Wednesday, September 14, 2016

حسين‌خان بوجاقچي شجاع السلطان

حسين‌خان بوجاقچي شجاع السلطان

مئهران باهارلي

Saturday, May 08, 2004

/http://kerman-tr.blogspot.com

سؤزوموز

نوشته‌ي زير که توسط يکي از دوستان بسيار عزيز بوچاقچي از استان کرمان ارسال شده، حاوي اطلاعاتي عمومي در باره‌ي ايل بوجاقچي و «حسين‌خان بوجاقچي شجاع السلطان» (۱۸۹۱-۱۹۵۰) ميباشد. «حسين‌خان» فرزند و جانشين «اسفنديارخان» رييس ايل بوجاقچي است که در سالهاي جنگ جهاني اول از سوي ژنرال پرسي سايکس مسئول کنسولگري بريتانيا در کرمان، رابين هود ايران لقب گرفته بود.

۱- بوچاقچيها، نقش بسيار قابل ملاحظه و مهمي در شورش ضد انگليسي ترکان ساکن در جنوب ايران در سالهاي جنگ جهاني اول بازي نموده‌اند. اسفندیارخان بوجاقچی در ۱۹۰۰ ـ ۱۸۹۸ شهر سیرجان را متصرف شد ولی در آن شهر به قتل رسید. در جریان جنگ جهانی اول بوجاقچيها به رهبری حسین‌خان با انگلیسی‌ها به جنگ پرداختند و با نیروهای پلیس جنوب (S.P.R.) درگیر شدند. در مرحله‌ي سيرجان شورش در آگوست-اکتبر ١٩١٦ حسين‌خان عده‌اي از زندانيان آلماني و اتريشي را از زندان انگليسي‌ها فراري داد و به ياري برخي از اسرا، عيدآباد مرکز سيرجان را به مدت کوتاهي تصرف نمود. در سال ۱۹۱۸ بوجاقچیها به رهبري آقا مرادخان معروف به شکوه السلطان پسر عموي حسين‌خان، وارد شهر کرمان شدند. در سال ۱۹۴۳ حسين‌خان بوجاقچي دوباره طغيان کرد و مدت سه ماه با ارتش پهلوي به جنگ پرداخت.

۲-در اين مقاله همچنين نام بزرگاني از تيره‌ي ساري سعدلوي بوجاقچي (اکبرخان، پسرش علي ‌عسکرخان، پسر وي حيدر قلي‌خان) و تيره‌ي قارا سعدلوي بوجاقچي (امير علي‌خان، پسرش حسن‌خان، نوه‌ي وي اسفنديارخان، پسرش حسين‌خان)، همچنين قهرمانان ملي خلق ترک «عبدالحسين‌خان بهارلو» و «صولت الدوله قشقايي» ذکر ميشود. صولت الدوله قشقايي رهبر افسانه‌اي خيزش ايلات ترک ساکن در جنوب ايران بر عليه انگليس در سالهاي جنگ جهاني اول و «عبدالحسين خان بهارلو» رهبر شجاع، سياستمدار و کاردان ايل ترک بهارلو از ايلات خمسه (بئش‌اويماق) در شورش و نبرد بر عليه قواي انگليس بود که در زندان رضاخان درگذشت.

۳-در ربع اول قرن بيستم بويژه سالهاي جنگ جهاني اول، رهبران دياسپوراي خلق ترک ساکن در جنوب ايران، از جمله حسين‌خان بوجاقچي، عبدالحسين‌خان بهارلو، صولت الدوله قشقائي، ميرزا رفيع‌خان افشار، ... ، مانند رهبران توده‌ي ترک در تورک‌ائلي-آزربايجان اتنيک از جمله جمشيدخان مجدالسلطنه افشار ارومي، ... کاملا آگاهانه در هم‌سوئي با اردوي نجات‌بخش عثماني و هماهنگ با حرکت اتحاد اسلام عمل مي‌نمودند (کلا در جريان جنگ جهاني اول، همه‌ي طوائف ترک در سرتاسر ايران متفق نظامي اردوي عثماني بودند). اما منابع فارسي فعاليتها و مبارزات رهبران خلق ترک در جنوب ايران را به صورت آزاديخواهي، مشروطه‌طلبي، استعمارستيزي و ... تقديم مي‌کنند. اين در حاليست که در منابع تاريخي، حتي از دلائل فراري دادن عبيدلله افندي سفير عثماني در افغانستان توسط حسين‌خان و تحويل دادن وي به سفارت عثماني در تهران، «تعصب ايلي و اسلامي» حسين‌خان ذکر ميشود. از آنجائيکه «تعصب ايلي و اسلامي» شخصيتهاي ترک که در آن دوره آگانه با نيروهاي آزاديبخش عثماني همکاري مي‌کردند، نام ديگر «شعور ملي ترک» بود، بنابراين اينگونه شخصيتها را بايد در زمره‌ي نسل نخست ترک‌گرايان و حرکات تحت رهبري آنها را بخشي از جنبش ملي دمکراتيک ترک (بين ۱۸۷۵-۱۹۴۰) به شمار آورد.



۳- متاسفانه مقاله‌ي حاضر متاثر از قوميتگرايي فارسي و ديدگاه دولتي ايران بوده، در آن کاستيها و ادعاهائي نادرست وجود دارد. اينگونه کاستيها و اشتباهات، به دليل رسمي نبودن زبان ترکي در ايران، نبود مراکز ترکي‌شناسي و فرهنگستانهاي زبان و ادب ترک و تاريخ ترک و فقدان دانشکده‌هاي ترکي‌شناسي، شايد فعلا امري طبيعي بشمار روند. من برخي از اين موارد را در داخل [ ] اصلاح نمودم. از جمله:

الف- نام ايل بوجاقچي، به سياق اخيرا مرسوم شده در ايران، به صورت بجاقچي نوشته شده است. حال آنکه همانگونه که در مقاله‌ي مفصل ديگري در باره‌ي منشا و ريشه‌ي اين نام نشان داده‌ام، نام صحيح، اصلي و تاريخي ايل مذکور «بوجاقچي» است و نه بچاقچي، پيچاقچي و ...

ب-در مقاله ادعا شده که ايل بوجاقچي به «لهجه‌ي آذري» سخن ميگويد. حال آنکه ايل بوجاقچي و هيچ تورک ديگري در ايران به لهجه‌ي آذري سخن نميگويد. خلق ترک در ايران به «زبان ترکي» سخن ميگويد.

پ- ادعاي مقاله مبني بر اين که ايل قشقائي از افشارها بوده‌اند دقيق نيست. درستتر آن است که گفته شود شماري از طوائف ايل قشقائي افشارتبارند، نه همه‌ي آنها.

ج-نامهاي ساري سعدلو، قارا سعدلو و... به اشتباه به شکل سار سعيدلو، سوار سعيد لو، قره سعيدلو  و ... ثبت شده است.

۴-يکي از اهداف از نقل اين نوشته و امثال آن، فراهم آوردن امکان آشنائي با بزرگان و نام‌آوران و قهرمانان ملي و مشترک خلق ترک در ايران مانند صولت الدوله قشقايي، عبدالحسين‌خان بهارلو، حسين‌خان بوجاقچي، جوجوخان، کاظم‌خان و... است. اين شخصيتهاي ملي ترک به علت محلي‌گرايي آزربايجانگرايان کلاسيک و طائفه‌گرايي برخي از منسوبين به طوائف ترک ناشناخته مانده و يا ادراک کافي بر تعلق آنها به ارزشهاي تاريخي مشترک خلق ترک به وجود نيامده است.

۵-اين ناآگاهي و خودنشناسي بدان حد عميق و گسترده است که برخي از آزربايجانگرايان، در همسوئي و هماهنگي با پان‌ايرانيستها، زيرگروههاي ملت ترک در مرکز و در جنوب ايران و از جمله ترکهاي ساکن در استان کرمان را اقوام و گروههاي ملي جدا از خود گمان مي‌کنند. حال آنکه محل اقامت و اسكان خلق ترك، بزرگترين گروه ملي ساکن در ايران، سراسر كشور است. طائفه‌ي بوجاقچي (بچاقچي) هم، به همراه طوائف افشار و خمسه (ايناللو، بهارلو، نفر) و .... از زيرگروههاي خلق ترك ميباشد كه در جنوب شرقي‌ترين ناحيه‌ي ايران و فارسستان، يعني استان كرمان ساكن است. در آغاز قرن بيستم، خلق ترك قهرمانان مردمي‌اي مانند ستارخان (تورک‌ائلي-آزربايجان اتنيک)، جوجوخان (آفشاريورت، شمال خراسان)، صولت الدوله (قاشقاي‌يورت، ولايت قشقايي) و..... را به تاريخ تقديم نموده است. حسين‌خان بوجاقچي (شجاع السلطان) هم يكي ديگر از قهرمانان ملي خلق ترك در قرن بيستم ميباشد.

گئرچه‌يه هو!!
----------------------------------------------------
ايل بچاقچي [در همه جا بايد به بوجاقچي اصلاح شود]

به نقل از نشريه‌ي نگارستان. به قلم علي اکبر بختياري

پيش از سلسله‌ي صفويه و هم چنين در دوره‌ي صفويه اغلب حکام ايالات نظير کرمان، شيراز، يزد، لرستان، اصفهان،... از سران افشار بوده‌اند که سرگذشت جابجايي اين ايل بسيار مفصل و طولاني است. ايل قشقايي و بچاقچي نيز در سابق از افشار بوده‌اند. ايل بچاقچي را که با لهجه‌ي اذري [زبان ترکي] صحبت ميکند در زمان شاه عباس صفوي ابتدا در اطراف اطراف حاجي‌آباد بندر‌عباس سکني دادند. و چون اين محل گرمسير و با طبيعت آنان که سردسيري بودند سازگاري نداشت، شکايتهايي به زمامداران وقت نموده بودند که ترتيب اثري داده نشد. ناچار منطقه را به ناامني کشاندند. در اين موقع بلورد و چهارگنبد را که منطقه‌اي سردسيري است در تيول آنها قرار دادند. يکي از [افراد] اين ايل، اکبرخان از طايفه‌ي سار سعدلو [ساري سعدلي] که به دست شخصي به نام علي ‌حسين‌خان که از احفاد سليم‌خان دريا بيگي و در قلعه‌ي يحيي‌آباد -که در اراضي کهن شهر واقع شده است و اکنون تخريب و با خاک يکسان گرديده- سکونت داشته، در يکي از شبهاي ماه رمضان در بلورد کشته ميشود و اموال و املاک بي‌حساب او توسط علي حسين‌خان مصادره ميگردد. اکبرخان دو کودک داشته به نام علي عسکرخان و ...؟ که توسط باغبان باغ گريزانده و به کرمان برده ميشوند. اکبرخان قبل از کشته شدن به حسن پسر اميرعلي که جد اسفنديارخان بچاقچي است بدگمان ميشود. که حسن ناچار سيرجان را ترک و در بم به خدمت سعد الدوله بمي در ميايد که کاروانها را که مال التجاره از بم به کرمان حمل مينموده‌اند محافظت ميکرده است. چندي پس از کشته شدن اکبرخان، محمد رضاخان کرماني که دايي علي عسکرخان بوده از حسن اميرعلي در خواست ميکند که او نيز از بم آمده اردويي از عشاير بچاقچي در کورگاه تشکيل ميدهند. در يکي از شبهاي بسيار سرد زمستان که برف زيادي نيز روي زمين نشسته بود به خانه‌ي علي حسين‌خان حمله ميکنند. ابتدا نگهبانان را دستگير، سپس علي حسين‌خان را به قتل رسانده و افراد او را خلع سلاح و زنداني و کليه‌ي اموال و املاک اکبرخان را آزاد ميکنند.

محمدشاه قاجار تصميم به آزاد کردن هرات ميگيرد. در آن موقع ايران قشوني منظم نداشت و سپاهيان ايران را افراد عشاير تشکيل ميدادند و سرباز موقت استخدام ميکردند که پس از پايان جنگ سربازان به خانه و کاشانه خود باز ميگشتند. در جنگ هرات افراد ايل بچاقچي به فرماندهي علي عسکرخان که ضابط و حاکم سيرجان نيز بود، جزء سپاهيان اعزامي از کرمان بودند که حسن اميرعلي نيز جز سپاهيان بوده است. در موقع حمله به هرات عده‌ي زيادي از افاغنه از داخل هجوم آوردند. جنگ سختي در ميگيرد که در نتيجه گوشه‌اي از لشکر ايران عقب‌نشيني ميکند. در اينجا حسن پايمردي کرده و ايستادگي ميکند و چند سوار افغاني را با تير ميزند و اقوام حسن نيز به کمک او ميايند و چون افغانها متوقف ميشوند، سپاهيان ايران بازگشت نموده، افغآنها گريخته و به قلعه‌ي هرات بر ميگردند. و شهر کلا در محاصره‌ي سپاهيان ايران قرار ميگيرد و به تصرف ايران در ميايد.

بعد از علي عسکرخان پسرش حيدرقلي‌خان بچاقچي که او نيز ضابط و حاکم سيرجان بود، به رياست ايل تعيين ميگردد که بقعه و ضريح قديمي حضرت امامزاده علي (ع) از بناهاي اوست. بعد از حيدر قلي‌خان ايل بچاقچي رييس نام‌آوري از طايفه‌ي قره سوار سعيدلو [قره سوار سعيدلو اشتباه است. ساري سعدلو درست است] نداشت. تا اينکه اسفنديارخان از طايفه‌ي قره سعيدلو [قارا سعدلي] که نواده‌ي حسن بوده به رياست ايل تعيين ميگردد. اين شخص نيز از افراد نام‌آور و نامي ايل بچاقچي، حتي کرمان بوده است که تصرف سيرجان به دست وي در سال ۱۳۱۶ و بردن حاکم به کوهها و حکمراني او در مدت نه يا ده روز با اقتدار در سيرجان مشهود و معروف آن عهد در ايران و کشورهاي خارجي بوده که روزنامه‌ي حبل المتين نيز اين واقعه را ثبت نموده است. بعد از او پسرش حسين‌خان بچاقچي مشهور به شجاع السلطان ميباشد.

ايل بچاقچي شامل ۱۸ تيره است که تيره‌هايي که با هم از قراباغ به اين منطقه کوچ کرده‌اند از اين قرارند: سوار سعيدلو [ساري سعدلي] - قره سعيدلو [ قارا سعدلي] - ارشلو- عباسلو و خرسلو. ساير تيره‌ها بعدا جز ابواب جمعي اين ايل قرار گرفته‌اند.

حسين‌خان بچاقچي- شجاع السلطان

در ارديبهشت ماه سال ۱۲۷۰ شمسي،عبدالحسين‌خان بهارلو با پدرش براي ديدار از اسفنديارخان رييس ايل بچاقچي از داراب به تکيه در چهار گنبد آمدند. در تاريخ يازدهم همين ماه خداوند فرزندي به اسفنديارخان داد که به مناسبت نام ميهمان، اسم او را حسين گذاشت. اسفنديارخان اولين رييس ايل از طايفه‌ي قره سعدلو [قارا سعدلي] است که رياست را از اولاد حيدر قلي‌خان که قبلا پشت در پشت رييس ايل بچاقچي و از طايفه‌ي سار سعدلو [ساري سعدلي] بودند، گرفت. موضوعي که لازم است گفته شود اين است که ايل بچاقچي از ايل افشار ميباشند که ابتدا در سال ۱۰۳۶ه ق در مهاباد سکونت گزيد و به «افشار ارومي» معروف شدند. ولي آنچه مشهور است از قراباغ آذربايجان به اين منطقه کوچانده شده‌اند.

پس از کشته شدن اسفنديارخان که در مجلس روضه‌خواني اتفاق افتاد، حسين‌خان رييس ايل بچاقچي شد. وي از مردان نامدار و نام‌آور تاريخ معاصر سيرجان و کرمان بود. در سالهاي ۱۲۹۰ و ۱۲۹۱ شمسي که سران عشاير بر عليه امير اعظم حاکم متکبر که برادرزاده‌ي عين الدوله بود و تکبر و طمع را از عموي خود به ارث برده بود قيام نمودند، حسين‌خان شجاع السلطان و آقا مراد‌خان شکوه السلطان از افراد موثر در اين قيام بودند.

در سال ۱۲۹۵ در زمان جنگ بين الملل اول يک دسته آلماني با «شيخ عبيدالله افندي» که سفير ترکيه در افغانستان بود، در کرمان بودند. آنان به منظور رفتن به شيراز به سوي سيرجان حرکت مي‌کنند. حسين‌خان در سعادت‌آ‌باد به کمک تفنگچيان زبده‌ي خود از قبيل خورشيد که کلانتر طايفه‌ي ناوکي و سيرجان کهنه و عزت‌آباد بود و با بهروز (محمدخان) پسران ملا عبدالله ناوکي راه را بر آنان مي‌بندند. (البته کسان ديگر هم به اين کار اقدام مي‌کنند، ولي وقتي به سعادت‌آباد ميرسند که بچاقچيها نفرات آلماني و بار و بنه‌ي آنها را به طرف بلورد برده بودند).

ژنرال پرسي سايکس در کتاب تاريخ ايران ص ۶۴۱ مينويسد: «دسته‌اي آلماني راه سيرجان در پيش گرفت. ليکن در وسط راه گرفتار ايل بچاقچي که زير فرمان سردار نصرت بودند شد». به سفارش سايکس تعدادي اسراي آلماني و اتريشي را از کرمان به بندر عباس ميبردند و ژنرال پرسي سايکس ميخواست آنان را از طريق بندر عباس به هندوستان بفرستد. وقتي به سيرجان رسيدند حسين‌خان آنان را آزاد ساخت. چون شيخ عبيدالله مسلمان بود و آلمانيها هم به اسلام علاقه نشان ميدادند، حسين‌خان آنها را به بلورد و چهار گنبد و گاهي به کوههاي داراب ميبرد که به چنگ قواي انگليس گرفتار نشوند. و چون انگليسيها در تعقيب او بودند نگهداري آنان براي او مشکل بود. ناچار آلمانيها را آزاد و بعدا عبيدالله را به سفارت ترکيه در تهران تحويل داد. داستان بردن عبيدالله از سيرجان به تهران حيرت‌انگيز است. در آن عهد نه ماشين بود و نه جاده‌ي ماشين‌رو. براي اين که مورد حمله‌ي قواي انگليس و يا حاميان آنها قرار نگيرد، مسافت را با اسب و از بيراهه و در کوير مي‌پيمود، تا سر از ورامين در آورد. در بعضي نقاط مخصوصا در نزديکي يزد، مورد حمله‌ي قواي حاکم يزد قرار گرفت که با جنگ و گريز از آنجا گذشت. حسين‌خان به کمک افراد دلير بچاقچي و مردم شهر سيرجان سنگربندي نمود تا مانع [ورود] قواي انگليس به شهر شوند.

پرسي سايکس در کتاب تاريخ ايران ص ۶۵۴ مينويسد: «حسين‌خان پس از دو هفته از فرارش به مدد عده‌اي از مردان عشاير و اسراي آزاد شده ناگهان سعيدآباد را گرفت. بيشک او با سکنه‌ي شهر در ارتباط بوده است. چه آنها وي را استقبال نموده و به روي اردوي سپاهيان انگليس تير شليک نمودند». سپاهيان انگليس عبارت بودند از ۱۴۰ نفر هندي با يک تيپ کوهستاني و عده‌اي توپچي و نيز ۵۰ نفر تيرانداز به فرماندهي «ماژور ل. س. واگتسف». وي از شمال شهر که زمينهاي حسني بود و ديوارهاي کوتاهي در ميان اراضي داشت، استفاده کرد و شروع به حمله نمود. حسين‌خان نيز در همان طرف در برج منزل کربلايي حسين بختياري و بالاخانه‌اي که وصل به منزل حاج حمد الله ناوکي بود با افراد خود سنگر گرفتند. در اين جنگ چهارده نفر از قواي انگليس کشته شدند. و چون شهر را به توپ بستند حسين‌خان با افراد عشاير در تاريکي شب به بلورد فرار کرد. قواي انگليس وارد شهر شدند. سايکس براي دستگيري حسين‌خان اعلام کرد که هر کس زنده يا مرده او را بياورد مبلغ ده هزار تومان به او جايزه خواهد داد.

کمانچه‌نوازان دوره‌گرد که از عشاير ترک‌زبان [ترک] فارس ميباشند و همه‌ساله در ايام تابستان به سيرجان ميامدند، ضمن نواختن کمانچه اشعار زير را که نشانگر شجاعت و ياداور جنگ حسين‌خان با قواي انگليس بود ميخواندند:

اسب خودت کردي قيار - هي کردي ممتازم بيار
از جواني گشتي سردار - شيرين جنگي خان حسين‌خان
اسب خودت کردي قشو - تفنگ ده تير گله ور شو
شو خون زدي در نصف شو - خوف نداشتي خان حسين‌خان

عمليات حسين‌خان بچاقچي در زمان جنگ بين الملل اول با عده‌ي کم نفرات بر عليه انگليسيها کمتر از عمليات صولت الدوله قشقايي با آن ايل بزرگ و تنگستانيها نبود. شايد اگر آقاي رکن‌زاده، نبرد صولت الدوله قشقايي را در کتاب فارس و جنگ بين الملل اول و نبرد دشتستانيها و تنگستانيها را در کتابي به نام دليران تنگستان به رشته‌ي تحرير در نياورده بود آن دلاوريها نيز فراموش شده بود.

 حسين خان در ارتش

پس از رشادت حسین‌خان در مقابله با انگلیسی‌ها زمینه ورود حسین‌خان به ارتش (لشکر کرمان) فراهم شد. پس از اينکه تشکيلات ارتش در ايران به وجود آمد حسين‌خان با درجه‌ي «نايب السلطان» به ارتش وارد شد که محل خدمت او سيرجان، کرمان، فارس و مرز افغانستان بود. حسين‌خان مدت سيزده سال در ارتش بود. که روزي جمعي از افسران لشکر کرمان به باغي رفته بودند هدفي را گذارده و به آن تيراندازي مي‌کردند که تير بعضيها به هدف نمي‌خورده است. به حسين‌خان ميگويند حال نوبت شماست، ببينيم چه کار ميکنيد. وي ده نخ سيگار را در فاصله‌اي دورتر روي زمين ميگذارد و تمام سيگارها را با تير ميزند. سرهنگ اللهيارخان که فرمانده‌ي هنگ بوده در آنجا ميگويد: بچاقچي‌ها دزدي و تيراندازي را خوب آموخته‌اند. که اين حرف باعث ناراحتي حسين‌خان ميشود و فورا شمشير را از غلاف کشيده و بر سر اللهيارخان ميزند که خون جاري ميشود. افسران مانع زدن ضربات ديگري ميشوند. در ادامه حسين‌خان در جواب اللهيارخان ميگويد: ميخواهي بچاقچيها مثل تو پالون‌دوز باشند؟ سرهنگ شکايت ميکند و حسين‌خان به تهران احضار و دو روز بازداشت ميشود. که شيخ الاسلام ملايري و ساير دوستان با خبر شده و وي را از بازداشتگاه بيرون مي‌آورند. همين ماجرا باعث ميشود که حسين‌خان از ارتش استعفا دهد.

آنچه از زندگي حسين‌خان شجاع السلطان قابل ذکر ميباشد:

يک. قلع و قمع شاه ميرزاخان عرب که راهزني مشهور و ۵۰۰ تفنگچي داشت. که آنچه را سرقت ميکرد در کوههاي سخت و صعب العبور نيريز، فرک و رستاق پنهان مينمود و خود نيز در آنجا پنهان ميشد. دولت از دستگيري او عاجز شده بود و از حسين‌‌خان که افسر ارتش بود خواست که او را دستگير کند. حسين‌خان گفته بود که با سرباز نمي‌توان او را دفع نمود و بايستي با افراد عشاير به جنگ او رفت. لشکر کرمان موافقت ميکند و او ۳۰۰ نفر از مردان زبده‌ي جنگ‌آزموده و چابک بچاقچي را انتخاب و به جايگاه شاه ميرزاخان ميرود. حسين‌خان براي او پيام فرستاد که اگر تسليم شود به وي تامين خواهد داد. او در جواب ميگويد: حسين بچاقچي!، دولت نتوانسته من را دستگير کند. تو فکر کردي ميتواني! جنگ را حاضرم. نيروهاي حسين‌خان، شاه ميرزاخان را محاصره ميکنند و جنگ سه روز طول ميکشد. که آخرالامر شاه ميرزاخان کشته ميشود و جسد او را به اتفاق خانواده‌اش که اسير کرده بود تحويل لشکر کرمان ميدهد. يک روايت ديگر نيز هست که دو افسر با صد سرباز نيز همراه او بوده‌اند که يکي از افسران در جنگ کشته ميشود و ديگري به دست گلشن، خواهر شاه ميرزاخان که زني رشيد و جنگجو بوده است و گلشن به تصور اينکه اين افسر حسين‌خان است چند قبضه تفنگ را به شانه مياندازد و به عنوان تحويل اين تفنگها به سوي اين سنگر حرکت ميکند و وقتي به سنگر ميرسد فورا افسر را با تير ميزند. ميگويند در يک شب از همه طرف روي سنگر حسين‌خان تيراندازي ميکرده‌اند. افراد شاه ميرزاخان از يک طرف و نيروهاي خودي هم به تصور اين که سنگر شاه ميرزاخان است به آن تيراندازي ميکرده‌اند. در صورتي که حسين‌خان خود را به سنگر شاه ميرزاخان نزديک کرده بود. حسين‌خان پس از آنکه جسد و خانواده‌ي شاه ميرزاخان را تحويل لشکر کرمان مي‌دهد به جاي اينکه از او سپاسگذاري نمايند و خدمتش را در ازاء کاري که از عهده‌ي نيروهاي ارتش بر نيامده بود، بستايند، او را متهم به غارت خانه‌ي شاه ميرزاخان کردند.

يکي ديگر از اقدامات او، تامين سيدخان (سعيدخان) رودباري است. سعيدخان رودباري بزرگترين قدرت منطقه‌ي جيرفت و کهنوج بود. تيپ کرمان بارها به سوي او نيرو فرستاده بود ولي نتوانست او را مغلوب سازد. پيشنهاد به حسين‌خان داده شد. وي با تعدادي از تفنگچيان بچاقچي به کهنوج ميرود و براي او پيام ميفرستد که تسليم شود. سعيدخان که جريان شاه ميرزاخان عرب را شنيده بود به قاصد ميگويد ميخواهم در نقطه‌اي با هم گفتگو کنيم. محلي را تعيين ميکنند و دو به دو به صحبت مينشينند. سعيدخان ميگويد حاضر به تامين هستم. ولي ميترسم دستگير و اعدامم کنند. حسين‌خان در جواب ميگويد: من مرد هستم و من به تو تامين ميدهم و با تعهد زباني سعيدخان را به کرمان مياورد و چون قول داده بوده ترتيب تامين او را فراهم ميکند.

تامين امنيت مرز افغانستان از ديگر اقدامات حسين‌خان است. چون هميشه‌ي اوقات تعدادي از افاغنه از مرز عبور کرده و دهات مرزي و حتي روستاهاي اطراف کرمان را غارت ميکردتد. حسين‌خان مامور قلع و قمع آنها شد و تعدادي از آنان را کشت و طوري مرزها را کنترل ميکند که افغانها جرات عبور از مرز را پيدا نمي‌کنند. به پاس همين خدمات، مدال درجه يک سپه به او داده شد. روزهايي که سيد حسن مدرس در کاشمر تبعيد و تحت نظر بود، حسين‌خان به وسيله‌ي شيخ الاسلام ملايري به او پيغام ميفرستد چنانچه مايل باشد او را به کوههاي سيرجان يا افغانستان منتقل خواهد نمود و خود محافظت وي را به عهده خواهد گرفت. ولي مدرس نميپذيرد.

در سال ۱۳۰۸ش، شيخ ابو الحسن نواگويي که گويند نسب او به يکي از انصار ميرسيده، تصميم داشت که ايالتهاي فارس و کرمان را تصرف کند و چون احتياج به نيروي عشاير داشت، نامه‌اي توسط سيد حاجي عرب براي حسين‌خان ميفرستد و از او درخواست کمک و همراهي مينمايد. شجاع السلطان که مرد فهميده‌اي بود به اين درخواست جواب نميدهد و نظر او را نمي‌پسندد. ولي تفنگچيان شيخ ابوالحسن نواگويي به نام لشکر اسلام، سيرجان را غارت کردند و با فرستادن يک صلوات قالي را از زير پاي مردم مي‌ربودند.

در شهريور ۱۳۲۰ که جنگ بين الملل دوم در اروپا ادامه داشت ايران از همان شروع جنگ اعلام بيطرفي کرد. ولي متفقين به بهانه‌ي اين که تعدادي از مهندسين آلماني در ايران مشغول کار ميباشند بيطرفي را ناديده گرفته و از شمال و جنوب به ايران حمله و کشور را اشغال کردند. در آن زمان همه‌ي امور به دستور اشغالگران انجام ميشد و دولتمردان جرات اظهار وجود نداشتند. در آن دوره کاميونهاي خوار و بار و اسلحه و مهمات متفقين با اسکورت مرتبا روزها از بندر عباس مي‌آمدند و از وسط شهر سيرجان ميگذشتند. حتي کاميونهاي مردم را نيز که در آن زمان شورلت ۳.۵ تن و انترناسيونالي پنج تن بود براي حمل بار در اختيار گرفته بودند. جريان رودر رويي حسين‌خان با نيروهاي ارتش بعد از شهريور ۱۳۲۰ از اين قرار بود که وي با خانمي که همسر منشي کنسولگري انگليس در کرمان بود در يک ملک شريک بودند و او براي بالا کشيدن سهم حسين‌خان از موقعيت استفاده کرد و سابقه‌ي جنگ بين الملل اول و نبرد حسين‌خان با قواي انگليس در سيرجان را به اطلاع فولکنر کنسول انگليس رسانيد تا به وسيله‌ي آن، دولت او را از سر راه بردارد. و چنان فولکنر را فريفت که فولکنر وحشت‌زده شد و به تصور اينکه در اين قسمت که محل حمل و نقل مهمات است مشکلي براي انتقال مهمات به وجود آيد، از اين رو از قواي انتظامي خواست که حسين‌خان را دستگير کنند. نيروهاي ارتش ندانسته بر عليه حسين‌خان اقدام کردند و وي ناچار شد به رودررويي قواي دولتي بايستد. در آن زمان مهدي فرخ استاندار کرمان بود. وي مينويسد: «روزي در دفتر کارم نشسته بودم که ناگهان کنسول انگليسي با نگراني و ناراحتي آشکار پيشم آمد و گفت: شما بايد يک تيپ مجهز از مرکز به کرمان بياوريد تا بتوانيم موجود خطرناکي را دستگير کنيم. و چون زمانه هم به کام بيگانه بود و اگر به حرفشان گوش نميدادم متهم به خيانت و دشمني با متفقين ميشدم، تا آمدم بپرسم اين شخص کيست؟ کنسول گفت: اين مرد در جنگ بين الملل اول نيز عده‌ي زيادي از سربازان ما را به کشتن داده است». چون قواي انتظامي نتوانسته بودند حسين‌خان را دستگير کنند فولکنر بيشتر خشمگين بود و فکر ميکرد واقعا بر عليه قواي متفقين تحريکاتي ميکند. فولکنر به استاندار ميگويد: «من به شما صريحا اخطار ميکنم که اگر چه زودتر از اين ياغي رفع شر نکنيد، نه فقط براي شما، بلکه براي کشورتان نيز گران تمام خواهد شد». وضع و حالت استاندار معلوم است. اخطار سياسي است، آنهم از دولتي که نيروهايش کشور را اشغال کرده‌اند. فرخ از اين اخطار وحشت‌زده شد. پرسيد نامش چيست؟ فولکنر گفت: حسين‌خان بچاقچي ! فرخ جواب ميدهد: من آدمي به اين نام ميشناسم که آدم درستي است و آدم مخوفي نيست و بر عليه شما تحريکاتي ندارد و چرا براي جنگ با او يک تيپ از من خواسته‌ايد و از قواي انتظامي نمي‌خواهيد. کنسول ميگويد: اقدام کرده‌ام، ولي او اعتنايي به نيروهاي انتظامي نميکند. فولکنر در موقع خداحافظي مرتبا عواقب اين کار را، در صورت دستگير نشدن حسين‌خان، براي مملکت گوشزد ميکرد. فرخ ابتدا ميخواست که به تهران گزارش دهد. ولي چون ميدانست که آنها گرفتارتر از او ميباشند پشيمان شد و خود براي رفع اين موضوع دست بکار شد. پرونده‌اي تشکيل داد و تحقيق زيادي به عمل آورد. روزي کنسول را خواست و قبلا نيز حسين‌خان را نيز خواسته بود. کنسول به محض وارد شدن به اطاق موضوع را يادآور ميشود که اخطار من اخطار سفارت انگليس در ايران است. فرخ پس از لحظه‌اي به پيشخدمت اطاق اشاره ميکند و لحظه‌اي بعد مرد تنومندي وارد اتاق ميشود که با تعارف فرخ مينشيند. فرخ از فولکنر ميپرسد: اين شخص را ميشناسيد؟ وي نگاهي ميکند و ميگويد نه. فرخ ميگويد اين حسين بچاقچي است. فولکنر ناگهان صندلي را عقب ميکشد و ميگويد غيرممکن است. قواي انتظامي نتوانستند او را دستگير کنند و شما چگونه توانستيد اين مرد خطرناک را دستگير کنيد؟! با اشاره‌ي فرخ حسين‌خان از اتاق خارج ميشود. آن وقت فرخ رو به کنسول ميکند و ميگويد: ميل داريد حقايق را بشنويد؟ او اظهار علاقه ميکند و فرخ ميگويد: من دورادور اين شخص را ميشناسم و در سابق نايب السلطان ارتش بود و در هنگي که همشيره‌زاده‌ي من فرمانده‌ي آن بود خدمت ميکرد و تاکنون او را نديده‌ام. کنسول ميگويد: چگونه دستگيرش کرديد؟ فرخ جواب ميدهد: دستگيرش نکرده‌ام، به او تلگراف زدم که به ديدنم بيايد و اينک که ميبينيد او آمده است. سوال و جوابهايي بين فرخ و کنسول رد و بدل ميشود. فرخ ميپرسد چه کسي به شما گزارش داده که آدم مخوفي است؟ فولکنر ميگويد خيليها و منشي کنسولگري. فرخ پرونده را نشان کنسول ميدهد که چگونه منشي، فولکنر را اغفال کرده و از حسين‌خان آدم مخوفي ساخته تا با نابودي او ملک وي را بالا بکشند. کنسول که ناراحت شده بود ميگويد: پس چرا مخفي و متواري شده بود؟ فرخ جواب ميدهد: از دست مامورين انتظامي ما که با تقاضاهاي پي در پي و تهديدهاي شما باعث اذيت و آزار او شده بودند.

با اينکه فشار از جانب کنسولگري برداشته شد، مع ذالک لشکر کرمان مزاحم او بود. حسين‌خان مايل به درگيري با ارتش نبود، اما به واسطه‌ي ناامني که عشاير بچاقچي ايجاد کرده بودند و اين عمل نيز بر خلاف ميل او بود ناچار مجبور شد از خود دفاع کند.

وي آدمي قدبلند، لاغراندام، سبزه و اهل رزم و بزم بود. واقعا شجاع بود و شجاعتش در دل افسران ارتش نيز اثر کرده بود. جريان خلع سلاح گروهان ژاندارمري بافت بدين قرار بوده است. ميگويند روزي حسين‌خان اظهار ميدارد حيف که پس از من کسي نيست که جاي مرا بگيرد. اين سخن به اسفنديارخان پسر کوچک وي که جواني زرنگ و چابک بود گران تمام ميشود و بدون اطلاع پدر با شانزده نفر از تفنگچيان گروهان بافت را خلع سلاح ميکند و چهل قبضه تفنگ برنو به گلناباد مياورد. در آن زمان فرمانده‌ي گروهان بافت سروان سلحشور بود. اين عمل مثل توپ صدا کرد. نيروها از سيرجان و کرمان به سوي بافت حرکت کردند تا از آنجا به چهارگنبد بروند. اين جنگ که سرتيپ سياهپوش نيز در آن حضور داشت در کوه يارقلي بگ رخ داد. اکبرخان پسر بزرگ حسين‌خان به محاصره سربازان در آمده بود که به حسين‌خان خبر ميرسانند. وي فورا به کمک آمده و او را از محاصره بيرون مياورد. در اين جنگ، شکوهزاده داماد حسين‌خان که دولتي‌ها به اجبار او را آورده بودند، کشته ميشود. گلوله از عقب به او زده شده بود که نشاندهنده‌ي ناشيگري سربازان در فنون جنگي است. در ادامه يک درجه‌دار کشته ميشود و سربازان فرار ميکنند و يک قبضه مسلسل با يک قبضه تفنگ برنو به جاي ميگذارند. حسين‌خان تفنگ و مسلسل را به گوغر فرستاد که به نيروهاي دولتي تحويل دهند و چند ماه پس از آن چهل قبضه تفنگ را هم تحويل ارتش داد.

خاطر نشان ميسازد حسين‌خان بچاقچي در تاريخ ۱۵/۳/۱۳۲۹ در سيرجان فوت نمود و در محل صحن ورودي امامزاده علي (ع) به خاک سپرده شد.

No comments:

Post a Comment

Note: Only a member of this blog may post a comment.