Sunday, September 13, 2026

خزر تورکی، مازندران انیرانی - 2003

 

خزر تورکی، مازندران انیرانی

2003


پیش درآمد

رئیس جمهور محمد خاتمی در دیدار با پرزیدنت حیدر علییف (۱۸ - ۲۰ ماه مه ۲۰۰۲، تهران، کاخ سعدآباد)، پس از به کاربردن نونام «مازندران» برای دریای «خزر» در کوشش برای از میان بردن شگفتی میهمان خود، گفته است: «ما (ایرانیان؟) این دریا را «مازندران» می‌نامیم، همان‌گونه که اوروپائیان آن را «کاسپین» می‌خوانند». و افزوده است: «واژه‌ی «کاسپین» همانند واژه‌ی «خزر» دارای ریشه‌ی مشترک با نام «قزوین» است»[1].

در جریان کونفرانس مطبوعاتی حیدر علییف رئیس‌جمهور آزربایجان با سید محمد خاتمی رئیس‌جمهور وقت ایران در کاخ سعدآباد در حضور خبرنگاران ۱۸ می سال ۱۳۸۱ رئیس‌جمهور وقت از واژه‌ی دریای مازندران استفاده کرد که بلافاصله حیدرعلییف با قطع سخنان وی عنوان دریای مازندران را رد و تاکید کرد که نام این دریا خزر است.اندکی پس از این واقعه، بخش‌نامه‌ی رسمی کومیته‌ی تخصصی نام‌نگاری و یکسان‌سازی نام‌های جوغرافیایی ایران صادر و در تاریخ ۳۰ دی ۱۳۸۱ با امضای معاون اول وقت رئیس‌جمهور (محمدرضا عارف) به تمام نهادها و سازمان‌های دولتی ابلاغ شد. طبق این بخش‌نامه برای یک‌پارچه‌گی با اسناد حقوقی گذشته و جلوگیری از موازی‌کاری‌های بین‌المللی می‌بایست در مکاتبات رسمی و اداری و متون فارسی داخلی صرفاً از نام «دریای خزر»، و در متون خارجی، قراردادها و معاهدات بین‌المللی صرفاً از واژه‌ی «Caspian» (کاسپین) استفاده شود. (قبلا هیئت وزیران در سال ۱۳۷۵ با تأکید بر هویت ایرانی این دریا، نام آن را در داخل کشور به «دریای مازندران» تغییر داده بود). با این حال، مرکز پژوهش‌های مجلس در سال‌های بعد (از جمله در گزارش سال ۱۳۸۶) بارها نسبت به انتخاب نام «خزر» انتقاد کرد و خواستار جای‌گزینی رسمی آن با نام‌های به زعم او ایرانیک مانند «کاسپین» یا «مازندران» در کتاب‌های درسی و مکاتبات شد.

 گذشته‌ی ماجرا

دریای خزر در دوره‌های مختلف در زبان‌های مختلف نام‌های مختلفی داشته است. تورکان آن را «خه‌زه‌ر ده‌نیزی»، اعراب «بحر خزر» نامیده‌اند. در برخی منابع به آن «خوارزم» و یا «خالیس»، «خالیمس»، «بحر شیروان»، «بحر عجم»، «جرجان» و حتی در یکی از منابع قرن ١٦ «باکی ده‌نیزی - دریای باکو» گفته شده است. یکی از رایج‌ترین نام‌های دریای خزر در زبان‌های اوروپایی «قاسپیوس» ویا «کاسپی» بوده است.

خزر: نام قوم باستانی خزر Khazar، کلمه‌ای تورکی است. بنا به نظر غالب ریشه‌ی این کلمه‌ی تورکی کاز-گه‌ز kaz gez به معنی گردش و سرگردانی و سیر است. خزر ویا گه‌زه‌ر، امروز نیز در زبان تورکی در مورد طوائفی که آزادانه و بدون تعلق به سرزمین و محل خاصی دائما در حال حرکت‌اند به‌کار برده می‌شود. سیر دگرگونی ریشه‌شناسی این کلمه به شکل گزر gazar،gezer ، کزر kazar، هزر hazar تثبیت شده است. کلمه‌ی تورکی خزر در زبان عربی به صورت الخزر el-Hazar، در زبان عبری هوزاری، کوزار Huzari, Kozar، در زبان لاتین گازاری، چازاری Gazari, Chazari، در زبان گورجی هزری Hazari، در زبان مجاری هوسار  Huszarو در زبان چینی کو-سا، کا-سات Ko-sa, Ka-sat ثبت شده است. درمنابع چینی کلمه‌ای به شکل توکواو- کوساTu-kuo Ko-sa  به معنی خزر- تورک وجود دارد.

خزرها در آغاز توده‌ای از اتحاد قبایل تورکیک گوناگون با اعتقادات شامانی و آنیمیست بوده‌اند که در سده‌های ٢-١١ میلادی به تقریب در ناحیه‌ی شمال دریای خزر و غرب آن تا دریای سیاه می‌زیسته و  بین قرون ٥ و ١١ میلادی در منطقه‌ی یاد شده امپراتوری عظیم تورکان خزر را به‌وجود آورده‌اند. گرچه برخی از سران اتحادیه‌ی خزری در آغاز قرن ٨‌ام برای مدتی دین‌های اسلام و مسیحیت را پذیرفته بودند، بسیاری از آنان در قرن ٩ میلادی در اوج قدرت خویش به همراه قسمتی قابل توجه از توده‌های خزر به طور قطعی به دین موسوی در آمده‌اند. بعدها عمده‌ی این گروه‌های خزر موسوی با مهاجرت به اوروپای شرقی بنیان یهودیان اوروپایی امروزه را (٨٥٪- ٩٠٪ ) تشکیل داده‌اند. بخشی از آن‌ها که در منطقه باقی ماندند، به مرور زمان در دیگر بومیان ساکن نواحی غرب دریای خزر مستحیل شده و در شکل‌گیری تباری ملت‌های تورکیک این منطقه مانند قاراچای-بالقار، نوقای، قوموق، قارائیم (قارای)، گاگاووز و نیز ملت تورک (اوغوزهای غربی) ساکن در قفقاز و تورک‌ایلی نقش یگانه‌ای بازی نموده‌اند.

قزوین-کاسپی: در مورد نام شهر قزوین روایات مختلفی ذکر شده است که وجه مشترک همه‌ی آن‌ها غیر ایرانیک بودن این نام است. از مقبول‌ترین این روایات دو شق زیر است: در گذشته‌های دور قومی غیر ایرانیک، غیر هنداوروپایی و غیر سامی به نام کاسی-کاشی-کاسیت (Kassite, Cassite) در نواحی جنوبی تورک‌ایلی و نیز لورستان امروزی ویا یک قوم دیگر غیر ایرانیک و پیش‌هنداوروپایی به نام کاسپی‌ (Káspioi, Caspii) در سواحل دریای خزر سکونت داشتند که نام دریای خزر به زبان‌های اوروپایی (کاسپین) و .... از نام آن قوم گرفته شده است. نام شهر قزوین احتمالا منتسب به قوم کاسپی و به گمان برخی به قوم کاسی-کاشی-کاسیت است. هر دوی این اقوام و اسامی‌شان به طور قطع غیر ایرانیک و یا انیرانی بوده‌اند. کاسپی‌ها که در ناحیه‌ی غرب جنوبی دریای خزر مطابق با تورک‌ایلی کنونی در ایران می‌زیسته‌اند، مانند کاسی‌های ناحیه‌ی لکستان و لورستان امروزی آمیخته‌ای از گروه‌های بومی با تبارهای بسیار گوناگون و در وجه غالب انیرانی یعنی غیر ایرانیک (پیش‌ایرانی، پیش‌هنداوروپایی) بودند. این قوم انیرانی بعدها یک‌سره با بومیان و نومهاجرین تورکیک، ایرانیک، سامی و قفقازی در هم آمیخته و از جمله با شرکت در تشکل و بافت تباری خلق‌های گیلک و ملت تورک ساکن در ایران امروزی نقش از صحنه‌ی تاریخ حذف شده است.

شق دوم روایت تورکی بودن کلمه‌ی قزوین است. کلمه‌ی قز-قاز-قاد-کاس-کاد در تورکی و دیگر زبان‌های آلتاییک به معنی صخره، کوه صخره‌دار، شیب تند و ریشه‌ی کلمه‌ی قایا در تورکی امروزی به معنی صخره است. این کلمه در ریشه‌شناسی اسم قفقاز نیز پیشنهاد شده است. علاوه بر آن کاس نام طائفه‌ای باستانی است که از جمله در تشکل تباری خلق تورکیک قازاق کنونی نیز اشتراک داشته است. بر طبق روایات تاریخی دیگری نام شهر قزوین ماخوذ از اسم کوز- قاز دختر افراسیاب است. زبان‌شناس باستان‌شناس روبرت دانکوف در مقاله‌ی ادبیات قاراخانیان و آغاز فرهنگ تورک - اسلامی[2] می‌گوید: «افراسیاب خاقان بود، بنیادگزار خاندان سلطنت خان‌ها، تگین‌ها و تریم‌ها و پدر قاز، بارمان، و بارس‌قان که هر کدام به نام خویش شهری پی افکندند. ... شهری که به اسم قاز نام‌گذاری شد شهر قزوین در تورک‌ایلی ایران، که اصل آن قاز اوینو (به تورکی بازیگاه قاز) می‌باشد، است». زیرا که وی در آن‌جا ساکن بود و بازی می‌کرد.

مازندران-تبرستان: در متن‌های ایرانی باستان و در ادبیات اوستائی (گاتاها، یسنا، یشت، وندیداد، دندکرد، زند، ویسپراد و غیره)، حتی در شاه‌نامه‌ی فردوسی از بومیان و ساکنان مازندران (سرزمین مازان‌ها) همراه با گیلان (وارنا) و دیگر مناطق جنوبی پیرامون دریای خزر و ماد شمالی همواره به شکل انیران (غیر ایرانیک) یاد شده است. در این متون غالبا ساکنان و بومیان این مناطق به دلیل رد کردن دین آریایی و اصرار و پافشاری بر رسومات و باورهای دیرینه‌ی خویش همیشه به شکل «دیوان مازان، درنده‌خویان انیرانی» (غیر آریایی) و با صفاتی چون دیو-انسان، جادوگر، شیطان‌صفتان، بی‌رحمان، شریران، غیر متمدنان و غیره تصویر گردیده‌اند. افزون بر این تمام بومیان زاگرس در شمال از آزربایجان امروزی تا جلگه‌های خوزستان در جنوب (آلبانی، ویتتی، پانتیماتی، پانوسی، داریات، کسانی، گوتی، لولوبی، ماننا، اورارتو، کاسپی، کاردوکی، سوشی، سیماش، نمری، خرخر، کاسی-کیسیا، عیلام، سومر و غیره) همه دارای تباری آمیخته، با عنصر غالب غیر آریایی و غیر ایرانیک‌زبان بوده‌اند.

نیاکان مفروض و بومی خلق‌های امروزی تبری، گیلک و تالش به ترتیب تاپوری-تبری‌ها (در تبرستان)، گلائه-گیل‌ها (در گیلان) و کادوسی-کاتوزی‌ها (در تالشان) و نیز اقوام بی‌شمار دیگر ساکن پیرامون جنوبی خزر مانند ماردی، اوتی، آموری، هیرکانی و غیره که در پیدایش این خلق‌ها سهیم بوده‌اند، نه تنها به لحاظ تباری، زبانی و فرهنگی همه‌ی گروه‌هایی غیر ایرانیک‌زبان، غیر ایرانیک‌تبار و پیش‌آریایی-پیش‌هنداوروپایی بوده‌اند، بلکه از سرسخت‌ترین مقاومین در مقابل گسترش زبان، فرهنگ و باورهای ایرانیک - زرتشتی (و بعدها عربی - اسلامی) نیز به‌شمار می‌رفته‌اند. این گروه‌های انیرانی (غیر ایرانیک) با کوچ گروه‌های ایرانیک و تورکیک و سامی و قفقازی به سرزمینشان طی سده‌های دراز به شدت با تازه‌واردین آمیخته شده و سرانجام خلق‌های امروزی تبری، گیلک، و تالش را با زبان‌های ایرانیک و تباری عمیقا مخلوط (مانند تبار تمام گروه‌های دیگر قومی و ملی در ایران و منطقه) به‌وجود آورده‌اند.

تبری‌ها در دوران پهلوی در معرض یک‌سان‌سازی ملی قرار گرفته‌اند. در این راستا نام نیاخاکشان از تبرستان به مازندران که به ایرانیک بودن آن گمان برده می‌شد، تغییر داده شده است. بعدها ایرانیک نه‌بودن و انیرانی بودن واژه‌ی مازندران آشکار شده است.

بنابر آن‌چه گفته شد، خزر نامی تورکی، مازندران و کاسپین نام‌هایی پیش‌ایرانیک، انیرانی و غیر ایرانیک و هر سه ماخوذ از نام اقوامی غیر ایرانیک هستند. با این حال چه‌گونه ممکن است که نام مازندران انیرانی از سوی ملی‌گرایان فارس و اخیرا رئیس جمهور آقای خاتمی به سمبول حاکمیت ملی ایران تبدیل شود؟

اصل ماجرا

گرچه به دنبال خیزش مردمی سال ١٣٥٧ و به ویژه در دهه‌ی اخیر گشایشی تدریجی و برخی تغییرات مثبت، آما ناپایدار، غیر بنیادین، ناپیوسته و ناگسترده ‌در سیاست رسمی دولت در باره‌ی گروه‌های ملی ساکن در کشور به وقوع پیوسته است، علی‌رغم آن پس از استقرار دولت اسلامی تاکنون هیچ‌کدام از حکومت‌های منسوب به جناح‌های محافظه‌کار و یا اصلاح‌طلب حاکم به دگرگونی اساسی و بازسازی اسلامی، انقلابی، اصلاحی و یا محافظه‌کارانه در سیاست رسمی دولت دست‌نشانده‌ی پهلوی مبنی بر انکار و امحاء گروه‌های ملی غیر فارس ایران دست نه‌یازیده است. حتی تاکنون سیاست سیستماتیک، طرح‌ریزی شده و کودتاساخته‌ی دیکتاتوری پهلوی و پس از آن جمهوری اسلامی در مورد گروه‌های ملی ایران به گونه‌ای شفاف و فراگیر نه در افکار عمومی و نه به صورت کارشناسانه مورد بررسی، ارزیابی، بازنگری، بازبینی و یا نقد قرار نه‌گرفته، چهارچوب ذهنی و پایه‌های نظری آن آشکار و تبیین نه‌گردیده است. (در این میان مجلس شورای اصلاح‌طلب که برای نخستین بار هر چند گه‌گاه به برخی از مسائل گروه‌های ملی ایران می‌پردازد، استثنائی قابل ذکر و تقدیر است).

با این اوصاف جای شگفتی نه‌خواهد بود اگر که گروه‌های ملی ساکن در ایران پس از این نیز از احتمال انجام بازبینی و تحقق دگرگونی‌های یاد شده به‌خصوص از جانب جناح تجربه‌شده‌ی محافظه‌کاران حکومت اسلامی به یک‌باره قطع اومید کرده باشند. افزون بر آن همه‌ی شواهد و داده‌ها دال بر آن است که موجی نو از ملی‌گرایی افراطی فارس در میان بعضی از دولت‌مردان و محیط‌های سیاسی و روشن‌فکری منسوب به عنصر قومی حاکم فارس در حال شکل‌گیری و گسترش می‌باشد. به‌نظر می‌رسد که خزرستیزی کنونی نیز نه منشاء اعتقادی – ایمانی، بلکه جزئی از و در بستر همین سیاست ملی‌گرایی افراطی غیر فارس‌گریز و تورک‌ستیزی پادگانی‌ای است که از زمان رضا خان آغاز شده است.

رئیس جمهور

به عنوان نمونه مواضع آقای خاتمی، رئیس جمهور منتخب اصلاح‌طلب و منادی گفتگوی تمدن‌ها در مورد گروه‌های ملی ساکن در ایران و نام‌های ملی ممنوع شده نیز در زمینه‌ی سیاست عمومی جمهوری اسلامی که آن هم به نوبه‌ی خود ادامه‌ی سیاست دولت پهلوی است قابل بررسی می‌باشد. به کارزار خزرستیزی اخیر و ادعای ایشان در باره‌ی نام دریای خزر مبنی بر این که مردم ایران دریای خزر را مازندران می‌نامند نیز می‌توان در این چهارچوب نگریست. در رابطه با این مورد خاص خالی از فایده نه‌خواهد بود که یادآوری شود:

آقای خاتمی رئیس جمهور مردم ایران و نه منتخب و نماینده‌ی صرفا یک گروه ملی و زبانی خاص کشور می‌باشند. پذیرش این امر بدیهی، وابسته به درک و قبول این واقعیت است که کشور ایران کشوری موزائیک مرکب از فرهنگ‌ها، زبان‌ها و گروه‌های مختلف اجتماعی، اعتقادی و مدنیت‌هایشان است. به نظر می‌رسد سخنان فوق ایشان در مورد مازندران نامیدن دریای خزر نه از موضع تمثیل تمام شهروندان و گروه‌های ملی ایران، بلکه تنها به نماینده‌گی از قشری افراطی منسوب به عنصر قومی مشخصی (فارس) بر زبان آورده شده باشد.

پایه‌ی هر اصلاحات سیاسی و به‌ویژه فرهنگی در کشور، از اصلاح ذهنیت نادرست تک‌زبان، تک‌فرهنگ، تک‌ائتنیکی، تک‌باور و تک‌اندیشه شمردن مردم ایران آغاز می‌شود. در کشوری مانند ایران اصلاحات نه با حفظ وضعیت موجود، نه با سخت چسبیدن به اندیشه‌ی تک‌ملتی - تک‌دولتی، نه با خودفریبی و تکرار افسانه‌های حماسی، نه با ادامه‌ی انحصار حاکمیت قومی در عرصه‌های گوناگون سیاسی، فرهنگی و اجرائی، بلکه با آغاز به شناختن ساختار ناهمگون و کوشش به پذیرفتن بافت چندگانه‌ی شهروندان خویش در بسیاری از زمینه‌ها و به طور مشخص گروه‌های قومی و ملی و با مشاهده‌ی نارسائی‌ها و مقاومت موجود در شناسایی و پذیرش این تکثر از سوی دولت قابل تحقق‌اند.

هر نوع گفتگوی موفق بین تمدن‌ها بدون پذیرش رسمی وجود مدنیت‌های گوناگون درون‌کشوری به‌دور از صمیمیت و به ناچار محکوم به ناکامی است. چه‌طور می‌شود در خارج از گفتگوی تمدن‌ها، چندگونه‌گی‌ها و لزوم بردباری سخن راند در حالی که وجود چندگانه‌گی ملی دیرپا، فرهنگ‌های رنگارنگ اما رو به مرگ و مدنیت‌های انکار شده‌ی گوناگون در داخل و پیرامون کشور به رسمیت شناخته نه‌می‌شوند و روند نابردبارانه و فزاینده‌ی پاک‌سازی نام‌های تاریخی - جوغرافیایی غیر فارس در داخل کشور - که سمبول مدنیت‌های گوناگون‌اند - به صحنه‌ی سیاست خارجی نیز گسترانده می‌شود؟

گروه‌های ملی ساکن در ایران در انتخاب نام برای اماکن جوغرافیایی دور و نزدیک، معاصر و تاریخی و غیره آزادند (ویا باید باشند). اما شایسته خواهد بود که در صورت استفاده‌ی ایشان از این آزادی، به جای آن که گفته شود «ما ایرانیان دریای خزر را مازندران می‌نامیم»، گفته شود که «به زبان فارسی دریای خزر را مازندران می‌نامند» (که خود این ادعا نیز صحیح نیست. کاربرد نام دریاچه‌ی مازندران به جای دریای خزر در زبان فارسی بیش از آن که یک قاعده باشد یک استثناء و مختص دسته‌ای از ناسیونالیست‌های افراطی فارس شدیدا ضد تورک است). دست کم ایرانیان تورکمن و تورک که اکثریت نسبی مردم کشور را تشکیل می‌دهند و نیز تورکمن‌ها و غیره هرگز اسمی به جز خزر جهت نامیدن این دریا به کار نه‌برده‌اند و مسئله‌ای با این نام نه‌دارند. تورک‌ها و تورکمن‌های ایران دریای خزر را دریاچه‌ی مازندران نه‌می‌نامند.

موضع تورک‌ها و تورکمن‌ها از آن جهت نیز مهم است که در حالی که دو گروه مذکور از ساکنان اصلی پیرامون خزر - هم در سوی ایرانی و هم در سوی غیر ایرانی آن – می‌باشند، گروه قومی - ملی فارس به لحاظ جوغرافیایی جزء ساکنین پیرامون دریای خزر شمرده نه‌می‌شود. هرچند نظرات گروه قومی فارس هم در باره‌ی نام و سرنوشت دریای خزر بی‌شک شایان دقت است، نهایتا در سوی ایرانی این دریا گروه‌های تورک، تالش، گیلک، تبری و تورکمن ساکنند که هیچ کدام تاکنون نام خزر را زیر سوال نه‌برده‌اند.

گمانه‌ها

ممکن است که گفته شود خزرستیزی برخی منشاء اعتقادی داشته به سبب موسوی‌باور بودن خزرهاست. این احتمال بسیار ضعیف است از آن رو که دست کم به ادعای خود اسلام‌گرایان مسئله‌ی ایشان نه موسویان و یهودیان، بلکه دشمنی با صهیونیسم نژادپرست و اسرائیل اشغال‌گر است. هرچند که امروزه بسیاری از موسویان (اعتقادی)، یهودیان (زبانی)، صهیونیست‌ها (ایدئولوژیک) و اسرائیل (سیاسی) همه خزرها را گرامی داشته از آن خود می‌دانند، قدر مسلم این است که خزرها نه یهودی به معنای زبانی و تباری، نه صهیونسیت و نه اسرائیلی بودند. از جنبه‌ی اسلامی نیز قاعدتا می‌بایست انتظار داشت که خزرهای موسوی موحد بسیار مقبول‌تر از بوت‌پرست‌ها و آنیمیست‌های مازانی و کاسپین‌های انیرانی تلقی شوند. 

علاوه بر آن در صف مدافعین آتشین نونام دریاچه‌ی مازندران گروه‌های ملی‌گرای افراطی فارس نیز قرار دارند که نه تنها اسلام‌گرا شمرده نه‌می‌شوند بلکه بسیاری از آنها شدیدا ضد اسلام هستند. افزون بر آن این گروه‌های ملی‌گرای افراطی فارس دارای روابط بسیار حسنه‌ی تاریخی‌ای با دولت اسرائیل می‌باشند.

به همه حال خزر تورکی بسیار نزدیک‌تر از مازندران و یا کاسپین انیرانی به مردم فعلی ایران است. نه فقط از این رو که خزرها گروهی موحد بودند، نیز از اینرو که بر خلاف مازان و کاسپی و غیره‌ی انیرانی که زبان و فرهنگشان از صحنه‌ی تاریخ به یک‌باره حذف شده است، هم امروزه اکثریت نسبی مردم ایران را تورک‌ها تشکیل می‌دهند که زبان و فرهنگشان اگرچه ادامه‌ی مستقیم زبان و فرهنگ تورک‌های خزری شناخته نه‌می‌شود، بی‌شک از پیوند و هم‌بسته‌گی گسترده و ژرفی با آن برخوردار است. 

ممکن است برخی از زاویه‌ی دیگری به مسئله نگریسته، روی‌کرد جدید بعضی از دولت‌مردان فارس به گروه‌های غیر آریایی، و پیش‌ایرانیک مانند مازان‌ها و سرزمینشان مازندران را نشانه‌ی مثبتی دال بر دور شدن ایشان از دهه‌ها سیاست انگلیس‌ساخته‌ی رسمی دولت، ترک افسانه‌ی آریایی بودن مردم ایران، چرخش در غیر فارسی‌ستیزی دیکتاتوری نظامیان پهلوی و آغاز به یکسان انگاشتن تمام گروه‌ها و میراث فرهنگی و تاریخی ایشان فارغ از وابسته‌گی‌های تباری و منسوبیت‌های زبانی به‌شمار آورده، آن را به فال نیک به‌گیرند. این احتمال نیز ضعیف است چون که اگر چنین انگیزه‌های خیری در میان می‌بود، بهتر آن بود که کار را نه از گرامی‌داشت گروه‌های باستانی انیرانی، بلکه از گرامی‌داشت فرهنگ، زبان و هویت گروه‌های ملی حی و حاضری مانند تورک‌ها  و اعراب ایران و غیره، از طریق اقدامات عملی ماندگار و جدی‌ای چون اعطای حقوق برابر به گروه‌های ملی، رفع ممنوعیت و لغو بایکوت دولتی اعمال شونده بر زبان، فرهنگ و هویت ایشان آغاز کرد. حتی می‌شد مژده‌ی آزاد شدن تعلیم و تعلم به زبان‌های ملی مانند تورکی و غیره را که علی‌رغم نص صریح قانون اساسی فعلی به طور غیر قانونی و پس از گذشت ٢٣ سال پس از انقلاب بهمن هنوز هم به مرحله‌ی اجراء در نیامده است، و یا آزادی انتخاب نام‌های شخصی و اماکن و ... به زبان‌های ملی فارسی را اعلان نمود. 

برآمد

آشکار است که دریاچه‌ی مازندران نامیدن دریای خزر به جز ارضاء کوتاه‌مدت برخی حسیات ملی‌گرایانه‌ی افراطی فارسی در داخل کشور و یا دامن زدن به آن‌ها کوچک‌ترین تاثیر مثبتی بر سرنوشت این دریا، چه‌گونه‌گی تقسیم منابع آن میان کشورهای ساحلی، موقعیت ایران در این کشمکش ویا به‌سازی روابط میان ملل و دول منطقه نه‌خواهد داشت و از این‌رو مانور و تاکتیکی به همه حال فاقد ارزش حربیه است. اما به این سبک نگرش، از ابعاد دیگری نیز می‌توان پرداخت:

نخست آن که این سبک نگرش نشان‌گر آن است که در محدوده‌ی رابطه‌ی بین دولت و مسئله‌ی گروه‌های ملی کشور، در بر پاشنه‌ی سابق آریامهری می‌چرخد. هنوز هم دولت بدون توجه به و یا با انکار تکثر ملی کشور و رد وظائف خویش در شناسایی، حفظ و گسترش هویت، زبان و فرهنگ گروه‌های ملی، خود را هم‌چنان نماینده‌ی گروه قومی خاصی، عنصر قومی فارس به‌شمار می‌آورد. ادامه‌ی این وضعیت پس از انقلاب بهمن، سقوط بلوک سوسیالیستی، تثبیت مسئله‌ی حقوق بشر به عنوان گفتمان مرکزی عصر کنونی و آغاز حرکت اصلاحات و گفتگوی تمدن‌های آقای خاتمی حقیقتا باعث تاسف است.

از زاویه‌ی پراگماتیزم صرف، تورکی‌نه‌خواهی به هر قیمت و اصرار بر نه‌دیدن این واقعیت که ایران پس از تورکیه دومین کشور دارای بیش‌ترین نفوس تورک در جهان است، آن هم با توجه به بافت ملی خاص ایران که در آن هیچ گروه ملی‌ای از جمله فارس‌ها دارای اکثریت مطلق نه‌می‌باشند، بی‌گمان روشی به‌دور از آینده‌نگری سیاسی بوده و به لحاظ داخلی می‌تواند بسیار پرهزینه باشد.

در جبهه‌ی خارج، طرد نام‌های تاریخی تورکی به هر بهاء حتی به قیمت پذیرش نام‌های غیر ایرانیک و انیرانی مازندران و یا کاسپین، بی توجه به دگرگونی‌های حادثه در نقشه‌ی جوغرافیایی معاصر و هم‌سایه‌گی زمینی و دریایی ایران با چهار دولت که دارای نوفوس عمدتا تورکیک می‌باشند (تورکمنستان، قازاقستان، آزربایجان، تورکیه) و به مثابه‌ی دریچه‌ای گشوده به سوی جهان معاصر، دنیای توسعه‌یافته‌ی غرب، گذرگاهی به کشورهای پیش‌رفته‌ی صنعتی و جوامع دموکرات اوروپایی برای ایران به‌شمار می‌روند، فدا کردن ناسنجیده‌ی منافع درازمدت قطعی کشور به منافع بسیار کوتاه‌مدت فرضی است.

در کشور کثیرالمله‌ای مانند ایران که به هر تقدیر و از قضا اکثریت نسبی شهروندان آن را تورک‌ها تشکیل می‌دهند و  با توجه به سابقه‌ی ناخوش اِعمال نزدیک به یک صد سال قوم‌گرائی برتری‌طلب فارسی و تورک‌ستیزی رسمی سیستم‌های حاکم فارس‌گرا در این کشور، این گونه اقدامات حسی که به آسانی و به‌درستی در بستر جریان ملی‌گرایی افراطی فارسی و تورک‌ستیزی بیمارگونه تفسیرپذیرند، بسیار تحریک‌آمیز بوده و فاقد دوراندیشی بایسته‌اند.

نکته‌ی قابل ذکر دیگر این که همان‌گونه که پاس‌داری از میراث تاریخی و مدنی مربوط به گروه‌های باستانی ایرانیک - که جای‌نام‌های تاریخی را نیز شامل می‌شود – می‌تواند به نوعی ژست پسندیده در احترام به گروه‌های ایرانیک‌تبار و ایرانیک‌زبان کنونی داخل و خارج کشور شمرده شود، پاس‌داری از میراث تاریخی و مدنی گروه‌های تاریخی تورک - که شامل جای‌نام‌های تاریخی مانند خزر نیز می‌شود – می‌تواند نوعی ژست احترام‌آمیز از سوی مسئولین نسبت به شهروندان و گروه‌های کنونی تورک‌تبار و تورک‌زبان کشور به شمار آید، البته اگر به وجود چنین شهروندان و گروه‌هایی، به لزوم ابراز چنین احترامی قائل باشیم.

نهایتا آن که همان‌گونه که برخی از ادبا و سیاسیون ملی‌گرای فارس، به صواب ویا به خطا، از دیرباز خود را میراث‌دار فرهنگی، سیاسی و تباری اقوام و دول دور و نزدیک آریایی - ایرانیک منطقه‌ای می‌دانند که آن را حوزه‌ی فرهنگی ایران نامیده‌اند (مانند پارت، ماد، هخامنشی، ساسانی، سامانی، طاهری، صفاری، بویه، زند و غیره)، عده‌ای از ادبا و سیاسیون ملی‌گرای تورک نیز، با ذهنیت و منطقی مشابه خود را میراث‌دار فرهنگی، تباری و سیاسی اقوام و دول تورکیک منطقه (مانند خزر، آوار، هون، پچنک، غزنوی، خوارزمشاهی، سلجوقی، ایلخانی، جلایری، قیزیل‌باش، افشار، قاجار و غیره) به شمار می‌آورند.

سمبول‌ها و جنگ سمبول‌ها

هم‌بسته‌گی‌ها و پیوندهای موجود بین مردم و دولت‌های هم‌سایه مانند گذشته، فرهنگ و جای‌نام‌ها و نام‌های مشترک و یا خود گروه‌های ملی ساکن در دو سوی مرزهای بین‌المللی (تورک‌ها، تورکمن‌ها، کوردها، عرب‌ها، بلوچ‌ها، ارمنی‌ها، تالش‌ها، یهودی‌ها، تاجیک‌ها، براهویی‌ها،....) می‌بایست از سوی دولت‌مردان و دولت‌زنان به عنوان سمبول دوستی و نزدیکی بین مردم و بین کشورها تلقی شده و وسیله‌ای برای گسترش روح بردباری، به‌زیستی و هم‌زیستی در منطقه و در میان دولت‌ها باشند.

دست‌کاری نابه‌جا در این مشترکات تاریخی و ارزش‌های فرهنگی از جمله نام‌های جوغرافیایی و یا تخریب مداوم آن‌ها، استفاده‌ی ابزاری از گروه‌های ملی مشترک جهت تعمیق دشمنی‌ها، گسترش بدبینی، اعمال فشار بر رقبا و دشمنان واقعی و یا خیالی، ایجاد بحران‌های نو در این منطقه‌ی بحران‌زده، تسلیم شدن به موج ملی‌گرایی افراطی و در این راستا تعویض نام‌های تاریخی غیر فارس، نونام گذاری‌هایی بی‌پایه مانند تبدیل یک‌شبه‌ی دریای خزر تورکی به دریاچه‌ی مازندران انیرانی و پافشاری نامعقول بر آن‌ها از سوی دولت‌مردان (در ایران ٩٧% ) و دولت‌زنان (در ایران ٣% )، یعنی ادامه‌ی سیاست‌هایی که دولت ایران پس از کودتای انگلیسی سال ١٩٢٠ حتی اشغال تهران توسط مشروطه‌طلبان افراطی در سال ۱٩٠٩ بی‌وقفه در حال اجرای آن است، بی‌بصیرتی محض و کوته‌بینی‌ای غیر قابل بخشایش است. این گونه اقدامات حاصلی به جز افزایش تنش و کاشتن تخم بی‌اعتمادی متقابل بین ایران و دولت‌های منطقه و نیز بین خود ملل ساکن در ایران نه‌خواهد داشت.

منطقه‌ی ما آن چنان منطقه‌ای است که گزاردن ممنوعیت بر بادبادک‌پرانی و یا تخریب مجسمه‌ی بودا در ذهنیت طالبان[3] به نادرستی می‌تواند سمبول قدرت و حاکمیت دولت بر شهروندان انگاشته شود و در مقابل پراندن بادبادک از سوی کودکان و نوجوانان آزاده‌ی افغانستان و یا گرامی‌داشت یک مجسمه‌ی بی‌جان به درستی سمبول آزادی، مدنیت و زنده‌گی به حساب آید. زدودن حافظه‌ی مشترک و تخریب میراث تاریخی خلق‌ها با نونام‌گذاری‌هایی مانند مازندران انیرانی” به جای “خزر تورکی” نیز می‌تواند از سوی دولت‌مردان ملی‌گرای فارس به نادرستی سمبول حاکمیت دولت ایرانی - اسلامی در منطقه شمرده شود. همان گونه که در واکنش، تلفظ و پایداری بر نام تورکی خزر از سوی مردم آزاده و صلح‌پرور تورک و غیر تورک می‌تواند به سمبول آزادی، پا‌س‌داری از میراث تاریخی مشترک، هویت ملی خویش و رمز دوستی خلق‌ها تبدیل گردد.

دو بزرگ، دو گفته

نخستین گفته از بزرگی محرم به «رازهای سرزمین من» دوکتور رضا براهنی است. مایلم که بخش اول این وجیزه را در پیوند با مسئله‌ی «تغییر نام دریای خزر به دریای مازندران» و بخش دوم آن را در ارتباط با «ممنوعیت نام‌های جوغرافیایی، تاریخی، اشخاص و اماکن به زبان‌های ملی» تعبیر نمایم:

«زدودن حافظه‌ی مشترک شرقیان بدترین نوع غرب‌زده‌گی است، به همان صورت که زدودن حافظه‌ی مشترک یک قوم بدترین خیانت به ادامه‌ی حیات آن قوم است.»

و دومین، سروده‌ای از سیاوش کسرائی خطاب به دریای خزر:

از این سوی با خزر

دریا دوباره دیدمت افسوس بی نَفَس

پوشانده چشم سبز

در زیر خار و خس

دامن‌کشان به ساحل، بیرون ز دست‌رس!

دریا دوباره دیدمت آرام و بی‌کلام

دل‌تنگ و تلخ‌کام

در جامه‌ی کبود سراپا نگاه و بس!

ابری‌ست چشم تو

ابری‌ست روی تو

تا ژرفنای خاطر تو ابری‌ست!

خورشید گوئیا

در عمق آب‌های تو مدفون‌ست

اما به‌هر دمی که چو سالی است در گذر

من آفتاب طالع

من آسمان سبز تو را می‌کنم هوس!

موجت کجاست تا به شکن‌های کاکولش

عطری ز خاک و خانه‌ی خود جست و جو کُنم؟

موجت کجاست تا که پیامی به صدق دل

بر ساکنان ساحل دیگر

همراه او کُنم!؟

ک‌اینجا غریب‌مانده‌یِ پراکنده‌خاطری‌ست

دل‌بسته‌ی شما و به اومید هیچ کس!

دریا مه‌تاب روی

با من سخن به‌گوی

تو مادر منی، به محبت مرا به‌بوی

گَرد غریبی از سر و رخسار من به‌شوی

دریا مرا دوباره به‌گیر و به‌کَن ز جای

به‌گذار هم‌چو موج

بار دگر ز دامن تو سر برآورم

در تندخیز حادثه فانوس برکشم

دستی به دادخواهی دل‌ها در آورم

دریا مه‌مان مرا و مه‌خواهم چنین عبث!

در پشت سر مخاطره، در پیش رو هلاک

مرغ هوا گرفته و پا بسته‌گی به خاک

بر اشتیاق جان

سدّی ز پیش و پس

باری

من موج رفته‌ام

اما تو ای تپنده به ‌خود تازه کن نَفَس

به‌شکف چو گردباد و گُل رستخیز باش

با صد هزار شاخه‌ی فریاد سر بر آر

مرغ بلندبال

توفانِ در قفس

اردیبهشت - ١٣٦٨ – باکو – آزربایجان


[1] محمد خاتمی: دریای خزر یک دریاچه‌ی بسته‌یی محسوب می‌شود و متعلق به پنج کشور ساحلی خزر است. بهره‌برداری از خزر باید بر اساس توافق این کشورها صورت به‌گیرد. همه‌ی ما، یعنی پنج کشور معتقدیم که دریای خزر متعلق به این پنج کشور می‌باشد. و هم‌کاری‌ها در زمینه‌ی سایر مسایل محیط زیست، کشتی‌رانی، صید ماهی و غیره نیز باید در شرایط تفاهم متقابل باشد. بدون شک، پس از فروپاشی اتحاد شوروی سابق اصول مربوط به بهره‌برداری از دریای خزر تغییر یافته است. فلذا نگرش تازه‌یی نسبت به هم‌کاری‌ها در این زمینه پدید آمده است. از این رو، این مسأله بایستی به‌وسیله‌ی تفاهم متقابل و صلح حل شود. نشست سران کشورهای حاشیه‌ی دریاچه‌ی مازندران در عشق آباد برگزار شد. این یک نشست حایز اهمیت به‌سزایی بود.

حیدر علییف: من متوجه نه‌شدم. معنی دریاچه‌ی مازندران چیست؟

محمد خاتمی: در کشور شما به خزر دریاچه‌ی قزوین، ولی در ایران دریاچه‌ی مازندران می‌گویند. ولی از این که هیچ کدام از طرف‌ها نگران نه‌باشد، نام آن را دریای خزر به‌گذاریم.

حیدر علییف: از قدیم دریای خزر نام‌گذاری شده است. نه‌باید نام دریای خزر را عوض کرد.

محمد خاتمی: بله، اسم آن به انگلیسی کسپیین سی است.

حیدر علیف: بله، کسپیین سی، یعنی دریای خزر.

محمد خاتمی: دریای کاسپی.

حیدر علیف: کلمه‌ی دریای کاسپی را من اولین بار است که می‌شنوم.

محمد خاتمی: کاسپیین- به معنی قزوین می‌باشد. اجازه فرمایید، به سؤال پاسخ دهم. دریای خزر متعلق به پنج کشور است. اومیدواریم که، کشورهای ساحلی خزر در تمامی زمینه‌ها به طور دوستانه و برادرانه هم‌کاری و این مسایل را حل و فصل خواهند کرد. نشست عشق‌آباد جلسه‌ی بسیار مهمی بود. بایستی از منابع فوق‌العاده غنی خزر همه‌ی کشورهای ساحلی استفاده نمایند.

https://lib.aliyevheritage.org/pe/5616674.html

[2]  -Qarakhanid Literature and the Beginnings of Turco-Islamic Culture-Robert Dankoff

در همين مورد در بولتن شماره‌ی 7 منبع زیر آمده است: مشاهدات محمود کاشغری (نويسنده‌ی کتاب ديوان الغات الترک٫ قرن ۱٠ ميلادی) در باره‌ی افراسياب محتاج نگاهی نزديک‌تر می‌باشد. در توضيح در باره‌ی دختر کوز اطلاعات جالبی داده می‌شود: کوز نام دختر افراسياب، کسی که شهر قزوين را ساخت می‌باشد. شکل ريشه‌ای اين کلمه کاز اوينی به معنی محل بازی کاز به تورکی می‌باشد، زيرا که او در آن‌جا ساکن بود و بازی می‌نمود.

Aacar Association For The Advancement Of   Central Asian Research Fall 1989, bulletin no 7

[3] تفریح سنتی پراندن بادبادک (در افغانستان:کاغذپران‌بازی یا گدی‌پران‌بازی) برای اولین بار در دسامبر ۱۹۹۶ پس از روی کار آمدن حکومت طالبان، ممنوع اعلام شد. مجسمه‌های بودا در بامیان افغانستان در تاریخ ۹ - ۱۱ مارس ۲۰۰۱ توسط گروه طالبان تخریب شدند. پس از سقوط حکومت طالبان در سال ۲۰۰۱، آسمان افغانستان دوباره پر از بادبادک شد.

No comments:

Post a Comment