Monday, April 3, 2017

افول ستاره‌ي زبان فارسي به عنوان زبان رابط. فارسي مي‌بايد به مرزهاي طبيعي خود عقب‌نشيني کند


افول ستاره‌ي زبان فارسي به عنوان زبان رابط. فارسي مي‌بايد به مرزهاي طبيعي خود عقب‌نشيني کند

مئهران باهارلي

Wednesday, May 30, 2007

هر امتياز زباني، در ذات خود يک مساله‌ي سياسي است

زبان فارسي زبان «ملي» و «مشترک» ملل ساکن ايران و در اين ميان ملت تورک، و يا يک زبان «سراسري» در اين کشور نيست. اما از آنجائي که در نتيجه‌ي يک صد و سي سال سياست تحميل دولتي و سيستماتيک آن و نسل‌کشي زباني ملل غيرفارس، فعلاً و عملاً در مقياسي وسيع نقش زبان ارتباطي در اين کشور را -نقشي که به ظن قريب به يقين در آينده‌ي نزديک از دست خواهد داد- بازي مي‌کند، مي‌توان از آن با وصف زبان «رابط اجباري» ياد نمود. ممکن است گمان شود مخالفت با اطلاق صفت مشترک و ملي براي زبان فارسي و خواستار رابط ناميدن آن شدن، به معني دفاع و سر فرود آوردن در مقابل موقعيت و عملکرد رابط بودن اجباري اين زبان است. اين گمان مقرون به حقيقت نيست. زيرا اعتراف به موقعيت دوفاکتوي رابط اجباري بودن زبان فارسي، دليلي بر ادامه‌ي اين نقش از سوي اين زبان در آينده نيست، بر عکس بيان ضرورت عدم ادامه‌ي آن بويژه به طور داوطلبانه است.

با توجه به واقعيتهاي موجود، نه تنها قطعياً مي‌بايست به موقعيت زبان فارسي به عنوان تنها زبان «رسمي» و «دولتي» در کشور بويژه در تورک‌ائلي- آزربايجان اتنيک و ديگر مناطق ملي تورک (کانتونهاي تورک) در ايران پايان داد، بلکه از اين به بعد، زبان فارسي نمي‌تواند و نبايد از موقعيت «زبان رابط داوطلبانه» بودن بين ملت تورک با هر ملت ديگري از جمله فارسها برخوردار گردد. در يک آينده‌ي فدرالي هم، کاربرد زبان فارسي به عنوان «زبان رابط داوطلبانه» بين دولتهاي فدرال تورک و ديگر دولتهاي فدرال ايران – به دلائلي که در ادامه‌ي اين نوشته ذکر شده‌اند- مطلقاً غيرقابل قبول است.

از آنجائيکه اعطاي امتياز رابط بودن به زبان فارسي، در اصل مساله‌اي سياسي است، مي‌بايد به اين مساله از زوايه‌ي ماهيت و تاريخ رابطه‌ي خاص دو ملت تورک و فارس (تاجيکهاي غربي سابق) نيز نگاه کرد. به چه دليل مي‌بايست تورکان به طور داوطلبانه زبان فارسي را زبان رابط ملت و دولت خويش در ارتباط با ديگر ملل و دولتها اعلام کنند؟ اين لطف در مقابل کدام خاطره‌ي خوش و رفتار متمدنانه‌ي هم‌کشوريهاي فارس انجام مي‌گيرد؟ نخبگان و روشنفکران فارس تاکنون در دوستي ميليونها تن تورک بومي اين کشور چه کرده‌اند، چه احترامي به زبان و ادبيات تورکي نشان داده‌اند، چه حمايتي از آن نموده‌اند؟ دولت و دولت‌مردان فارس چه حق و حقوق ملي و زباني براي اکثريت تورک قائل شده و با آنها چه رفتار انساني و مدني کرده‌اند؟ آيا شخصيتها و نهادهاي مدني فارس، در اعتراض به محروم نمودن تورکان از حقوق زباني و ملي‌شان، و اِعمال سياست نسل‌کشي زباني تورکي در يک صد و سي سال گذشته، تاکنون کلمه‌اي بر زبان آورده‌اند؟ تورکان زبان تحميلي، استعماري و جانشين فارسي را به نشانه‌ي قدرداني از چه چيز مي‌بايست داوطبانه به مرتبه‌ي زبان رابط دولت و مردم خود ارتقا دهند؟



افول ستاره‌ي زبان فارسي به عنوان زبان رابط

با گذشت هر روز از شانس پذيرفته شدن زبان فارسي به عنوان زبان رابط بين ملتهاي ساکن در ايران و يا در آينده بين دول فدرالشان، حتي اگر «فارسها موظف و ملزم به يادگيري يکي از زبانهاي غيرفارس ايران بشوند» (پيشنهاد رضا براهني) کاسته مي‌شود. تعلل دولت جمهوري اسلامي در اعلام بي‌طرفي ملي-زباني خويش و انجام اصلاحات زباني، و ادامه‌ي حمايت ضمني و آشکار اين دولت و نيز نخبگان، روشنفکران و حتي قاطبه‌ي قوم فارس از سياستهاي فارس‌سازي دولتي تورکها و نسل‌کشي زباني-امحاء زبان و فرهنگ ملل غيرفارس در ايران، باعث بروز احساسات و حساسيت منفي قابل درک و مشروع در مردمان و روشنفکران غيرفارس مخصوصاً تورکها نسبت به زبان فارسي گرديده است. با روند موجود فارسي‌گريزي و اکراه از زبان تحميلي و استعماري فارسي در ميان ملل ايران بويژه در ميان روشنفکران و نخبگان تورک- که هر روز به وسعت، شدت و عمق آن افزوده مي‌شود- بسيار بعيد بلکه محال است که زبان فارسي در شرايط آزاد و داوطلبانه به عنوان يکي از زبانهاي رابط بين ملتهاي ساکن در ايران پذيرفته شود و يا هر گونه امتياز و موقعيت ويژه‌ي ديگري به آن عطا شود. بي‌شک در يک شرايط آزاد و دمکراتيک، زبان فارسي در تورک‌ائلي- آزربايجان اتنيک همان موقعيت و حقوقي را خواهد داشت که زبان تورکي در فارس‌ستان، نه کلمه‌اي کمتر و نه کلمه‌اي بيشتر.

دولت جمهوري اسلامي اخيراً سياست تلاش براي تبديل زبان فارسي به يک زبان رابط در منطقه را هم به سياست راهبردي تحميل اين زبان در داخل کشور- سياستي که آنرا از انقلاب مشروطيت-دولت پهلوي تحويل گرفته بود- افزوده است. غافل از آنکه زبان فارسي در سطح منطقه‌اي با ٤٠ -٣٠ ميليون متکلم حداکثري، آن هم در بخشهائي از عقب‌مانده‌ترين کشورهاي جهان يعني ايران و گونه‌هايي از آن در افغانستان و تاجيکستان، به تثبيت و اعتراف اولياي خود اين زبان، عاجز از جوابگويي به نيازهاي عصر جهاني شدن و فاقد هر گونه قابليت انطباق با ضروريات زمانه بوده و به سرعت در حال پسرفت و حتي نابودي است. واقعيت آن است که فارسي زباني است که حتي تکلم به آن در داخل کشور، بويژه در تورک‌ائلي-آزربايجان اتنيک به طور روزافزوني تحقيرآميز و با طرد شدن همراه است و به محض خروج از شهرهاي فارس‌نشين ايران کاربرد خود را از دست مي‌دهد.

اما در جبهه‌ي زبان تورکي، اوضاع کاملاً متفاوت است. هر روز که مي‌گذرد بر شانس انتخاب داوطلبانه‌ي زبان تورکي به عنوان يک زبان رابط، نه تنها در ايران، بلکه در منطقه نيز افزوده مي‌شود. زبان تورکي به لحاظ شمار متکلمين منطقه‌اي زبان اول تورکيه، جمهوري آزربايجان و ايران، زبان دوم ارمنستان، قبرس، بلغارستان، يونان، مولداوي، و زبان سوم عراق است. (در جمهوري تورکمنستان زبان تورکيک تورکمني زبان اول، و در افغانستان زبان تورکيک اوزبيکي زبان سوم است). به چه دليل ملل منطقه زبان فارسي را که فقط و بخشاً در ايران (و گونه‌ي دري در افغانستان و گونه‌ي تاجيکي در تاجيکستان) کاربرد دارد به زبان سراسري منطقه، يعني يک زبان مدرن مانند تورکي و زبان اکثريت مردم کشور که در جنوب شرقي اروپا نيز رايج بوده و يکي از زبانهاي پارلمان اروپا و ناتو - و احتمالاً در آينده اتحاديه‌ي اروپا- و پل ارتباطي بين مردم ايران و جهان مدرن و مدني است، ترجيح دهند؟ ملل ايران و در راس آنها ملت تورک به زباني احتياج دارند که آنها را به هايپراتنيک ٢٥٠ ميليون نفري تورکيک در جغرافيايي از چين تا اروپاي مرکزي، از سيبري تا خليج عربي که منافع اقتصادي قدرتمندي هم در پشت سر آن وجود دارد، اتصال دهد و در عين حال قابليت ارتباط آنها با کشورهاي آمريکايي و اروپايي را فراهم آورد.

اعلام زبان فارسي به عنوان زبان رابط در ضديت با منشور جهاني حقوق بشر است

اقدام برخي از افراد و گروههاي فارس و فارس‌گرا (جمهوري‌خواهان سکولار و ...) و در اين ميان برخي از آزربايجان‌گرايان پان‌ايرانيست و استالينيست در اعلام زبان فارسي به عنوان زبان رابط در ايران آينده، در ضديت کامل با روح و مباني منشور جهاني حقوق بشر و مبارزه در راه تحقق آن است.

وظیفه‌ي روشنفکران، راهنمایی مردم و عرضه کردن آلترناتيوهاي گوناگون به همراه روشنگري در باره جنبه‌هاي مثبت و منفي هر کدام به منظور ايجاد شرايط لازم براي تصميم‌گيري آگاهانه است، نه راساً تصميم‌گيري به جاي مردم. تعيين يک و يا چند زبان رابط براي ملتها در حال حاضر و در آينده‌ي دولتهاي فدرال ايران خارج از صلاحيت روشنفکران، شخصيتها و گروههاي سياسي، مخصوصاً اگر منتسب به گروه ملي غالب و مسلط باشد است. يک گروه و يا شخصيت سياسي به چه حقي براي مردم و ملل و دولتهاي گوناگون زبان رابط تعين مي‌کند؟ اين دستجات صرفاً مي‌توانند آرزو، ترجيح و يا پيشنهاد خود براي انتخاب زبان فارسي به عنوان زبان رابط بين ملتهاي ساکن در ايران و يا دول فدرال در ايران آينده‌ي ايدئآليشان را بر زبان آورند. پس از آن، وظيفه‌ي نخبگان و سياسيون و فرهنگيان ملل ديگر است که اين ترجيح و پيشنهادها را طي گفتماني دمکراتيک بررسي کرده و جواب رد و يا قبول خود را اعلام کنند. هرچند جواب رد از هم اکنون نيز داده شده است.

دموکراسی ناب و بي‌تبصره، بدون خط و خطوط قرمز فارسي

دموکراسی کسانی که با نام دمکرات، بر آن شرط و شروط می‌گذارند، زبان قوم-ملت اقليت فارس را زبان رابط و آنرا خط قرمزي غیر قابل عبور اعلام مي‌کنند، دمکراسي‌اي معيوب و ناقص است، اصلاً دمکراسي نيست. اينگونه اشخاص از هم اکنون فاتحه‌ي دمکراسي در ايران آينده‌ي آرماني‌شان و دمکرات بودن خودشان را مي‌خوانند. آنچه ملل ساکن در ايران نيازمند آنند دموکراسی ناب و بي‌تبصره، بدون خط و خطوط قرمز فارسي است.

موقعيت ويژه‌ي «زبان رابط» دادن به زبان فارسي، ناقض اصل برابري ملتهاي ساکن در ايران و زبانهايشان است. همچو تدبير غيردمکراتيکي که به معني تائيد تبعيض و بي‌عدالتي ملي و زباني موجود و باز دوباره به نفع زبان و قوم-ملت فارس است، در برنامه و مبارزه‌ي دمکراتيک مردم و ملتهاي ساکن در ايران محلي از اِعراب ندارد. يا در ايران همه‌ي ملتها و اقليتهاي ملي داراي حقوق برابرند ويا نيستند، يا زبان و ملت فارس يکي از اين ملتها و زبانهاي با حقوق برابر در ايران است و يا نيست.

اقدام يکجانبه‌ي فارسها و فارسگرايان براي تعيين "زبان رابط براي ايران" و مخصوصاً اعطاي اين موقعيت به زبان فارسي، به ويژه با روح پروژه‌ي فدراليسم ملي و پلوراليسم فرهنگي در ايران که بسياري از اين دستجات ظاهراً مدافع آنند و ضرورت بهينه‌سازي روابط ذاتاً متشنج موجود بين نخبگان ملل غيرفارس با همتايان فارس‌شان ناسازگار بوده، نقض غرض است. کسانی که از هم اکنون زبان فارسی را زبان رابط تعیین کرده‌اند، عملاً حکم تائيد بر ادامه، تشديد و گسترش کشمکش و تنشهاي ملي داده‌اند.

فارسهاي يک‌زبانه، غيرفارسهاي دوزبانه

اعلام زبان فارسي به عنوان زبان رابط بين دول ويا ملل، مشکل يک‌زبانه بودن فارسها و دوزبانه بودن ملل غيرفارس را ايجاد خواهد کرد:

-در حالي که تورکها و ديگر ملل ساکن در ايران مجبوراً فارسي را به عنوان زبان رابط ياد خواهند گرفت، فارسها- از آنجائي که زبان ملي و مادريشان در عين حال همان زبان رابط نيز مي‌باشد- محتاج به يادگيري زبان هيچ ملت ديگر ساکن در ايران نخواهند بود. اعطاي امتياز و ويژگي حس بي‌نيازي و خودکفائي به يک ملت و سلب اين امتياز و ويژگي از ملل ديگر، به لحاظ روانشناسي اجتماعي عواقب ناخوشايندي خواهد داشت.

-يک کودک فارس فارسستاني در مدرسه تنها زبان فارسی را – که در عين حال هم زبان مادري و ملي وي و هم زبان رابط اوست - یاد خواهد گرفت. ولی يک کودک تورک مجبور به یادگیری دو زبان رابط فارسی و مادري تورکی خواهد بود. این بار اضافي بر دوش کودکان غيرفارس، قابل توجيه نيست و بر خلاف عدالت و برابري است.

-براي رفع اين مشکل، عده‌اي مطرح مي کنند کودکان فارس‌زبان هم قانوناً مجبور به یادگرفتن يکي از زبانهای ملي رایج در مملکت به جز فارسي شوند. هرچند يادگيري زبان يکي از ملل غيرفارس ساکن در ايران براي فارس‌زبانان ايراني به همه حال مي‌بايد اجباري اعلام شود، با اينهمه یادگیری زبان قوم همسايه با یادگیری زبان رابط دولتي که تسلط بر آن براي صعود در پله‌هاي اجتماعي، شغلي، آکادميک، اقتصادي و سياسي و .... حياتي است بسيار متفاوت است. نیاز فارسها به زبان غیرفارسی غيررابط، با نیاز غیرفارسها به زبان فارسی رابط از دو مقوله‌ي متفاوت و لاجرم داراي عواقب متفاوت است. اين تفاوت باعث افت در يادگيري زبان غيرفارسي خواهد شد.

-گفته شده است به لحاظ يادگيري و تحصيل و برخي قابليتهاي ذهني، کودکان مناطق دوزبانه یا چند زبانه موفقترند. اولا به لحاظ تکنيکي و رسمي-دولتي-نظام تحصيلي در ايران وضعيت دوزبانگي و يا چندزبانگي وجود ندارد. يک زبانگي وجود دارد زيرا که صرفا زبان فارسي يک زبان رسمي، دولتي و نظام تحصيلي است. حتي اگر وضعيت فعلي دوزبانگي قبول شود، رابط نمودن زبان فارسي، باعث شده است کودکان فارس که به وسيله‌ي همين يک زبان، قادر به ارتباط با ديگر ملل ساکن در ايران هستند، از موهبت دوزبانه بودن محروم و در نتيجه از جهت يادگيري و تحصيل و برخي قابليتهاي ذهني محکوم به عقب‌ماندگي شوند، يعني وضعيتي که هم اکنون شاهد آنيم. اين بي‌عدالتي بر عليه خلق فارس و محکوم کردن وي به عقب‌ماندگي تحصيلي و ذهني توجيه منطقي ندارد.

-از خطرناکترين عواقب اعلام زبان يکي از ملل ساکن در کشور به عنوان زبان رابط، ايجاد حس بي‌نيازي در ملت صاحب آن زبان، از آشنائي با زبان و فرهنگ ملل همسايه و غير است. اين همان بلائي است که در ايران با رابط شدن اجباري زبان فارسي به واقعيت پيوسته و باعث گرديده که اکثريت مطلق هم‌کشوريهاي فارس، بويژه نخبگان اين قوم با هيچ کدام از زبانها و فرهنگهاي ملل همسايه و يا خارجي کوچکترين آشنائي و الفت و انسيت نداشته باشند و حتي به ضرورت آن نيز واقف نشوند. اين نيز بنوبه‌ي خود از جمله باعث بيگانگي گسترده و مفرط قاطبه‌ي فارسهاي ايران با مفاهيم حقوق اوليه‌ي بشر، برابري زباني و فرهنگي ذاتي مردم و ملل ايراني، قبح و زشتي نژادپرستي و قوميت‌گرايي افراطي و نهادينه شدن برتري‌طلبي و توسعه‌طلبي، تمايل به خشونت و ستيزه‌جوئي با هر چه رنگ غيرخودي دارد و ... در اين قوم شده است. در نتيجه، نوعي خوش‌نشيني در تاريکي‌هاي تاريخ، درجازدن در دشمني‌هاي اسطوره‌اي و باستان، غيرستيزي و ديگرگريزي، کينه‌توزي با همسايه، رجزخواني و جنگ‌طلبي و ادبيات قدرت، نبود فرهنگ مدارا و تساهل .... به خصلتي ملي در ميان قوم-ملت فارس، بويژه دولتمردان و فرهنگيان آن تبديل شده است.

-محروم بودن قاطبه‌ي فارسها از يادگيرى ديگر زبانها و ناآشنايى با فرهنگهاى ملل ساکن در ايران و در نتيجه خردگي فوق‌العاده‌ي دنياى ذهني‌شان و کاناليزه و تنگ شدن افق ديدشان صرفاً محدود به اين قوم نمانده، تبديل به معضلى بزرگ و از عوامل اصلي عقب نگهداشته شدن مزمن و دومينووار کل جامعه‌ي ايرانى، منطقه‌ي خاورميانه، جهان شيعه، حتي اسلام شده است. از اينروست که انتخاب نمودن زباني به غير از فارسي در ايران به عنوان زبان رابط، کمکي بزرگ به باز شدن افق ديد هم‌کشوريهاي فارس تجريد شده از جهان معاصر، خو گرفتنشان با ذهنيت مدرن؛ شناخت بهترشان از ايران، ملل، مردم، زبان و فرهنگهايشان، و قدمي تاريخي در راه نزديکي اين قوم به روند جهاني شدن، مداراي فرهنگي، و در يک کلام خدمتي عظيم به دمکراتيزاسيون قوم فارس و کل کشور خواهد بود.

به حاشيه رانده شدن زبانهاي غيررابط در صورت انتخاب صرفاً يک زبان رابط

اعطاي موقعيت زبان رابط فقط به يکي از زبانهاي رايج در ايران، علاوه بر محظوراتي که فوقاً ذکر گرديد، باعث نهادينه کردن تبعيض و بي‌عدالتي زباني و ملي و تسريع روند به حاشيه‌راني زبانها و آسيميلاسيون و يکسان‌سازي خواهد شد:

-اعطاي موقعيت زبان رابط به يکي از زبانهاي رايج در کشوري چند ملتي - همانگونه که در نمونه‌هاي شوروي، چين و حتي کانادا ديده شده است- در نهايت و درازمدت در خدمت به حاشيه رانده شدن زبانهاي هرچند رسمي و دولتي، اما غيررابط و تسهيل روند آسيميلاسيون متکلمين زبانهاي غيررابط در ملتي که زبانش به عنوان زبان رابط انتخاب شده خواهد گرديد. چنانچه دولتي و رسمي بودن ظاهري زبانهاي ملل شوروي سابق در مقابل موقعيت بين‌المللي و برتري رابط بودن زبان روسي چندان مفيد فايده نبوده و نتوانست از به حاشيه رانده شدن اين زبانها و روند روس‌سازي اين ملتها جلوگيري نمايد. در ايران نيز اعطاي موقعيت زبان رابط به زبان فارسي، در درازمدت و بدون شک – حتي در صورت رسمي شدن زبانهاي ملي غيرفارس- در جهت تضعيف و به حاشيه راندن اين زبانها و فارس‌سازي ملل غيرفارس عمل خواهد کرد.

-اعطاي موقعيت زبان رابط به يک زبان، به معني اعطاي امکانات و قابليتهاي بسيار مهم در حيطه‌هاي گوناگون نوشتاري، سياسي، قانون‌گذاري، ديپلماسي، اقتصادي، آکادميک، علمي، حقوقي، روزنامه‌نگاري، ادبي و مالي ... به آن زبان و شکوفائي و تکاملش، و همزمان به معني محروم کردن زبانهاي ديگر ملل ساکن در ايران از اين همه امکانات و شکوفائي و تکامل مي‌باشد.

-بسياري از هم‌کشوريهاي فارس با سوء تعبير از پرستيژ و سوء استفاده از موقعيت ادبي زبان فارسي در قرون وسطي، که منحصر به اين زبان نيز نبوده، در آرزوي ايجاد ايراني يک‌دست فارس و آريائي، حتي ايران‌زميني و پارسي‌زبان از چين و هند و آسياي ميانه تا قفقاز و بالکان هستند. بويژه بروکراتها و تکنوکراتهاي بانفوذ متعلق به اين دسته از فارسها که همواره بر تاروپود دولتين پهلوي و جمهوري اسلامي و نهادهاي ديني، سياسي، فرهنگي، آموزشي، تحقيقاتي و نظامي آنها مسلط بوده‌اند، آشکارا نشان داده‌اند که نه تنها کوچکترين احترامي به زبان و فرهنگ ديگر ملل ساکن در ايران قائل نيستند، بلکه از دشمني و کينه‌اي تاريخي بدانها برخوردارند. تاريخ معاصر ايران نيز نشان مي‌دهد که اين دسته‌ي حدنشناس و خودنشناس فارس با در دست داشتن مزيت و برتري رابط بودن زبان فارسي، بي‌ترديد در آينده نيز مانند گذشته از تمام امکانات دولت براي کاشتن تخم نفاق و دشمني بين ملل ساکن در ايران، اِعمال تبعيضات زباني و ملي، تحميل و گسترش زبان فارسی به زيان ديگر زبانها، فارس‌سازي ديگر ملل، و کوشش براي پاک‌سازي زبان و امحاء فرهنگ ملل غيرفارس و نسل‌کشي زباني آنها سوء استفاده خواهند کرد.

نحوه‌ي تعيين زبان رابط بين ملل ساکن در ايران:

تعيين يک و يا چند زبان به عنوان رابط بين ملتها و مليتهاي ساکن در ايران و يا بين تک تک افراد منسوب به اين ملتها خارج از صلاحيت دولتها است. اين گونه زبان و يا زبانهاي رابط، نمي‌توانند از طرف دولت و يا مقامات رسمي انتخاب و ديکته شوند. زبان يا زبانهاي رابط بين ملتها در طول تاريخ و اغلب طي روندهاي طبيعي و به طور خودجوش و از ميان زبانهائي که افراد قادر به ايجاد ارتباط با آنها مي‌باشند- از جمله به علت رسمي و دولتي بودن آن زبانها و يا يادگيري داوطلبانه و اجباري آنها - مشخص مي‌شوند. در حالي که موقعيت فعلي زبان فارسي به عنوان زبان رابط اجباري، تنها ناشي از يک سبب تاريخي است: دخالت خارجي، مهندسي قومي انگليسي حين انقلاب مشروطيت -کودتاي سال ١٢٩٩ و آفرينش ملت فارس‌زبان ايران.

همچنين نياز و منطق قابل قبولي در اعلام يک زبان رابط واحد براي همه‌ي ملل ساکن در ايران نيست. هر ملت مي‌تواند با ملتهاي گوناگون با زبانهاي متفاوتي ارتباط بر قرار کند. زبان رابط سنتي و داوطلبانه بين تورکان از يکسو و تالشها، تاتها، خلجي‌ها، ارمني‌ها، آسوري‌ها، يهودي‌ها و نيز بخشهائي از کردان و گيلکان و تورکمنها و ... در تورک‌ائلي (آزربايجان اتنيک) و در شمال خراسان همواره زبان تورکي بوده است. تعويض اين زبان رابط طبيعي و تاريخي با مداخلات صنعي و استبدادي و جايگزين کردن آن با فارسي از پشتوانه‌اي منطقي و مشروع برخوردار نيست. ملت تورک مي‌تواند با اين ملل و اقليتهاي ملي با زبان تورکي و با ديگر ملل ساکن در ايران با زباني متفاوت- مثلا انگليسي- ارتباط برقرار کند.

نحوه‌ي تعيين زبان رابط در يک آينده‌ي فدرالي:

شماري از نيروهاي سياسي در ايران به نوعي آينده‌ي فدرالي ملي اعتقاد دارند. اينگونه گروهها هم بايد از تعيين زبان فارسي به عنوان زبان رابط نظام  فدرالي ايده‌آل‌شان اجتناب کنند. معقول‌تر آن است که مساله‌ي نحوه‌ي تعيين و يا انتخاب زبان رابط بين دولتها در نظام فدرالي، نه در سطح مرکزي و واحد، بلکه موردي و در سطح دو دولت مشخص و بر اساس شرايط و ويژگيهاي دولتهاي مورد بحث حل و فصل شود:

-هنگام انتخاب زبان و يا زبانهاي رابط بين دو دولت فدرال، از ميان زبانهاي داخلي و يا بين المللي گوناگون عواملي مانند منافع سياسي دولتهاي مذکور، خواست ملل، شرايط گذشته‌ي تاريخي، جمعيت متکلمين هر زبان، زبانهاي کشورهاي همسايه، وجود ادبيات مدرن و دمکرات و لائيک، روند جهاني‌سازي، امپرياليسم و استعمار فرهنگي، هزينه‌ها و سهولت امر و ...... مي‌توانند موثر باشند.

-نحوه‌ي تعيين زبان و يا زبانهاي رابط بين دو دولت فدرال ايران و در شرايطي آزاد و دمکراتيک، بسته به روابط زباني و تباري و تاريخي و فرهنگي ملل تابعه‌ي آن دو دولت؛ مي‌تواند توسط استشارات و مذاکرات سياسي و توافقهاي دوگانه بين آنها؛ تصويب مجالس ملي‌شان؛ حتي انجام رفراندم و يا ترکيبي از دو و يا چند عدد از اين روشها صورت پذيرد.

به عنوان مثال، دولتهاي تورک‌ائلي (تورکان در شمال غرب ايران)، قاشقاي يورد (تورکان در جنوب ايران) و آفشار يورد (تورکان در شمال شرق ايران) در يک آينده‌ي فدرالي بي‌شک زبان تورکي- و نه زبان فارسي - را به عنوان زبان رابط خود برخواهند گزيد. زبان رابط ميان دولتين تورک‌ائلي (آزربايجان اتنيک) و خلجستان و تورکمنستان (در شمال شرق ايران) نيز مي‌تواند تورکي ما و حتي تورکي استانبولي که عملاً و در حال حاضر به عنوان زبان رابط جهان تورکيک عمل مي‌کند تعيين گردد. در اين نمونه، کوچکترين لزوم و منطق و دليل و فايده‌اي براي انتخاب زبان فارسي به عنوان زبان رابط اين دولتهاي تورکيک مذکور متصور نيست.

به لحاظ تئوريک  در يک آينده‌ي فدرالي گزينه‌ي انتخاب زبان فارسي به عنوان زبان رابط بين دو دولت فارس‌ستان و تورک‌ائلي (آزربايجان اتنيک) متصور است. اما با توجه به عواملي که هنگام اشاره به ماهيت سياسي زبان رابط شمرده شد، اين گزينه نيز شانس چنداني نداشته و عملي نيست. اکنون قطعي شده است که در يک آينده‌ي فدرالي، دولتين مزبور مي‌بايد بر سر زبان سومي به عنوان زبان رابط – مانند انگليسي- به توافق برسند.

گزينه‌اي قابل تامل: زبان رابط انگليسي

هرگاه همچنان ضرورت انتخاب تنها يک زبان به عنوان زبان رابط کل ملل و دول در ايران آينده احساس شود- که به نظر مي‌رسد احساس نخواهد شد- بهترين روش، اجتناب از انتخاب يکي از زبانهاي ملل ساکن در ايران- بويژه زبان فارسي که به عنوان زباني تحميلي، استعماري و قاتل تثبيت و تسجيل شده است مي‌باشد. با درک اين واقعيت است که تعداد روزافزوني از روشنفکران منسوب به ملتهاي مختلف، خواهان اعلام يک زبان بين المللي مانند انگليسي که در ضمن زبان ملي و مادري هيچ ملت ساکن در ايران نيست، به عنوان زبان رابط دولت مرکزي با دول خارجي و در روابط بين المللي در حال حاضر و به عنوان زبان رابط بين دول فدرال در يک آينده‌ي فدرالي مي‌باشند.

وظيفه‌ي روشنفکران آن است که براي مردم روشن سازند به نفع ملل و مردمان ايران است که زبان همه‌ي ملل و اقليتهاي ملي ساکن در سرتاسر اين کشور «رسمي» اعلام شوند و زبانهاي ملل در مناطق ملي خود «دولتي» اعلام گردند. همچنين وظيفه‌ي روشنفکران است که در باره‌ي فوائد و مزيتهاي انتخاب يک زبان غيربومي و ترجيحاً بين‌المللي مانند انگلیسی به عنوان زبان رسمي دولت مرکزي در حال حاضر و به عنوان زبان رابط بين دول در يک آينده‌ي فدرالي روشنگري نمايند. در راس اين فوائد و مزيتها، حفظ بي‌طرفي دولت مرکزي و پايان دادن به برتري و فروتري ملي و زباني و کشمکشهاي فرسايشي ناشي از آن در ايران و منطقه است.

ضديت با فارسها و زبان فارسي

عده‌اي از قوميتگرايان افراطي فارس مطرح مي‌سازند که محروم کردن زبان فارسي از موقعيت زبان رابط اجباري، به معني ضديت با زبان فارسي و کنار گزاردن آن است. جواب آن که، کسي مخالف و دشمن زبان فارسي نيست و نمي‌خواهد ايرانيان فارس، زبان مادري و مليشان فارسي را کنار بگذارند. بلکه ملتهاي ساکن در ايران تمام و عين حقوق و امتيازاتي را که زبان فارسي از آن برخوردار است، براي زبانهاي ملي خود نيز مي‌خواهند. اين، دشمني با فارسي و يا هيچ زبان ديگري نيست. همانگونه که مبارزه با آپارتايد در آفريقاي جنوبي ضديت با نژاد سفيد نبود٬ مبارزه با حاکميت انحصاري قوم-ملت اقليت فارس (تاجيکهاي غربي سابق) و سلطه‌ي سياسي و فرهنگي اين قوم و تلاش قوميتگرايان افراطي فارس و دولت ايران براي يکسان‌سازي و نسل‌کشي، نابودي هويت، زبانها، فرهنگها و از بين بردن حاکميت ملي ملتهاي غيرفارس ساکن در ايران هم، ضديت با فارسها و زبان فارسي نيست. حتي بر عکس، دوستي و خدمتي واقعي به زبان و فرهنگ قوم فارس است.

ملل و اقليتهاي ملي غيرفارس در ايران، به زبان فارسي -که به هر حال زبان اقليتي ٣٠ – ٣٥ درصدي در ايران و همچنين زبان گروههائي در کشورهمسايه‌ي افغانستان است- احترام مي‌گذارند. همچنين هيچ کس معترض حقوق ملي فارسان ايران نيست. به شرط احترام به هويت و زبان و فرهنگ ملل ديگر اقليت فارس هم حق دارد به زبان خود بخواند و بنويسد. همچنين حق دارد که زبان ملي‌اش فارسي به عنوان زباني رسمي در سراسر کشور و زباني دولتي در منطقه‌ي ملي فارس‌ستان شناخته شود. اما اين به معني آن نيست که خلق تورک ساکن در ايران مي‌بايد زبان فارسي جانشين، تحميلي و استعماري را به جاي زبان ملي، مشترک و مادري خود که تورکي است بپذيرد و يا زبان فارسي را به عنوان زبان رابط داوطلبانه در ارتباط با ديگر ملل قبول کند.

فارسي مي‌بايد به مرزهاي طبيعي دمگرافيک خود عقب‌نشيني کند

فارسها مي‌بايد درک کنند که پس از اين، زبان فارسي بايد داراي حقوقي متناسب با تاريخ دولتي بودن، واقعيتهاي جهان معاصر، اصول جهاني حقوق بشر و وزنه‌ي جمعيتي حاضر خود باشد و نه بيشتر از آن. فارسي نه زبان ملي و نه زبان مشترک ملل ديگر ايران است و نه زبان رابط اقلاً ملت و دولت تورک با ديگر ملتها و دولتها خواهد بود. زبان فارسي بعد از اين نبايد و نمي‌تواند به جز زبان ملي و محلي قوم-ملت فارس (تاجيکهاي غربي سابق) در شرق و برخي نواحي مرکزي ايران بکار رود.

پس نوشته: نوشته‌اي ارزشمند از فيلسوف معاصر تورک حيدر شادي در اين رابطه.

کسوف و نوزایش «خرد ایرانشهری» به مثابه‌ي روایت تاریخی و برساخته‌ي اجتماعی. نقدی بر پروژه‌ي «مدرنیته‌ي ایرانی» سید جواد طباطبائی و سخنان او در باره‌ي زبان تورکی.

این یک خطای معرفتی است که فکر کنیم یک موقعیت تاریخی باید ادامه پیدا کند (ارزشی)، و یا ادامه پیدا خواهد کرد (هستی-غیر ارزشی). چون تاریخ دینامیک و «امکانی» است. همانطور که لاتین یک وقتی با همه‌ي تاریخ کهن و غنای ادبی و…. صحنه را ترک کرد و مجال تولد و بالندگی به انبوه زبانهای اروپایی از آلمانی گرفته تا فرانسوی و همین انگلیسی را داد، فارسی هم «می‌تواند» همچون امری را تجربه کند. لاتین از اروپا عقب‌نشینی کرد. عقب‌نشینی فارسی، به عنوان زبان ادبی غالبِ، البته نه انحصاریِ، منطقه در نیمه‌ي اول هزاره‌ي دوم میلادی، را هم می‌توان از نیمه‌ي دوم این هزاره دید. این عقب‌نشینی ابتدا از عثمانی شروع شد و بعد از شبه قاره‌ي هند و همینطور قفقاز و آسیای میانه. حالا این عقب‌نشینی ادامه دارد؛ زمان، آبستن تولد ملت پشتون است و فارسی، به عنوان زبان انحصاری رسمی، از افغانستان هم عقب‌نشینی می‌کند و گویا این عقب‌نشینی الان به داخل مرزهای ایران رسیده است و فارسی در آستانه‌ي عقب‌نشینی از آزربایجان، کردستان، بلوچستان، و… است. شاید بتوان این تعبیر را به کار برد که فارسی یواش یواش به مرزهای طبیعی خود باز می‌گردد. نقش روشنفکر فارس و مرکزاگرا در این برهه‌ي زمانی، نه مقاومت در مقابل شکوفایی فرهنگهای دیگر منطقه، بلکه همراهیِ آگاهیِ ملیِ فارسی در این «بازگشت» به مرزهای طبیعی و تلاش برای کاستن از درد این انقباض است.



گئرچه‌يه هو

No comments:

Post a Comment

Note: Only a member of this blog may post a comment.