ پس از ده سال اقامت در اوروپا با خود آورده، شعار فارسی کردن ایران است. در حالیکه تقی‌زاده‌ و امثال وی باید به جای این مساله سعی می‌کردند موهومات را از کلّه‌ی ایرانی‌ها خارج نمایند... 




سخنرانی تقی‌زاده در مجلس: همه چیز باید فارسی باشد

سخنرانی تقی‌زاده در مجلس:

همه چیز باید فارسی باشد

 

مئهران باهارلی


در سال ١٩٢٥ (١٣٠٤) یعنی سال ساقط کردن دولت تورک قاجار و به تخت سلطنت رسیدن رضاخان پس از یک کودتای غیر قانونی با حمایت بریتانیا و سپس مصوبات مجالس فرمایشی شورا و موسسان مشروطه‌طلبان ضد تورک، سید حسن تقی‌زاده‌ تبریزی در مقالات و در سخن‌رانی‌های خود مکررا به دولت جدید ایران – رضاشاه پیشنهاد و توصیه می‌کرد که زبان فارسی را به عنوان زبان ملی و به منظور تحکیم وحدت ملی (ایجاد ملت ایران) در مناطق سرحدی غیر فارس‌زبان از جمله آزربایجان و مخصوصا در میان کودکان ترویج دهد. در این مقاله به یکی از این موارد پرداخته‌ام. تقی‌زاده تبریزی در این سخنان زبان فارسی را معارف و زبان ملی، و زبان‌های غیر فارسی از جمله تورکی را باعث ضعف ایران نامیده است.

١-خائن اعظم: پاپ‌تر از پاپ

این نخستین بار بود که یکی از عالی‌ترین مقامات سیاسی و قوه‌ی مقننه در ایران، که از قضا رهبر عملی انقلاب مشروطه در ایران مخصوصا در آزربایجان هم بشمار می‌رفت، یعنی سید حسن تقی‌زاده‌ی تبریزی در تهران پایتخت دولت قاجار آن هم به طور علنی و در صحن رسمی مجلس شورای ملی با گستاخی خواستار توحید لسان و یا نابود ساختن زبان‌های غیر فارسی، مخصوصا زبان تورکی که بر خلاف دیگر زبان‌های غیر فارسی رایج در ایران، عینا مانند زبان فارسی تا آن زمان در تمام مراکز و منابع داخلی و خارجی یکی از دو زبان «عمومی» (سراسری) و رسمی ایران شمرده می‌شد، زبان سلسله‌ی حاکم و زبان اکثریت مردم نسبی ایران بود می‌گشت.

تقی‌زاده خود تبریزی و دارای ملیت تباری تورک بود. خواست وی برای نابود ساختن زبان تورکی یعنی زبان ملی‌اش، بی درنگ او را در صف اول زمره‌ی موسوم به مانقورتیسم و گؤزقامانیسم تبریزی – آزربایجانی یعنی نخبه‌گان خائن به ملت خود قرار می‌دهد[1]. بی جهت نیست که تقی‌زاده تبریزی در ادبیات سیاسی و تاریخ ملی تورک معروف به «خائن اعظم» گشته است. این رفتار تقی زاده به عنوان یک شخصیت سیاسی و نخبه‌ی تورک لکه‌ی ننگی ابدی بر پیشانی نخبه‌گان تورک گؤزقامان مخصوصا تبریزی است.

 بنا به اسناد و منابع بی شمار، خواست توحید لسانی و فارس‌سازی زبان ملت تورک مخصوصا آزربایجان یک خواست همه‌گانی در میان نخبه‌گان و زعما و بزرگان و .... تبریز و اردبیل عموما مرکز و شرق آزربایجان در تمام قرن نوزده و نیمه‌ی اول قرن بیستم بوده است. (ممنوع کردن زبان تورکی در نظام تحصیلی توسط انجمن معارف تبریز در سال ١٩٠٠، تاسیس مدارس فارسی‌زبان در آزربایجان و دیگر مناطق تبریز توسط آزادی‌خواهان تبریزی و اردبیلی دوره‌ی مشروطیت و دموکرات‌های آزربایجانی، ممنوع کردن زبان تورکی در مدارس و ادارات و گذاشتن صندوق جریمه برای تورکی زدن توسط حکومت آزادی سِتان، آماده کردن طرح برای ریشه‌کن کردن زبان تورکی در ایران توسط فیوضات تبریزی از سران دموکرات آزربایجان، ....)

با توجه به آنکه از سال‌های ١٩٢٣-١٩٢٢، دو سه سال قبل از این سخن‌رانی، سردار سپه در هم‌گامی با پیشنهادات و تشبثات و اصرار رهبران تورک ضد تورک مشروطیت و دموکرات‌های آزربایجان و ... مانند خود تقی‌زاده، سیاست رسمی و دولتی ریشه‌کن کردن زبان تورکی در ایران و نسل‌کشی زبانی تورک‌ها و فارس‌سازی آن‌ها را آغاز کرده و کاربرد زبان تورکی را مخصوصاً در نظام آموزشی و مطبوعات و ادارات و .... ممنوع ساخته بود، خواست ترویج و تحمیل زبان بیگانه‌ی فارسی در مناطق تورک‌نشین که از طرف تقی‌زاده در مجلس شورا مطرح می‌شد، بدان معنی بود که وی از سرعت کم و دامنه‌ی محدود نسل‌کشی زبانی و فارس‌سازی تورک‌ها ناخشنود، و خواهان تدوین سیاستی جامع‌تر و تهاجمی‌تر و شتاب دادن و تخصیص بودجه‌ی بیشتر برای آن بوده است. یعنی مانقورت‌ها و گؤزقامان‌های تورک تبریزی در امر ریشه‌کن کردن زبان تورکی از ایران و آزربایجان، بی‌صبرتر، مصرتر و مشتاق‌تر از معادلین پان‌ایرانیست فارس خود، به عبارت دیگر پاپ‌تر از پاپ بودند.

در این نشست علاوه بر تقی‌زاده، چند نماینده‌ی دیگر شامل نماینده‌گان تورک گؤزقامان (سلیمان میرزا رهبر آینده‌ی حزب توده، نماینده‌ی ایلات خمسه،...) هم خواستار ترویج زبان فارسی به عنوان زبان ملی در مناطق سرحدی غیر فارس‌زبان از جمله آزربایجان مخصوصاً در میان کودکان و فارس‌سازی آن‌ها ‌شدند[2].


Saturday, January 26, 2019

انتقاد از سید حسن تقی‌زاده به سبب توصیه‌ی او به فارس‌سازی تورکها در ایران

انتقاد از سید حسن تقی‌زاده به سبب توصیه‌ی او به فارس‌سازی تورکها در ایران

مئهران باهارلی

در زیر دو گزارش به نقل از نشریه‌ی «یئنی قافقاسیا» چاپ استانبول به سال ١٩٢٥ (١٣٠٤)، در باره‌ی سید حسن تقی‌زاده‌ را آورده‌ام. در این دو گزارش گفته‌ می‌شود ‌سید حسن تقی‌زاده‌ خواستار ترویج و تقویت زبان فارسی در تمام ولایتهای کشور به منظور تامین وحدت ملی ایران و فارس‌سازی تورکهای ایران شده‌ است.

مقاله‌ی تقی‌زاده در روزنامه‌ی ایران در لزوم ترویج زبان فارسی بین تورکها و اعتراضات بدان: در سال ١٩٢٥ تقی‌زاده افکار و ایده‌های ضد تورک و نژادپرستانه‌ی خود را در آخرین مقاله از سلسله مقالات خود که در روزنامه‌ی ایران چاپ می‌شد بیان کرد. این مقاله باعث بروز اعتراضات و واکنشهای متعدد منفی در باکو و استانبول شد. از جمله «ابراهیم شبستری» و «مناف‌زاده ثابت» در روزنامه‌ی کومونیست باکو مقالاتی در تنقید و محکوم کردن آن منتشر کردند. بنا به ادعای روزنامه‌ی ناهید (٨ بهمن ١٣٠٥) «مقاله‌ای در انتقاد از تقی‌زاده» در همان ایام در یکی دیگر از جراید باکو که تحت مدیریت محمد سعید اوردوبادی منتشر می‌شد به چاپ رسید. تاکنون متن اصلی تورکی هیچکدام از این سه مقاله‌ی مهم تاریخی در ایران منتشر نشده است. در مقاله‌ی حاضر،‌ دو اعتراض نخست را بررسی کرده‌ام.

نخستین گزارش در باره‌ی نوشته‌ای از شخصی به اسم «ابراهیم شبستری» است که در شماره‌ی ٢٧٦، ١٠ کانون اول روزنامه‌ی قومونیست باکو چاپ شده ‌است. احتمالا وی همان ابراهیم شبستری است که در کونگره‌ی تورکولوژی‌یِ باکو به سال ١٩٢٦ به نمایندگی از آزربایجان ایران اشتراک داشت. بنا به گزارش، ابراهیم شبستری در نوشته‌ی خود می‌گوید تقی‌زاده که ‌از ناسیونالیستهای ایران [منظور معتقد به «ملت ایران» ایجاد شده در دوره‌ی مشروطیت توسط بریتانیا با زبان ملی فارسی و تاریخ آریایی] است، بعد از یک دوره‌ی ده‌ساله به تهران مراجعت کرده، و در آخرین مقاله ‌از سلسله‌ مقالاتی حاوی برنامه‌هایش که توسط روزنامه‌ی ایران نشر یافته‌اند، توصیه‌ نموده که «به منظور تامین وحدت ملی ایران، زبان فارسی در تمام ولایتهای کشور ترویج و تقویت شود». نشریه‌ی یئنی قافقاسیا تاریخ و شماره‌ی نشریه‌ی ایران که سلسله ‌مقالات مورد بحث تقی‌زاده‌ را چاپ نموده،‌ نداده ‌است.

گزارش دوم در باره‌ی مقاله‌ای به قلم از یکی از ایرانیان آزربایجانی به نام «مناف‌زاده ‌ثابت» است که در شماره‌ی ١٨١ روزنامه‌ی قومونیست باکو با نام «ایران آزه‌ربایجانی اطرافیندا یئرسیز چیخیش‌لار» [سخنان بیجا در باره‌ی آزربایجان ایران] چاپ شده ‌است. شاید وی همان محمدعلی عبدالمناف‌زاده (کسروی: مناف‌زاده) باشد که بنا به ادوارد براون در سال ١٩٠٧ نشریه‌ای هفتگی به نام «شکر» به زبان تورکی در تبریز منتشر کرده است. مناف‌زاده ‌ثابت در مقاله‌ی خود، با اشاره‌ به فکر تقی‌زاده ذکر شده‌‌ در شماره‌ی ٨ نشریه‌ی یئنی قافقاسیا (گزارش اول)، اقدام برای فارس‌سازی تورکهای ایران را به شدت تنقید و او را تنگ‌نظر توصیف کرده ‌است.



Tuesday, January 22, 2019

انتقاد گاسپیرالی از انتشار روزنامه‌ی ناصری در تبریز به‌ زبان فارسی، و آزربایجان تورکستان ایران است

انتقاد گاسپیرالی از انتشار روزنامه‌ی ناصری در تبریز به‌ زبان فارسی، و آزربایجان تورکستان ایران است

 

مئهران باهارلی


در این مقاله، نوشته‌ای از متفکر، معلم و محرر برجسته‌ی تورک اسماعیل گاسپیرالی (غاسپیرالی، گاسپیرانسکی) که در آن از انتشار نشریه‌ی ناصری تبریز صرفا به زبان فارسی انتقاد می‌کند را آورده‌ام. این نوشته در شماره‌ی ١٢ (٢٦ مارت ١٨٩٥) نشریه‌ی ترجمان که توسط اسماعیل گاسپیرالی در باغچه‌سارای - شبه جزیره‌ی کریمه منتشر می‌شد درج شده است.

١-گاسپیرالی در این نوشته می‌گوید آزربایجان تورکستان ایران و زبان آن تورکی است. در آنجا حداکثر ٢٠ در صد مردم آشنا به زبان فارسی‌اند، آن‌ها هم اشراف و روحانیون هستند. در حالیکه آنکه بیشترین احتیاج را به معارف و اخبار دارد همان توده‌ی تورک فارسی‌مدان است. وی با ذکر وجود نشریات دوزبانه در تورکیه و روسیه و هندوستان پیشنهاد می‌کند که نشریه‌ی ناصری تبریز هم به دو زبان فارسی و تورکی منتشر شود.

٢-گاسپیرالی این نوشته‌ی آینده‌نگرانه‌ی خود را به سال ١٨٩٥ (١٢٧٤ شمسی)، یازده سال پیش از امضای فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه قاجار و در زمانی که وی هنوز ولیعهد و مستقر در تبریز بود تحریر کرده است. اما قاطبه‌ی مقامات و اهل معارف تبریز، نه تنها به پیشنهاد دلسوزانه‌ی گاسپیرالی در انتشار مطبوعات دوزبانه‌ی تورکی - فارسی وقعی ننهادند، بلکه پنج سال بعد، سران انجمن معارف تبریز به پیروی از انجمن معارف تهران، تعلیم و تعلم به زبان تورکی در مدارس با اصول جدید را ممنوع ساختند. آن‌ها که در بستر روند ایجاد ملت - دولت ایران توسط نیروها و مراکز ضد تورک استعماری، زبان فارسی را به عنوان زبان ملی همه‌ی ایرانیان می‌دانستند، در سال‌های آتی در میان رهبران جنبش مشروطیت در تبریز و تهران جای گرفتند و به همراه کلیت جنبش مشروطیت، زبان فارسی را به عنوان تنها زبان رسمی-تحصیلی - مطبوعاتی بر ایران تحمیل کردند.

٣- در ایران دوران مدرن، سه عامل اصلی در رواج تورکی‌خوانی و تورکی‌نویسی همگانی و مآلاً در تشکل هویت ملی تورک (و نبود آن‌ها در جلوگیری از تورکی‌خوانی و تورکی‌نویسی همگانی و مآلاً در جلوگیری از تشکل هویت ملی تورک)، نقش تعیین کننده داشته است: «نظام تحصیلی تورک»، «مطبوعات سراسری - فرامنطقه‌ای تورک»، و «آفرینش آثار ادبی – اجتماعی – سیاسی - علمی به زبان تورکی از سوی تورک‌ها». جنبش فارس‌گرای مشروطیت، علاوه بر پایان دادن به نظام تحصیلی تورک که در مدارس جدید رشدیه در حال تشکل بود، به عمر مطبوعات تورک که کم کم در حال پدیدار شدن بود و به آفرینش آثار روشن‌فکری به زبان تورکی که در حال تبدیل به یک روند در میان اهل قلم بود، به طور موثر پایان داد. و با پایان دادن به این سه، سنت تورکی‌خوانی - تورک‌نویسی همه‌گانی در ایران را نیز از میان برداشت. (به همین دلیل است که دولت‌های ایران از مشروطه به بعد و اکنون جمهوری اسلامی ایران، به انحاء مختلف و به طور جدی از پاگرفتن «نظام تحصیلی تورک»، «مطبوعات سراسری - فرامنطقه‌ای تورک» و «آفرینش آثار ادبی – اجتماعی – سیاسی - علمی به زبان تورکی از سوی تورک‌ها» جلوگیری کرده و می‌کنند).

٤-درج مطالب تورکی، انتشار نشریات دوزبانه‌ی تورکی - فارسی و احیانا چند مورد نادر از نشریات تورکی در اواخر دوره‌ی قاجاری، ربطی به جنبش مشروطیت نداشت و معلول آن نبود. معلول و زائیده‌ی روند مودرنیزاسیون دولت قاجاری و جامعه‌ی تورک ایران، هر دو متاثر از روندهای اصلاحات و تجدد و ... عثمانلی بود. بر عکس، جنبش مشروطیت ایران عامل اصلی ریشه‌کن کردن مطبوعات تورک در این کشور و همه‌گانی شدن مطبوعات فارسی در مناطق تورک‌نشین ایران و در راس آن‌ها تهران پایتخت دولت تورک قاجار و تبریز مرکز «تورکستان ایران» بود. انتساب مطبوعات تورک اواخر دوره‌ی قاجاری به جنبش مشروطیت، مانند آن است که مطبوعات تورکی فعلی در ایران را به جمهوری اسلامی و یا جنبش سبز منسوب کرد.






Sunday, January 20, 2019

دستگیری، تبعید و حبس جمشیدخان افشار اورومی توسط دولتین روسیه و بریتانیا

دستگیری، تبعید و حبس جمشیدخان افشار اورومی توسط دولتین روسیه و بریتانیا

مئهران باهارلی

جمشیدخان افشار اورومی تنها قهرمان ملی تورک است که بر علیه هر دو دولت استعماری روسیه و بریتانیا جنگیده و توسط هر دوی آنها دستگیر و مجازات شده است. در این نوشته دو پاراگراف دو منبع انگلیسی[1] منتشره و یک خبر کوتاه از نشریه‌ی کاوه چاپ برلین در باره‌ی جمشید خان افشار اورومی را نقل کرده‌ام. این اسناد، به همراه گزارش-شکوائیه‌ی دختر وی مستوره افشار اورومی[2] بر ماجرای تبعید جمشیدخان افشار اورومی و خانواده‌اش توسط روسها و انگلیسی‌ها به تفلیس و باتوم و تهران پرتو می‌افکنند.

توقیف، تبعید، حبس

جمشیدخان افشار اورومی در سال ١٩٠٧ به سبب خشم محمدعلی شاه بر وی در ماجرای تحقیقات قتل بنجامین لاباری، به همراه خانواده‌اش از طرف ارتش روسیه‌ی تزاری توقیف شده به تفلیس تبعید گشت و در آنجا در حبس خانگی نگاه داشته شد. در سال ١٩١٠ به اورمیه بازگشت. دوباره در سال ١٩١٥ [توسط دولت روسیه، به سبب رهبری چته‌‌های تورک در اورمیه بر علیه دستجات جیلو؟] به تفلیس تبعید شد. پس از رهائی به همراه خانواده‌اش به عثمانی مهاجرت نمود.

در سال ١٩١٨ به هنگام کشتار مردم اورمیه و سالماس و حوالی آنها توسط جیلوها و ارامنه، جمشیدخان و خانواده‌اش در استانبول ساکن بودند. وی پس از شش ماه از فاجعه‌ی کشتار مردم اورمیه و سالماس و حوالی آنها توسط ارامنه و جیلوها (تورک قیریمی-بویوک قیرقین) مطلع گردید. به نوشته‌ی مستوره افشار اورومی «در حالی که ابداً خیال نداشت به ایران بیاید، طاقت نیاورده برای رها ساختن آن بدبختان بی‌دفاع در ترکیب اوردوی متحد تورک بومی-عثمانی داوطلبانه به ایران مراجعت نمود. با نصارا و ارامنه و جیلوها جنگها کرد و بقیه السیف مردم تورک که بدست آنها کشته نشده بود را خلاص نمود و مانع تشکیل دولت آثورستان-آسورستان توسط نصارا در اورمیه-سالماس شد». عضو موسس و صدر «حزب اتحاد و ترقی اسلام-اتحاد تورک» گشت. سپس در ترکیب اوردوی متحد تورک در آزادسازی تبریز شرکت نمود، فاتحانه وارد آن شهر شد و با ایجاد «حاکمیت تورک اتحاد» به صدارت آن برگزیده شد. نشریه‌ی هفتگی تورک «آزربایجان» را منتشر ساخت.....[3]

بعد از متارکه‌ی جنگ بین المللی اول، عقب‌نشینی اوردوی عثمانی از ایران به عراق و متعاقب آن سقوط «حاکمیت تورک اتحاد» در تبریز، بریتانیا به قدرت بلامنازعه در ایران تبدیل شد. ارامنه، نصارا و جیلوها که تحت حمایت بریتانیای غالب دوباره قدرت گرفته و اینبار از پشتیبانی دولت ایران هم برخوردار بودند، شروع به انتقام‌جویی کرده و از مجدالسلطنه افشار به انگلیسی‌ها شکایت نمودند که «وی با ما جنگ کرد و مانع شد اهالی اورمیه و سالماس و سایر حوالی آنها را به قتل رسانیده، در آنجاها یک حکومت آثورستان تشکیل دهیم». متعاقب اجازه‌ی وثوق الدوله رئیس حکومت وقت به انگلیسی‌ها برای حبس نمودن جمشیدخان افشار اورومی، «ارتش بریتانیائی دریای سیاه» (The British Army of the Black Sea) در سال ١٩١٩ وی را در تفلیس توقیف کرده به حبس در باتوم فرستاد. جمشیدخان در مدت حبس دچار «زحمات خارق الطاقه و هزاران مشکلات» که تا آخر عمر خود از عوارض مزمن آنها رنج می‌‌برد شد. پس از گذراندن ده ماه در زندان انگلیسی‌ها، به دلیل فقدان شواهد قطعی آزاد گشت.

پس از آزادی از زندان، جمشیدخان و خانواده‌اش همچنان در اسارت انگلیسی‌ها باقی ماندند، تحت اسارت و به زور به تهران که هیچ گونه آسایش زندگانی برایشان ممکن و فراهم نبود آورده شدند. علی رغم استدعا و اصرار بسیار خانواده‌ی جمشیدخان، دولت انگلیس و عامل او دولت ایران، به آنها اجازه ندادند به اورمیه رفته در املاک خودشان زندگی کنند و یا به قفقاز (تفلیس) که در آنجا همه‌گونه اسباب زندگی و آسایشان فراهم بود، مراجعت نمایند.


Wednesday, January 16, 2019

ویلیام جکسون در سال ١٩٠٥: شهر اورمو (اورمیه) خارج از سرزمین کوردها و فاقد اهالی کورد است

ویلیام جکسون در سال ١٩٠٥: شهر اورمو (اورمیه) خارج از سرزمین کوردها و فاقد اهالی کورد است 

مئهران باهارلی

١-ویلیام جکسون شهر اورمو (اورمیه)[1] واقع در جولگه‌ای در آزربایجان را «بهشت» ایران می‌نامد و می‌گوید: «این شهر نزدیک به سرزمین کوردها (مناطق کوهستانی در جوار مرز تورکیه‌ی کنونی)، اما خارج آن است. اکثریت اهالی شهر اورمو را تورک‌های عمدتا افشار تشکیل می‌دهند و مابقی اهالی مرکب از آسوری‌ها و عده‌ی کمی ارمنی و یهودی‌ و یک کولونی اوروپائی‌ است. اورمو فاقد اهالی کورد، و کورد برای اورمو یک عنصر غیر بومی و خارجی، و همیشه مایه‌ی تهدید دائمی است. شهر اورمو همواره در معرض خطر حمله‌ و غارت‌گری و تاخت و تاز سرکشان و راهزنان کورد قرار داشته است». سپس جکسون به عنوان مثال به تعبیر او واقعه‌ی «فراموش‌نه‌شدنی» تهاجم کوردها به اورمو در سال١٨٨٠ را ذکر می‌کند: «شهر اورمو توسط کوردهای متخاصم محاصره و معروض به حمله و تهدید به انهدام شد. در این واقعه کوردها روستاهای پیرامون اورمو را به باد غارت گرفتند و آبادی‌های سراسر مرز را سوزاندند و ویران کردند. تنها پس از خون‌ریزی‌های بی‌شمار و تباهی مالی بسیار قابل توجه بود که توانستند اشقیاء مهاجم کورد را مهار کرده و تحت کونترول در آورند».


Monday, January 14, 2019

طرح صولت ‌الدوله برای مهاجرت و کوچ جمعی ایل تورک قاشقایی به عوثمان‌لی

طرح صولت ‌الدوله برای مهاجرت و کوچ جمعی ایل تورک قاشقایی به عوثمان‌لی

مئهران باهارلی

خلاصه:

در این مقاله، یک خبر از نشریه‌ی سبیل الرشاد استانبول در سال ۱٩۱۲ را بررسی کرده‌ام. در خبر گفته می‌شود ایل‌خان قاشقایی صولت الدوله طرحی برای مهاجرت جمعی ایل قاشقایی به عراق عرب در عوثمان‌لی را داشت. در سال ۱٩٠٩ تهران توسط مشروطه‌طلبان افراطی انگلوفیل و گروه‌های مسلح بختیاری و تروریست ارمنی و ... ، اشغال و محمدعلی شاه به خارج از کشور تبعید شد. در سال ۱٩۱۱ مشروطه‌طلبان انگلیسی و بختیاری‌ها حرکات نظامی محمدعلی شاه و نیروهای وفادار به دولت تورک قاجار (ارشدالدوله، سالارالدوله، شجاع‌السلطنه، شعاع‌السلطنه، رشیدالسلطان اوسان‌لی، و ... ) را که به قصد اعاده‌ی تخت و تاج محمدعلی شاه آغاز کرده بودند یک به یک سرکوب نمودند. پس از آن تنها نیروی منسجم مسلح و مهم تورک باقی‌مانده که دولت ضد تورک مشروطه در تهران آن را برای خود یک تهدید واقعی نظامی و سیاسی تلقی می‌کرد، ایل قاشقایی در جنوب ایران بود. قاشقائی‌ها مانند دیگر طوائف تورک در جنوب ایران، با دولت جدید و ضد تورک مشروطه مستقر در تهران که تحت کونترول بریتانیا و بختیاری‌ها و ارمنی‌های آنگلوفیل بود از دو جهت مساله داشتند. یکی آن که ایل قاشقایی وفادار به دولت تورک قاجار بود. دوم آن که قاشقایی‌ها از مدت‌ها قبل در جنگ با ارتش بریتانیا، عوامل انگلیس و متحدان آنگلوفیل آن‌ها یعنی بختياری‌ها در جنوب ایران و در نتیجه واقف بر ماهیت ضد تورک آن‌ها بودند و بنابراین نه‌می‌توانستند حاکمیتشان بر کل ایران را قبول کنند. بریتانیا، بختیاری‌ها و دولت مشروطه‌ی ایران هم قاشقائی‌ها را دشمن خونی خود تلقی می‌کردند و با کشتار و قتل عام و عملیات نظامی ... در صدد نابود کردن و پاک‌سازی قومی آن‌ها بودند. در چنین شرایطی بود که ایلخان قاشقایی صولت الدوله با یک دورنگری هوشمندانه خواستار مهاجرت جمعی ایل قاشقایی به امپراتوری عوثمان‌لی شد، تا مردم خود را از پاک‌سازی قومی نجات دهد. خواست برای مهاجرت جمعی ایل قاشقایی به تورکیه در سال‌های جنگ جهانی دوم یک بار دیگر مطرح شد. در آن سال‌ها محمدرضا پهلوی و بریتانیا تصمیم به کشتار و پاکسازی قومی قاشقائی‌ها از جنوب ایران گرفته بودند و در این راستا عملیات نظامی و جنگ‌های متعددی را آغاز کرده بودند. در مقابل مقامات ارشد دولت تورکیه، شامل رئیس جمهور اینونو، نخست‌وزیر ساراج‌اوغلو، وزیر خارجه منمنجی‌اوغلو، و سفیر تورکیه در تهران تارای، با تماس با مقامات ایرانی و انگلیسی خواستار توقف جنگ بر علیه قاشقایی‌ها و اجازه دادن به مهاجرت جمعی ایل قاشقایی به تورکیه شدند. آن‌ها با رهبران قاشقایی وقت هم از جمله ملک منصور خان در آنکارا ملاقات کردند و تلاش نمودند آن‌ها را به مهاجرت جمعی و اسکان در جنوب شرقی تورکیه راضی کنند.

Özet:

Bu makalede, 1912 yılında İstanbul merkezli *Sebilürreşad dergisinde yayımlanan bir haber metnini inceliyorum. Söz konusu haber, Türk Kaşkay boyunun İlhanı (reisi) Sevletü'd-Devle'nin, aşiretin Osmanlı Irakı'na kitlesel göçü için bir plan hazırladığını aktarmaktadır. 1909 yılında Tahran, aralarında İngiliz yanlısı Bahtiyari ve terörist Ermenilerin de bulunduğu radikal Meşrutiyetçi silahlı güçler tarafından işgal edilmiş; bu durum, Mehemmed Ali Şah'ın devrilmesi ve sürgüne gönderilmesiyle sonuçlanmıştı. 1911 yılında, İngiliz destekli Meşrutiyetçi hükümet ve İngiliz yanlısı Bahtiyari güçleri; Mehemmed Ali Şah'ı yeniden tahta çıkarmayı amaçlayan Muhammed Ali Şah ve ona sadık Türk Kacar hükümeti komutanlarının (Erşedü'd-Devle, Salarü'd-Devle, Şücaü's-Seltene, Şüaü's-Seltene, Reşidü's-Sultan Osanlı vb.) başlattığı askeri harekatları birer birer bastırdı. Bu harekatların başarısızlığa uğramasının ardından, Güney İran'daki Kaşkay boyu, Tahran'daki Türk karşıtı Meşrutiyetçi hükümetinin kendi otoritesine karşı ciddi bir askeri ve siyasi tehdit olarak gördüğü tek büyük Türk gücü olarak kaldı. Güney İran'daki diğer Türk boyları gibi Kaşkayların da, Tahran'da İngiliz ajanlarının ve İngiliz yanlısı Bahtiyarilerin kontrolü altında bulunan yeni meşrutiyetçi hükümete karşı çıkmalarının iki temel nedeni vardı. Birincisi, Türk Kacar hükümetine sadık kalmışlardı. İkinci olarak, Güney İran'da İngiliz ordusu ve onların müttefikleri olan Anglofil Bahtiyarilerle uzun süreden beri savaş halinde olan Kaşkaylar, bu güçlerin Türk karşıtı niteliğinin gayet iyi farkındaydılar ve dolayısıyla, bunların tüm İran üzerindeki hakimiyetini kabul edemezlerdi. İngiltere, Bahtiyari liderliği ve Tahran'daki Türk karşıtı meşrutiyetçi hükümet, Kaşkayları baş düşmanları olarak görüyor; askeri harekatlar ve katliamlar gibi yollarla onları yok etmeye ve etnik temizliğe tabi tutmaya çalışıyordu. İşte bu koşullar altında Kaşkay İlhanı Sevletü'd-Devle, halkını etnik temizlikten kurtarmak amacıyla, ileri görüşlü ve zekice bir hamleyle Kaşkay boyunun Osmanlı İmparatorluğu'na kitlesel göçünü önerdi. Kaşkay boyunun Türkiye'ye kitlesel göçü fikri, İkinci Dünya Savaşı yıllarında yeniden gündeme geldi. İkinci Dünya Savaşı sırasında Muhammed Rıza Pehlevi ve İngiltere, Kaşkay boyunu yok etmek ve onları Güney İran'dan etnik temizliğe tabi tutmak amacıyla bir dizi askeri harekat ve savaş başlattı. Buna karşılık; Türkiye Cumhurbaşkanı İnönü, Başbakan Saraçoğlu, Dışişleri Bakanı Menemencioğlu ve Türkiye'nin Tahran Büyükelçisi Taray dahil olmak üzere üst düzey yetkililer konuyu hem İran hem de İngiliz makamlarının gündemine taşıyarak Kaşkaylara karşı yürütülen savaşa son verilmesini ve Kaşkay boyunun topluca Türkiye'ye göç etmesine izin verilmesini talep ettiler. Türk yetkililer ayrıca Ankara'da Melik Mensur Han'ın da aralarında bulunduğu Kaşkay liderleriyle bir araya gelerek, onları topluca Türkiye'ye göç etmeye ve Türkiye'nin Güneydoğu bölgesinde  yerleşmeye ikna etmeye çalıştılar.

Abstract:

In this article, I examine a news report published in the Istanbul-based periodical Sebil ür-Reşad in 1912. The report states that Sovlet el-Dovle, the Ilkhan of the Turkish Qashqai tribe, had devised a plan for the mass migration of the Qashqai tribe to Ottoman Iraq. In 1909, Tehran was occupied by radical Constitutionalist armed forces—including Anglophile Bakhtiari and terrorist Armenian forces— which resulted in the overthrow and exile of Mohammad Ali Shah. In 1911, the British backed Constitutionalist government and the Anglophile Bakhtiari forces, suppressed, one by one, the military campaigns launched by Mohammad Ali Shah and the commanders loyal to the Turkish Qajar government (Arshad-ud-Dawlah, Salar ad-Dawlah, Shoja al-Saltanah, Shua al-Saltanah, Rashid al-Soltan Osanlu, etc.), all of whom sought to restore Mohammad Ali Shah to the throne. Following the defeat of these campaigns, the Qashqai tribe of southern Iran remained the only major Turkish force that the anti-Turkish Constitutionalist government in Tehran regarded as a serious military and political threat to its authority. The Qashqai, like other Turkish tribes in southern Iran, had two principal reasons for opposing the new constitutionalist government in Tehran, which was under control of British agents and Anglophile Bakhtiaris. First, they remained loyal to the Turkish Qajar government. Second, having long been at war with the British army, and their Anglophile allies—the Bakhtiaris—in southern Iran, the Qashqais were well aware of their anti-Turk nature and, consequently, could not accept their rule over the whole of Iran. Britain, the Bakhtiari leadership, and the constitutional government in Tehran regarded the Qashqai as their arch-enemy, and sought to destroy and ethnically cleanse them through military campaigns, killings, massacres, etc. It was under these circumstances that the Qashqai Ilkhan, Saulat al-Dawla, in a clever foresight, proposed the mass migration of the Qashqai tribe to the Ottoman Empire in an effort to save his people from ethnic cleansing. The idea of the mass migration of the Qashqai tribe to Turkey resurfaced during the years of the Second World War. During the Second World War, Mohammad Reza Pahlavi and Britain launched a series of military campaigns and wars to destroy the Qashqai tribe and carry out its ethnically cleansing from southern Iran. In response, senior Turkish officials, including the president İnönü, the prime minister Saraçoğlu, the foreign minister Menemencioğlu, and the Turkish ambassador in Tehran Taray, raised the issue with both Iranian and British authorities, calling for an end to the war against the Qashqai and requesting permission for the Qashqai tribe to migrate en masse to Turkey. Turkish officials also met in Ankara with Qashqai leaders, including Malek Mansur Khan, and sought to persuade them to migrate en masse and resettle collectively in southeastern Turkey.




Thursday, January 10, 2019

قتل عام اهالی سالماس و اورمیه توسط آسوری‌ها با حمایت روسیه، انگلیس و فرانسه؛ به روایت عبدالله بهرامی

قتل عام اهالی سالماس و اورمیه توسط آسوری‌ها با حمایت روسیه، انگلیس و فرانسه؛ به روایت عبدالله بهرامی

مئهران باهارلی

در این نوشته، پاراگرافی کوتاه از کتاب خاطرات عبدالله بهرامی در باره‌ی تهاجم آسوریان مسلح و آموزش داده شده توسط نیروهای متفقه (روسیه، انگلستان و فرانسه) به شهرهای اورمیه و سلماس، و قتل عام و کشتار اهالی آنها را آورده‌ام[1].

١-بهرامی در این پاراگراف پس از ذکر قحطی بزرگ در تورک‌ایلی (بخشهای آزربایجانی، خمسه، همدان، ...) که به تلف شدن میلیونها تن تورک و یک سوم جمعیت ایران منجر شد، به تهاجم آسوری‌ها به شهرهای تورک سالماس و اورمیه با حمایت نظامی، سیاسی و آموزشی متفقین (روسیه، انگلستان، فرانسه) و کشتار اهالی و سکنه‌ی آن دو شهر ‌می‌پردازد و در این میان چند نکته‌ی کلیدی در فاجعه‌ی تورک قیریمی (قارا قیرقین: جیلولوق، قاچاقلیق، سیمیتقولوق)[2] را تثبیت می‌کند:

-پناهنده و مهاجر بودن آسوریان در منطقه‌ی غرب آزربایجان، اما مبدل شدنشان به مهاجم و اشغالگر
-مسلح کردن و آموزش آسوریان و تشکیل یک ارتش منظم برای آنها توسط دولتها، ارتشها و صاحب‌منصبان روسیه، انگلستان و فرانسه
-ماشه شدن آسوریان و جنگیدنشان به نیابت از متفقین (انگلستان، روسیه، فرانسه) بر علیه عثمانی از شرق
-قتل عام اهالی تورک سلماس و اورمیه توسط آسوریان که فاجعه‌ای مهیبتر از قحطی بزرگ بود
-نبود دولتی مقتدر برای مداخله و سرکوب مهاجمین آسوری و جلوگیری از وحشی‌گری و خونریزیهایشان

٢- بهرامی می‌گوید هجوم آسوری‌ها مساله‌ای مهیب‌تر و خطرناک‌تر از قحطی بزرگ بود. بنا به او آسوری‌ها یک قوم وحشی و خونخوار بودند که در حین جنگ جهانی اول به ایران پناهنده شدند. اما آنها که از طرف متفقین کومکهای بزرگی دریافت می‌کردند، از موقعیت پناهندگی‌شان سوء استفاده کرده به خیال اشغال غرب آزربایجان و تشکیل یک دولت برای خود در آن منطقه بر آمدند. روسها هنگام تخلیه‌ی نواحی اورمیه و سالماس تمام سلاحهای خود را به آسوریان داده به مملکت خود مراجعه کردند. پس از آن انگلیسها حاکمیت منطقه و وظیفه‌ی دفاع از خطوط تهاجم به عثمانی از آن منطقه را به آسوری‌ها واگذار نمودند. شصت نفر صاحب منصب فرانسوی که در اوردوگاه انگلیسها بودند برای تعلیم و تربیت آسوری‌ها به اورمیه آمده و عده‌ای از صاحب منصبان فراری روسیه هم به آنها ملحق شدند. بدین ترتیب یک قوشون منظم مسیحی در منطقه ایجاد شد و تمرکز یافت. از بندر شرفخانه و سایر نقاط در کنار دریاچه‌ی اورمیه، مرتبا مقدار زیادی اسلحه‌ی جدید و بقایای اسلحه و مهمات روسها که متراکم شده بود به اوردوگاه این قوشون حمل می‌شد. نهایتا آسوری‌ها به اورمیه هجوم آورده و آن را اشغال نمودند، تمام مامورین مرکزی را اخراج و اداره‌ی آنجا را مستقیما خود برعهده گرفتند. رئیس مذهبی آسوری‌ها مارشیمون با سواران خود به شهر سالماس هم تجاوز کرده و در صدد بود که آنجا را نیز ضمیمه‌ی ملک خویش سازد. اما در آن شهر سیمیتکو، مارشیمون را که سواره در جلوی اتباع خود حرکت می‌کرد، با تیر زده و کشت. به انتقام این عمل، آسوری‌ها تمام سکنه‌ی سالماس و اطراف را قتل عام کردند و در اورمیه هم عده‌ی زیادی از اهالی را به عناوین مختلف کشتار نمودند.

٣-عبدالله بهرامی، به لحاظ ملیت تباری یک فارس، به لحاظ سیاسی یک ملی‌گرای ایرانی با تمایلات ضد تورک، یکی از پنج تن رهبر فرقه‌ی دموکرات آزربایجان- عمده‌ترین نیروی ایران‌گرا و ضد تورک وقت در تبریز-، از مشاوران نزدیک خیابانی و رئیس نظمیه‌ی تبریز در دوره‌ی آزادی‌ستان بود. بهرامی آلوده به تروریسم، در ارتباط با تشکیلات تروریستی کومیته‌ی مجازات در تهران و حامی آن بود و در تبریز در کومیته‌ی ترور فرقه‌ی دموکرات آزربایجان به همراهی نوبری و حریری و ... نقش داشت[3]. بهرامی به همراهی خیابانی از عاملین سرکوب و تبعید نیروهای ملی تورک و ملی‌گرایان تورک در تبریز بود[4]. به این دلایل میان او و شخصیت ملی تورک ولیعهد محمدحسن میرزا، و جناح هوادار ولیعهد (اعتدالیون) به رهبری محتشم ‌السلطنه که مجوز تدریس زبان تورکی در مدارس را داده بود[5]، برخورد پیش آمد. به امر ولیعهد محمدحسن میرزا، محتشم السلطنه دستور توقیف و تبعید بهرامی به تهران را داد. اما پس از توقیف، بهرامی که از پشتیبانی بی‌قید و شرط شیخ محمد خیابانی برخوردار بود بر اثر فشار دموکراتهای آزربایجان از حبس آزاد شد. پس از آزادسازی تبریز توسط اوردوی نجات‌بخش عثمانی، رهبران ضد تورک فرقه‌ی دموکرات آزربایجان که بر علیه نیروهای ملی تورک و اوردوی آزادی‌بخش عملیات سابوتاژ را مدیریت می‌کردند، دستگیر و تبعید شدند. پس از شنیدن این خبر بهرامی که از دستگیری و مجازات خود توسط نیروهای ملی تورک مطمئن بود، از طریق باسمنج، میانه و قزوین به تهران فرار نمود.


Wednesday, January 9, 2019

خواست مردم تبریز، اهالی ولایات ایرانی مجاور عثمانی و کولونی ایرانیان استانبول برای قبول تابعیت عثمانی-١٩٠٨

خواست مردم تبریز، اهالی ولایات ایرانی مجاور عثمانی و کولونی ایرانیان استانبول برای قبول تابعیت عثمانی-١٩٠٨

مئهران باهارلی

در زیر خبری کوتاه اما فوق العاده مهم مربوط به سال ١٩٠٨ میلادی از تبریز، چاپ شده در روزنامه‌ی اقدام را آورده‌ام. در این خبر چند نکته‌ی بسیار مهم تاریخی وجود دارد. از جمله صدور بیانیه‌های سیاسی در تبریز به زبان تورکی، خواست مردم تبریز برای قبول تابعیت عوثمانی، تهدید کولونی ایرانیان ساکن در استانبول به اخذ تابعیت عوثمانی در صورت عدم قبول خواستهایشان از طرف محمدعلی شاه، و احتمال جدی شایع شدن خواست الحاق به عوثمانی در ولایات ایرانی مجاور عوثمانی.


Sunday, January 6, 2019

دو مفهوم متفاوت «ملت فارس» و «ملت ایران»

دو مفهوم متفاوت «ملت فارس» و «ملت ایران»

 

مئهران باهارلی

 

نام ملت

ملت فارس

ملت ایران

نحوه‌ی تشکیل

سیر طبیعی تاریخ

پروژه‌ی ملت‌سازی استعماری بریتانیایی-صلیبی

توده‌ی تشکیل دهنده

تاجیک‌های غربی

آمیزش فارس‌زبانان با غیر فارس‌زبانان آسیمیله شده

وطن

فارسستان

ایران

 Sözümüz

İRAN MİLLETİ

FARS MİLLETİ

 

İngiltere-Haçlı sömürgeci millet yaratma projesi

Târihin doğal akışı

Oluşma süreci

Batı Tâciklerle Asimile edilen Fars dışı İranlı halkların karışımı

Batı Tâcikler

Oluştuğu kitle

İran

Farsistan

Vatanı

نوآنسی بین دو مفهوم «ملت فارس» و «ملت ایران» وجود دارد. «ملت فارس» مفهومی معادل ملت تورک، ملت تورکمن، ملت کورد، ملت بلوچ، ملت لور، ملت عرب و ... بوده؛ به معنی توده‌ای قبلا موسوم به تاجیک‌(های غربی) است که سنتا به زبان فارسی دری و یا گونه‌ای از آن به اسم «فارسی فتح‌علی شاهی» ایجاد شده در پایتخت دولت تورک قاجار در آغاز قرن ١٩ سخن می‌گوید و دارای منطقه‌ی ملی خود – وطن تاریخی فارس‌نشین به اسم «فارسستان» است. و اما «ملت ایران» توده‌ای است که با ظهور جنبش مشروطیت و بر اساس پروژه‌ی مهندسی ملی بریتانیایی - صلیبی، قرار بوده و است که از آمیزش ملت فارس مذکور با فارس‌زبان شده‌گان اجباری و داوطلبانه‌ی منسوب به دیگر ملل مخصوصا شیعی ساکن در ایران و در راس آن‌ها ملت تورک آفریده شود. بنابراین «ملت فارس»، یک مفهوم و پدیده‌ی طبیعی تاریخی و خودجوش، اما «ملت ایران» یک پروژه‌ی مصنوعی و غیر طبیعی و محصول ملت‌سازی استعماری است.

ملت فارس: تا اوائل قرن بیستم در بسیاری از منابع داخلی و خارجی، اغلب نامی از گروهی قومی به اسم «فارس» در ایران برده نمی‌شد. بلکه سخن از «تاجیک» می‌رفت. اصطلاح کلیشه‌ای «تورک و تاجیک» یادگار آن دوران است. چنانچه در نقشه‌ی هنری فیلد در باره‌ی اقوام ایرانی به سال ١٩٣٨، مناطق فارس‌زبان امروزی در ایران به صورت تاجیک نشان داده شده‌اند. (اما دقیق‌تر آن است که این گروه را که به لهجه‌های گوناگون دری سخن می‌گفت، در مقابل «تاجیک‌های شرقی» ساکن در افغانستان و آسیای میانه، «تاجیک‌های غربی» نامید).

در قرن نوزده و آغاز قرن بیستم، در ادبیات سیاسی تورک از این گروه به طور روزافزونی با نام قوم فارس و یا ملت فارس یاد شده است. منظور از ملت فارس، گروه‌های دری‌زبان و یا تاجیک‌های غربی ساکن در ایران قرن نوزده و قبل آن و یا اعقاب و ادامه‌ی مستقیم آن‌ها که در حال حاضر یکی از ملل ساکن در ایران چندملتی بوده و دارای وطنی تاریخی بنام «فارسستان» می‌باشند است. این همان کاربردی است که امروز هم در میان تورک‌ها و دیگر ملل غیر فارس‌زبان رایج است.

«ملت فارس» در نظر کسانی که آن را به کار می‌برند، یک پدیده‌ی طبیعی تاریخی و محصول دو شقه شدن تاجیک‌ها به شرقی و غربی در طول زمان به دلایلی چون تفاوت‌های جوغرافیایی و مذهبی و .... و سپس تخصیص و تثبیت نام فارس برای تاجیک‌های غربی ساکن در ایران است. اما نخبه‌گان فارس‌زبان و مخصوصا ملی‌گرایان افراطی فارس، هم‌چنین جریانات پان‌ایرانیست و دولت ایران و جهان غرب، به شدت با مفهوم ملت فارس مخالفند و معتقدند همچو ملتی وجود ندارد و یا نباید وجود داشته باشد؛ بلکه ملتی با زبان ملی فارسی به اسم ملت ایران – به شرحی که در زیر می‌آید - و با وطنی به اسم «ایران» وجود دارد و یا باید وجود داشته باشد.

ملت ایران: با ظهور جنبش مشروطیت، پروژه‌ی ایجاد یک ملت مودرن در ایران با زبان ملی فارسی دری و یا تاجیکی غربی که دارای تاریخ باستانی پرس - زرتشتی– ایرانیک است، برای تحت کونترول او آوردن دولت ایران (پس از ساقط کردن سلسله‌ی قاجار و پایان دادن به حاکمیت تورک بر ایران) شتاب گرفت. این پروژه، یک مهندسی ملی استعماری بود که در قرن نوزده توسط بریتانیا و دیگر دولت‌های صلیبی - غربی طراحی گشت؛ در ربع اول قرن بیستم در دوران مشروطیت و سال‌های جنگ جهانی اول به اجرا گذارده شد، و مورد حمایت طیف وسیعی از نخبه‌گان تاجیک غربی (فارس‌ها)، پارسی‌ها (زرتشتیان ایران و هندوستان) و مانقورتیسم و گؤزقامانیسم تورک (نخبه‌گان تورک اما الینه شده‌ی ضد تورک قرن نوزده - دوران مشروطیت – ربع اول قرن بیستم و تورک‌های چپ ایرانی مخصوصا از مرکز و شرق آزربایجان و مرکز آن تبریز مانند تقی‌زاده، ارانی، کسروی، ایرانشهر، و ...) قرار گرفته بود.

بنا به مهندسان قومی بریتانیایی – صلیبی - پارسی، ملت جدید ایران می‌بایست از آمیزش تاجیک‌های غربی و غیر دری‌زبانان شیعه‌ی فارس‌سازی – فارس‌زبان شده آفریده شود. زیرا وزنه‌ی عنصر قومی فارس و یا تاجیک‌های غربی در ایران قاجاری قرن نوزده حداکثر ١٠-١٥ درصد جمعیت کل کشور بود. در حالی که تورک‌ها به تنهایی ٤٠-٥٠ درصد از جمعیت کشور را تشکیل می‌دادند. اما برای تاسیس و ادامه‌ی حاکمیت عنصر فارس بر کشور، احتیاج به وجود توده‌ای انبوه از فارس‌زبانان به نحوی که اکثریت جمعیتی را تشکیل دهند بود. به اکثریت جمعیتی بودن تورک‌ها نیز می‌بایست پایان داده می‌شد. کم‌شمار بودن تاجیک‌های غربی و اکثریت جمعیتی بودن تورک‌ها در ایران، دلیل اصلی تبدیل امر فارس‌سازی تورک‌های ساکن در ایران و در درجه‌ی دوم فارس‌سازی دیگر بومیان شیعی غیر فارس، به مولفه‌ی بنیادین و هدف عاجل سیاست آفرینش ملت مودرن ایران است.

نکته‌ای که می باید بر آن تاکید کرد آن است که ملت ایرانی که قرار بود و است ایجاد شود، همه‌ی شیعیان ساکن در ایران را شامل می‌شود. به عبارت دیگر بنا به پان ایرانیست‌ها همه‌ی شیعیان ساکن در ایران جزئی از ملت ایران هستند. به همین سبب است که به عنوان نمونه رسانه های ایرانی در مورد شخصیت‌ها و مشاهیر و خبرسازان ایرانی که تورک هستند، هرگز تورک بودن آن‌ها را ذکر نمی‌کنند. زیرا تورک‌ها شیعه هستند و شیعه‌ها همان ملت ایران. در حالی که در مورد شخصیت‌ها و مشاهیر و خبرسازان ایرانی منسوب به گروه‌های سنی، با طیب خاطر بلوچ و کورد و تورکمن و ... بودن آن‌ها را ذکر می‌کنند.  زیرا پان‌ایرانیسم، وجود اقلیت‌های سنی در ایران را قبول، اما وجود اقلیت تورک را به سبب شیعی بودنش، رد می‌کند....

در حال حاضر قومیت‌گرایان فارس و پان‌ایرانیست‌ها به شدت مدافع مفهوم «ملت ایران» هستند و آن را مترادف شهروند و تبعه‌ی ایران بکار می‌برند. از آنجائی که «ملت ایران» محصول مهندسی ملی بریتانیایی - صلیبی است یک پروژه‌ی استعماری؛ و از آنجائی که خواستار جای‌گزین کردن مفهوم تابعیت با مفهوم ملیت بوده، آفرینش آن مستلزم آسیمیلاسیون اجباری اتباع کشور، فارس‌سازی تورک‌ها و دیگر گروه‌های قومی-ملی غیر فارس‌زبان ساکن در ایران، نسل‌کشی زبانی-ملی تورک‌ها، تورک‌ستیزی و تورک‌زدائی و ... است، یک پروژه‌ی نژادپرستانه و جانیانه به شمار می‌رود.