Monday, November 17, 2025

صعود تورکیه ‌و فروپاشی‌ی استراتژی‌ی خاورمیانه‌ی ‌آمریکا، از پروفسور جان میرشایمر

صعود تورکیه ‌و فروپاشی‌ی استراتژی‌ی خاورمیانه‌ی ‌آمریکا 

پروفسور جان میرشایمر[1] 

مترجم: ح. دبّاغی

برای دهه‌ها واشنگتون معتقد بود می‌تواند خاورمیانه ‌را بر اساس تصویر خود شکل دهد، متّحدان را منصوب کند، دشمنان را بازدارد و با زور و دیپلوماسی نظم شکننده‌ای را حفظ کند. اما تاریخ راهی برای فروتن کردن غرور و گستاخی دارد. امروز، آن نظم به ‌دقّت ساخته‌ شده‌ در حال فروپاشی است. و در مرکز این تحوّل، تورکیه ‌ایستاده ‌است. کشوری که ‌زمانی به‌ عنوان یک پاس‌گاه‌ دورافتاده‌ی ‌وفادار ناتو تلقّی می‌شد، اکنون به ‌عنوان یک قدرت منطقه‌ای دارای اعتماد به‌ نفس با بلندپروازی‌هایی فراتر از سناریوی متّحدین ظهور می‌کند. آنکارا دیگر دستور نه‌می‌گیرد، آن‌ها را می‌نویسد. از سوریه‌ تا قفقاز، از مدیترانه‌ تا دریای سرخ، نفوذ تورکیه ‌در مناطقی که ‌قدرت آمریکا در حال کاهش است، در حال گسترش است. این، یک داستان خیانت نیست. منطق تغییر قدرت، جوهره‌ی رئال پولیتیک است. آن‌چه ‌شاهد آن هستیم، فروپاشی‌ی استراتژی‌ی آمریکا در منطقه‌ای است که ‌زمانی بر آن تسلّط داشت و صعود دولتی است که ‌یاد گرفته ‌چه‌گونه‌ از شکاف‌های نظم تحت رهبری‌ی آمریکا بهره‌برداری کند.

 بیایید بررسی کنیم که ‌این تغییر تکتونیکی چه‌گونه ‌و چه‌را در بخش عمده‌ای از قرن بیستم رخ می‌دهد. تورکیه ‌در سایه‌ی حافظه‌ی ‌امپراتوری‌ی خود زنده‌گی می‌کرد. امپراتوری‌ی عوثمان‌لی زمانی محور قدرت آوراسیا بود که ‌ریشه‌هایی میان اوروپا، آسیا و جهان عرب داشت. سقوط آن پس از جنگ جهانی‌ی اوّل نه ‌تنها فروپاشی یک سلسله، بلکه‌ تقلیل استراتژیک یک تمدّن نیز بود. جمهوری‌ی جدید تورکیه‌ که ‌از ویرانه‌ها زاده ‌شده ‌بود، به ‌درون خود متوجّه ‌شد و بازگشت. انقلاب مصطفی کمال آتاتورک در پی مودرن‌سازی و غربی‌سازی برای ساختن یک دولت-ملّت سکولار به ‌جای امپراتوری‌ی سقوط کرده،‌ بود. برای دهه‌ها، آنکارا نقش مطیع و فرعی در نظم غربی را پذیرفت، به ‌ناتو پیوست، پای‌گاه‌های آمریکایی را میزبانی و به‌ عنوان خطّ مقدّم علیه ‌توسعه‌طلبی‌ی شوروی عمل کرد. واشنگتون تورکیه‌ را به ‌عنوان یک حائل مناسب می‌دید، نه ‌به ‌عنوان یک هم‌تا. این فرض تا زمانی که ‌تورکیه‌ ضعیف، منزوی و وابسته ‌باقی مانده ‌بود، درست عمل می‌کرد. اما دیگر این طور نیست، پایان جنگ سرد نقشه‌‌ی استراتژیک را به ‌طور بنیادین تغییر داد.

با تثبیت شدن نظام تک‌قطبی به‌ محوریّت آمریکا در دهه‌ی‌۱۹۹۰، اهمّیت ژئوپولیتیکی‌ی تورکیه ‌به ‌رسمیت شناخته ‌شد، اما به‌ ندرت مورد احترام قرار گرفت. واشنگتون انتظار وفاداری‌ تورکیه بدون رفتار متقابل خود را داشت. حمله ‌به ‌عراق در سال ۲۰۰۳ هنگامی که مجلس ملی تورکیه‌ اجازه‌ نه‌داد نیروهای آمریکایی از خاک خود به‌ عراق حمله‌ کنند اوّلین شکاف عمده ‌بود. این فقط یک اختلاف نظر سیاستی نه‌بود، یک اعلان و تاکید بر حاکمّیت ملّی بود. آنکارا علامت می‌داد که‌ دیگر به‌ عنوان ابزاری برای استراتژی‌ی آمریکا عمل نه‌خواهد کرد. جنگ عراق مرزهای تورکیه‌ را بی‌ثبات، ملّی‌گرایی کوردی را تقویت و پایه‌ی ‌ثبات منطقه‌ای را تضعیف و تخریب نمود. برای سیاست‌گذاران تورکیه، این اثباتی بود بر این که ‌اقدامات آمریکا می‌تواند مستقیماً امنیّت ملّی آن‌ها را به‌ خطر بیندازد. این درک، آغاز بیداری‌ی راه‌بردی‌ی تورکیه ‌بود.

تا دهه‌ی‌۲۰۱۰، تحت رهبری‌ی رجب طیّب اردوغان، تورکیه ‌شروع به ‌بازتصوّر خود کرد، نه ‌به ‌عنوان یک عضو کوچک‌تر ناتو، بلکه‌ به‌ عنوان یک قدرت مرکزی‌ی محقّ مستقلّ. بهار عربی این تحوّل را تسریع نمود. در حالی که ‌واشنگتون بین حمایت محتاطانه ‌و سردرگمی‌ی استراتژیک در نوسان بود، آنکارا قاطعانه ‌عمل کرد. او تلاش نمود حوادث سوریه، لیبی و مصر را بر اساس منافع خود شکل دهد که ‌اغلب با (منافع و سیاست‌های) ایالات متّحده‌ در تضادّ بود. در سوریه، حمایت آمریکا از شبه‌نظامیان کورد آنکارا را خشمگین و رهبران تورکیه‌ را متقاعد کرد که‌ واشنگتون حاضر است امنیّت تورکیه ‌را فدای دست‌آوردهای تاکتیکی‌ی کوتاه‌مدّت کند. نتیجه، فرسایش عمیق اعتماد و آغاز سیاست خارجی‌ی مستقلّ تورکیه‌ بود که‌ دیگر هم‌سویی با ایالات متّحده ‌را شرط پیش‌فرض خود نه‌می‌دانست.

در عین حال، تورکیه‌ جوغرافیای خود را با دقّت قابل توجّهی به‌ کار گرفت. این کشور ‌بر فراز کوریدورهای حیاتی انرژی، نقاط گلوگاه‌ دریایی و تقاطع‌های فرهنگی قرار دارد. حکومت اردوغان از این مزایا برای کسب نفوذ در چندین جبهه‌ به ‌طور هم‌زمان بهره‌ برد. در شرق مدیترانه، قاطعیت دریایی‌ی تورکیه ‌ادعاهای یونانی و قبرسی را که ‌توسّط اتّحادیه‌ی اوروپا حمایت می‌شد، به ‌چالش کشید. در قفقاز جنوبی، حمایت تورکیه ‌از آزربایجان در جنگ ۲۰۲۰ قارا‌باغ کوهستانی نشان داد که ‌آنکارا چه‌قدر سریع می‌تواند قدرت خود را فراتر از مرزهایش اِعمال کند. در شمال آفریقا، پهپادها و مشاوران تورکیه ‌به ‌تغییر روند جنگ در لیبی کومک کردند. هر یک از این مداخلات نشانه‌ای بود از این که تورکیه ‌در منطقه‌ای که ‌مدّت‌های طولانی تحت سلطه‌ی ‌دیگران بود، قدرت خود را بازپس می‌گیرد. 

از نظر اقتصادی، آنکارا به ‌دنبال خودمختاری‌ی استراتژیک بود. او سیستم صنایع دفاعی را متنوّع کرد و وابسته‌گی به ‌تأمین‌کننده‌گان آمریکایی و اوروپایی را کاهش داد. پهپادهای بایراکتار که‌ در داخل کشور توسعه‌ یافتند، به ‌نمادی از این استقلال تبدیل شدند. آن‌ها به ‌طور مؤثّر از اوکراین تا اتیوپی اعزام شدند، میدان‌های نبرد را تغییر دادند و تصویر تورکیه‌ به‌ عنوان تولیدکننده‌ی ‌فن‌ّآوری به ‌جای مصرف‌کننده‌ی تجهیزات غربی را بازتعریف کردند. این انقلاب در صنایع دفاعی فقط مسئله‌ی ‌غرور نیست. نشان دهنده‌ی این درک حساب‌شده‌ است که ‌در عصر رقابت قدرت‌های بزرگ، اتّکاء به ‌سلاح‌های خارجی به‌ معنای فرمان‌بری و سلطه ‌است. چرخش تورکیه ‌به ‌خودکفایی بنابراین ادامه‌ی ‌منطق واقع‌گرایانه ‌است، نه ‌صرفاً احساسات ملّی‌گرایانه. بدخوانی‌ی مکرّر غرب از بلندپروازی‌های تورکیه، این فاصله‌ و انشقاق را تشدید کرد. واشنگتون قاطعیت تورکیه ‌را به ‌عنوان انحرافی موقّتی تلقّی و فرض کرد که‌ آنکارا در نهایت دوباره ‌به ‌خط بازخواهد گشت. این یک اشتباه ‌تحلیلی‌ی بنیادی بود. مسیر تورکیه ‌منعکس کننده‌ی ‌نیروهای ساختاری، جمعیت‌شناسی، جوغرافیا و هویت تاریخی است که ‌با اقناع دیپلوماتیک یا فشار اقتصادی قابل بازگشت و معکوس کردن نیست.

اقدام به ‌کودتای ۲۰۱۶ و برداشت آنکارا مبنی بر این که‌ پای‌تخت‌های غربی در محکوم کردن آن کُند عمل کردند، سوء ظنّ تورکیه ‌را تشدید کرد. در پی این اقدام، تورکیه ‌افسران طرف‌دار غرب را از ارتش خود پاک‌سازی کرد، قدرت را تحت نظام ریاست جمهوری متمرکز نمود و روابط خود را با روسیه ‌از طریق توافق موشکی‌ی S400 تعمیق بخشید. از دیدگاه ‌واقع‌گرایانه، این یک حرکت منطقی بود. آنکارا در برابر ابرقدرتی که ‌دیگر به ‌آن اعتماد نه‌داشت، تعادل برقرار می‌کرد. رابطه‌ی ‌تورکیه ‌و روسیه ‌نشان می‌دهد که‌ اتّحادها در دنیای چندقطبی چه‌قدر سیّال می‌شوند. با وجود قرن‌ها رقابت و منافع متضاد در سوریه، دریای سیاه‌ و قفقاز، آنکارا و موسکو توانسته‌اند شراکت معاملاتی‌ مبتنی بر نیاز متقابل را حفظ کنند. روسیه‌ انرژی و اهرم فشار را علیه‌ غرب فراهم، و تورکیه ‌دست‌رسی، میان‌جی‌گری و غیر قابل پیش‌بینی بودن را عرضه ‌می‌کند. هم کاری‌ی روسیه‌ و تورکیه‌ بر پایه‌ی ‌اعتماد نیست، بلکه‌ بر محاسبات استراتژیک بنا شده‌ است.

به‌ یک اعتبار، تورکیه‌ هنر بازی با هر دو طرف، تعامل با ناتو در مواقع مفید و به‌ چالش کشیدن آن در مواقع ضروری را آموخته ‌است. این رفتار دولتی است که ‌جای‌گاه ‌خود را در توازن قدرت در حال شکل‌گیری درک و از محدود شدن به ‌سلسله‌مراتب قدیمی خودداری می‌کند. در داخل کشور، جذّابیت اردوغان برای نوستالژی عوثمان‌لی صرفاً  یک نمایش سیاسی نیست. هدف راه‌بردی عمیق‌تری را دنبال می‌کند تا هویت تورکیه‌ای در جهان پساغرب را با احیای زبان امپراتوری، قیمومیت بر سرزمین‌های مسلمان و رهبری در جهان اسلام بازتعریف کند. آنکارا در حال ساختن روایتی است که‌ بلندپروازی‌های ژئوپولیتیکی‌ی خود را توجیه ‌و ذی‌حق می‌کند. این پروژه‌ی ‌ایدئولوژیک با سیاست قدرت ملموس هم‌سو است. تورکیه ‌اکنون پای‌گاه‌های نظامی را از قطر تا سومالی مستقر می‌کند، پهپادها را به ‌آسیای مرکزی می‌فرستد و در آفریقا و آمریکای لاتین به ‌تعاملات دیپلوماتیک اشتغال می‌ورزد. این، قدرت نرم است که ‌با قابلیت سخت پشتیبانی می‌شود، نه ‌ایده‌آلیسم. این، گسترش عمدی نفوذ است که ‌با تلاش دولت برای تبدیل سلطه‌ی ‌منطقه‌ای به ‌اهمیت جهانی تطابق دارد.

نتیجه‌ی ‌این امر، سازمان‌یابی‌ی دوباره‌ی صف‌آرائی‌های منطقه‌ای است. دولت‌هایی که‌ زمانی به ‌واشنگتون وابسته ‌بودند، اکنون در حال ریسک کردن هستند و می‌دانند که ‌قدرت آمریکا دیگر تضمین‌کننده‌ی ‌ثبات نیست. پادشاهی‌های خلیج با تهران گفتگو می‌کنند. مصر با موسکو هماهنگ می‌شود و اسرائیل به ‌آرامی اختلافات خود با آنکارا را مدیریت می‌کند. در هر یک از این تغییرات، قاطعیت تورکیه ‌یک عامل است. خاورمیانه ‌دیگر یک نظام متمرکز بر آمریکا نیست. یک عرصه‌ی ‌چندقطبی‌ی مورد مناقشه‌ است که ‌تورکیه ‌به‌ عنوان یکی از چندین قطب مستقل در آن عمل می‌کند. و این برای ایالات متحده ‌یک شکست استراتژیک عمیق است. دهه‌ها سرمایه‌گذاری در شکل‌دهی‌ی نظم منطقه‌ای چشم‌اندازی ایجاد کرده‌ است که ‌حتّی متّحدان دیگر به‌ رهبری‌ی ایالات متّحده‌ احترام نه‌می‌گذارند.

با این حال، صعود تورکیه ‌بدون ریسک نیست. اقتصاد آن هم‌چنان در برابر تورّم، بدهی و وابسته‌گی‌ی انرژی آسیب‌پذیر است. درگیری‌های نظامی‌ی آن منابعش را به ‌شدّت تحت فشار قرار می‌دهد و دیپلوماسی‌ی قاطع آن به ‌اندازه‌ی طرف‌داران، دشمن ایجاد می‌کند. اما از دیدگاه ‌واقع‌گرایانه، این‌ها هزینه‌های اجتناب‌ناپذیر بلندپروازی هستند. آن‌چه‌ اهمّیت دارد این است که ‌آنکارا اکنون بر اساس منطق راه‌بردی‌ی خود عمل می‌کند، نه ‌واشنگتون. انتخاب‌هایش را بر اساس منافع تنظیم می‌کند، نه ‌ایدئولوژی. چه‌ در مذاکره‌ با موسکو، چه ‌در عقد توافق با پکن یا میان‌جی‌گری در اوکراین، تورکیه ‌مانند قدرتی آگاه‌ به‌ اهرم نفوذ خود رفتار می‌کند.

امّا سؤال عمیق‌تر این است که‌ این مسیر تا چه‌ حد می‌تواند پیش به‌رود قبل از این که‌ با محدودیت‌های جوغرافیا و اقتصاد برخورد کند، و یا واکنش متقابل متعادل کننده‌ای از سوی قدرت‌های بزرگ دیگر ایجاد نماید. با عقب‌نشینی‌ی ایالات متّحده ‌از منطقه ‌و تمرکز او بر چین، تورکیه‌ خلأیی را می‌‌یابد که ‌مشتاق پُر کردن آن است. اما خلاء‌ها رقابت را دعوت می‌کنند. روسیه، ایران و حتّی هند به‌ شیوه‌های مختلف این حوزه‌ را به ‌چالش خواهند کشید. تکّه ‌تکّه ‌شدن خاورمیانه‌ فرصت ایجاد می‌کند، اما هم‌چنین ابهامات و نوسانات می‌آفریند. چالش آنکارا حفظ توسعه‌ بدون گسترش بیش از حد، و تثبیت نفوذ بدون تحریک ائتلاف علیه‌ آن خواهد بود. آن چه‌ به این لحظه از نظر تاریخی اهمّیت می‌دهد این است که‌ ظهور مجدّد تورکیه، بازگشت به ‌امپراتوری نیست، بلکه ‌سازگاری با منطق نظم نوین جهانی است. این نماد گذار از نظام تک‌قطبی تحت سلطه‌ی ‌آمریکا به ‌چندقطبی بودن منطقه‌ای است.

قواعد دیگر در واشنگتون نوشته‌ نه‌می‌شوند. آن‌ها میان پای‌تخت‌هایی مذاکره‌ و تدوین می‌شوند که ‌زمانی فقط هم‌کاری می‌کردند. از این منظر، صعود تورکیه ‌هم نشانه ‌و هم عامل فروپاشی‌ی استراتژی‌ی خاورمیانه‌ی ‌آمریکا است. این ثابت می‌کند که ‌وقتی یک هژمون توازن قدرت را اشتباه‌ می‌فهمد، دیگران ناگزیر وارد رخنه ‌و تناقض حاصله‌ می‌شوند و نظم را بر اساس منافع خود بازسازی می‌کنند. به ‌نظر می‌رسد ویرانه‌های یک امپراتوری می‌تواند پایه‌ی قدرت جدید و فروپاشی‌ی [استراتژی خاورمیانه‌ی] ایالات متحده باشد. استراتژی در خاورمیانه ‌محصول یک تصمیم یا دولت واحد نیست. نتیجه‌ی اجتناب‌ناپذیر دهه‌ها زیاده‌روی، تکبّر و کوته‌بینی‌ی استراتژیک است. واشنگتون باور داشت که‌ می‌تواند نظم لیبرال را بر منطقه‌ای تحمیل کند که‌ با رقابت‌های دیرینه، شکاف‌های مذهبی و ژئوپولیتیک بی‌وقفه ‌تعریف شده ‌است. تصوّر می‌کرد که‌ دموکراسی می‌تواند از طریق مداخله ‌مهندسی شود، که‌ بازارها می‌توانند جای‌گزین امنیّت شوند، که‌ قدرت آمریکا در برابر زوال و افول مصون است.

این توهّم سیاست آمریکا را به ‌مدّت ۳۰ سال پس از جنگ سرد حفظ کرد. اما امروز، ویران شده ‌است. از بغداد تا کابل، از ترابلس تا دمشق، شواهد بسیار قوی هستند: ایالات متّحده‌ ظرفیت خود را برای شکل دادن به ‌برآمدها در منطقه‌ای که ‌آموخته‌ چه‌گونه‌ در برابر نفوذ او مقاومت کند، به ‌پایان رسانده‌ است. ریشه‌های این فروپاشی به‌ لحظه‌ی پیروزی‌ی تک‌قطبی در سال ۱۹۹۱ بازمی‌گردد. با فروپاشی‌ی اتّحاد جماهیر شوروی، واشنگتون فرض کرد که ‌سلطه‌ی ‌او دائمی است و منطق توازن قدرت در مورد او دیگر صدق نه‌می‌کند. جنگ خلیج به ‌نظر می‌رسید که ‌قدرت مطلق آمریکا را تأیید می‌کند، اما پیروزی باعث رخوت شد. ایالات متّحده‌ موفّقیت تاکتیکی را با سلطه‌ی ‌استراتژیک اشتباه‌ گرفت و درک نه‌کرد که‌ خود اِعمال نیروی خردکننده‌ در خاورمیانه‌ باعث ایجاد کینه ‌و مقاومت عمیقی خواهد شد.

مهار دوگانه‌ی ‌ایران و عراق در دهه‌ی‌۱٩٩٠، واشنگتون را در وضعیت ناپایدار کونترول هم‌زمان دو دشمن و از خود راندن همه‌ی شرکا گرفتار کرد. این سیاست به‌ جای ایجاد ثبات، گرفتاری‌ی بی‌پایان را تضمین نمود. حملات ۱۱ سپتامبر این گسترش بیش از حد را به‌ فاجعه ‌تبدیل کرد. حمله ‌به ‌افغانستان ممکن بود به ‌عنوان اقدامی تنبیهی قابل دفاع باشد، اما تصمیم بعدی برای تحوّل خاورمیانه ‌از طریق تغییر رژیم کاملاً تکبّر و وقاحت بود. جنگ عراق ۲٠٠۳ نقطه‌ی گسست قاطع میان جاه‌طلبی‌ی آمریکا و واقعیت ژئوپولیتیکی بود. واشنگتون صدّام حسین را بدون برنامه‌ی منسجمی برای بعد از او سرنگون کرد، با این فرض که‌ دموکراسی به‌ طور طبیعی در جامعه‌ای که‌ توسّط فرقه‌گرایی و دهه‌ها دیکتاتوری تکّه ‌پارچه ‌شده‌ بود، ریشه ‌به‌گیرد. نتیجه، یک فاجعه‌ی استراتژیک بود. ایران نفوذ بی‌سابقه‌ای در عراق به ‌دست آورد. شکاف سنّی و شیعه ‌در سراسر منطقه‌ به ‌شدّت گسترش یافت و اعتبار آمریکا فرو ریخت.

برای آنکارا، تهران و موسکو این لحظه‌ای بود که ‌محدودیت‌های قدرت آمریکا آشکار شد. پیامدها با نابودی‌ی عراق به ‌عنوان یک قدرت متعادل کننده[ی ایران] ‌به ‌بیرون فرو پاشید. ایالات متّحده ‌به‌ طور ناخواسته‌ راه ‌را برای برتری‌ی منطقه‌ای ایران هموار کرد. تهران با استفاده‌ از خلأء ناشی از شکست‌های آمریکا، از طریق شبه‌نظامیان و نیابتی‌ها شبکه‌ی ‌نفوذ خود را از لبنان تا یمن گسترش داد. واکنش واشنگتون بین مهار نیم‌بند و تشدید بی‌پروا نوسان داشت. سعودی‌ها را تا دندان تجهیز کرد، از مداخلات فاجعه‌بار در یمن حمایت نمود و بدون هدف مشخّص به ‌تحریم ایران ادامه‌ داد. این رفتار پریشان، متّحدان را دور کرد و رقبا را جسورتر ساخت. برای بسیاری در منطقه، ایالات متّحده‌ دیگر به‌ عنوان یک هژمون منطقی به ‌نظر نه‌می‌رسید، بلکه‌ یک امپراتوری‌ی ناتوان از درک محدودیت‌های خود بود.

سرکشی‌ی تورکیه ‌در این دوره ‌نماد یک تغییر منطقه‌ای گسترده‌تر بود. وقتی آنکارا از حمایت از حمله ‌به ‌عراق خودداری کرد، واشنگتون آن را یک استثناء دانست. با این حال، این اوّلین نشانه‌ی ‌واضح بود که ‌حتّی متّحدان اصلی نیز شروع به ‌محاسبه‌ی ‌منافع خود به ‌طور مستقل کرده‌اند. عدم درک این تغییر یک اشتباه ‌تحلیلی‌ی بنیادی بود که ‌ریشه‌ در ایده‌آلیسم لیبرال داشت؛ باور به ‌این که ‌اتّحادها بر ارزش‌های مشترک استواراند نه ‌ضرورت راه‌بردی. حال آن که در واقعیت، اتّحادها تنها زمانی دوام می‌آورند که‌ منافع مشترک را تأمین کنند. وقتی سیاست آمریکا دیگر امنیّت را تأمین نه‌کرد و بی‌ثباتی ایجاد نمود، منطق هم‌سویی و متّفق بودن فروپاشید.

بهار عربی‌ی ۲۰۱۱ روند فروپاشی‌ی [استراتژی‌ی] واشنگتون را تسریع کرد. آن چه ‌به‌ عنوان موجی از شورش‌های مردمی آغاز شد، به ‌سرعت به ‌آتشی منطقه‌ای تبدیل گشت. مواضع متناقض دولت اوباما در حمایت از تغییر رژیم در لیبی، تردید در مورد سوریه ‌و تحمّل ضدّ انقلاب در مصر، نشان داد که‌ ایالات متّحده‌ دولتی فاقد انسجام راه‌بردی است. در لیبی، سرنگونی‌ی قذّافی منجر به‌ فروپاشی‌ی دولت، سربرآوردن دوباره‌ی جهادی‌ها و بحران پناهنده‌گان که‌ اوروپا را بی‌ثبات کرد شد. در سوریه، درخواست آمریکا مبنی بر این که ‌بشار اسد باید به‌رود به‌ شعاری توخالی تبدیل گشت. چرا که ‌روسیه‌ قاطعانه‌ مداخله‌ کرد و نیروهای نیابتی‌ی واشنگتون دوچار تردید شدند. جنگ باعث قدرت گرفتن ایران و مداخله‌ی ‌تورکیه ‌شد، و همه‌ی‌ قدرت‌های بزرگ - به ‌جز ایالات متّحده‌ که ‌در درگیری‌ای که‌ به ‌شعله‌ور شدن آن کومک کرده‌ بود، به‌ حاشیه‌ رانده‌ شد - را درگیر کرد.

هر گام اشتباه،‌ اعتبار را فرسایش داد. متّحدان دیگر به‌ تعهّدات آمریکا اعتماد نه‌داشتند، دشمنان دیگر از تهدیدات آمریکا نه‌می‌ترسیدند. وقتی اوباما خطّ قرمزی در باره‌ی ‌سلاح‌های شیمیایی در سوریه ‌اعلام و سپس از اجرای آن خودداری کرد، کلّ منطقه ‌آن را به‌ صورت این پیام دیدند که‌ بازدارنده‌گی‌ی آمریکا توخالی است. آن لحظه‌ نماد حقیقتی گسترده‌تر بود. ایالات متّحده‌ اراده‌ی سیاسی برای حفظ هژمونی در منطقه‌ای که ‌دیگر از قوانینش پیروی نه‌می‌کرد را از دست داده ‌بود. تا زمانی که ‌روسیه‌ در سال ۲۰۱۵ وارد جنگ سوریه ‌شد، توازن استراتژیک به‌ طور غیر قابل بازگشتی تغییر کرده ‌بود. موسکو نشان داد که ‌نیروی متمرکز محدود می‌تواند به ‌آن چه‌ دو دهه‌ مداخله‌ی ‌آمریکا نه‌توانست، یعنی تأثیر پایدار با هزینه‌ی ‌قابل مدیریت، دست یابد.

در همین حال، وسواس واشنگتون نسبت به ‌ایران به ‌یک دام استراتژیک تبدیل شد. توافق هسته‌ای ۲۰۱۵ به‌ طور موقّت وعده‌ی ‌بازتنظیم دیپلوماتیک را داد، اما لغو آن در دولت ترامپ رویارویی‌ی بی‌هدف را احیاء کرد. تحریم‌ها به‌ اقتصاد ایران آسیب زدند، اما نه‌توانستند نفوذ منطقه‌ای آن را محدود کنند. تهران روابط خود را با چین و روسیه ‌گسترده‌تر کرد و حضورش در سراسر لوانت (سوریه ‌– لبنان) حتّی عمیق‌تر شد. ایالات متّحده ‌خود را گیر کرده‌ در چرخه‌ای از اجبار یافت که ‌نه ‌بازدارنده‌گی داشت و نه ‌ثبات. بدتر از آن، این تمرکز افراطی بر ایران، سیاست‌گذاران را نسبت به‌ ظهور مراکز جدید قدرت، به‌ ویژه صعود قاطع تورکیه‌ و چرخش تدریجی‌ی کشورهای خلیج به‌ سمت دیپلوماسی‌ی چندقطبی کور کرد.

اتّکای آمریکا به ‌ابزارهای نظامی، افول را تشدید کرد. دهه‌ها مداخله، جوامعی متلاشی شده، نخبه‌گانی بی‌اعتبار و نسلی که ‌حضور آمریکا را با هرج و مرج به‌ جای نظم مرتبط می‌دانند به‌ جا گذاشت. پارلمان عراق خواستار خروج آمریکا شد، دولت افغانستان به ‌آغوش طالبان درغلطید، و لیبی هم‌چنان یک بیابان بایر تکّه‌ پارچه ‌شده ‌باقی مانده ‌است. تریلیون‌ها دولار نه ‌برای ساختن نفوذ، بلکه ‌برای تضعیف آن صرف شد. هر عملیات بی‌ثباتی‌ی بیش‌تر، احساسات ضدّ آمریکایی‌ی بیش‌تر و فضای بیش‌تری برای قدرت‌های منطقه‌ای ایجاد کرد. از دیدگاه‌ واقع‌گرایانه، این اولگوی کلاسیک زیاده‌روی‌ی یک امپراتوری است، زمانی که ‌تلاش برای بسط سلطه، باعث فروپاشی‌ی خود آن می‌شود.

در داخل کشور، هزینه‌ی ‌سیاسی‌ی این شکست‌ها بسیار زیاد بوده ‌است. خسته‌گی‌ی جنگ، فشارهای اقتصادی و سرخورده‌گی‌ی عمومی فضای تعامل پایدار در خارج را محدود کرده ‌است. مردم آمریکا دیگر از اعزام گسترده‌ی ‌ارتش به ‌سرزمین‌های دوردست حمایت نه‌می‌کنند. پنتاگون این موضوع را درک می‌کند، همان طور که‌ نهادهای سیاست خارجی نیز می‌دانند. اما بی تحرّکی‌ی بوروکراتیک و نابینایی‌ی ایدئولوژیک مانع از عقب‌نشینی‌ی منسجم می‌شود. شعارهای رهبری هم‌چنان پابرجاست، اما پایه‌ی مادّی‌ی‌ آن تضعیف شده ‌است. ایالات متّحده ‌تلاش می‌کند به ‌عنوان یک هژمون جهانی با ذهنیت دهه‌ی ‌۱۹۹۰، امّا با منابع و مشروعیت یک قدرت رو به ‌افول عمل کند.

خلأء ناشی از عقب‌نشینی‌ی آمریکا نه‌ توسّط یک جانشین واحد، بلکه ‌توسّط چندین بازی‌گر که‌ اهداف مشترکی را دنبال می‌کنند، پر می‌شود. روسیه ‌دوباره‌ به‌ صورت نظامی ظاهر می‌شود، چین سرمایه‌گذاری‌ی اقتصادی می‌کند، ایران از طریق ایدئولوژیکی عرض اندام می‌نماید و تورکیه ‌به ‌صورت عمل‌گرایانه‌ مانور می‌دهد. خاورمیانه‌ که‌ زمانی محور اصلی‌ی استراتژی‌ی آمریکا بود، اکنون به‌ عرصه‌ی ‌قدرت‌های میان‌رده‌ی‌ رقیب تبدیل شده ‌است که ‌بدون ترس از انتقام آمریکا عمل می‌کنند. حتّی نزدیک‌ترین متّحدان واشنگتون، عربستان سعودی، امارات متّحده و اسرائیل، در حال تنوّع بخشیدن به‌ هم‌کاری‌های خود هستند، با موسکو و پکن تعامل دارند و برای محافظت خود در برابر غیر قابل پیش‌بینی بودن آمریکا تلاش می‌کنند.

توافقات ابراهیم که ‌در ابتدا به‌ عنوان یک پیروزی‌ی دیپلوماتیک جشن گرفته ‌می‌شد، نه‌توانسته‌ واقعیت خروج منطقه ‌از کونترول آمریکا را پنهان کند. مشکل ساختاری آشکار است. واشنگتون سیاست خاورمیانه‌ای خود را بر فرض ثبات نظام تک‌قطبی بنا نهاده‌ بود. او باور داشت می‌تواند شرایط را به‌ طور نامحدود دیکته‌ و تحمیل کند، زیرا هیچ رقیب هم‌تا آن را به ‌چالش نه‌می‌کشید. آن دنیا دیگر وجود نه‌دارد. بازگشت قدرت‌های بزرگ، رقابت هم‌راه ‌با صف‌بندی‌های جدید منطقه‌ای، شکننده‌گی‌ی نفوذ آمریکا را آشکار کرده ‌است. تلاش‌های ایالات متّحده برای تغییر مسیر به‌ آسیا، هرچند از نظر استراتژیک منطقی است، اما فقط تلقّی‌ی موجود مبنی بر خروج ‌او از خاورمیانه ‌را تشدید می‌کند. هرچه ‌ایالات متّحده ‌بیش‌تر تمرکز خود را بر چین اعلام می‌کند، بازی‌گران خاورمیانه‌ای بیش‌تر نتیجه ‌می‌گیرند که‌ واشنگتون دیگر اراده ‌یا تمرکز لازم برای شکل دادن به‌ سرنوشت آن‌ها را نه‌دارد.

طنز ماجرا این است که‌ ایالات متّحده‌ با هر معیار مطلق، هنوز دارای قدرت خردکننده‌ای است. اقتصاد، توانائی‌های نظامی و پایه‌ی ‌فناوری‌ی آن هم‌چنان قدرتمند باقی مانده‌ است. آن‌چه ‌کم دارد، انضباط استراتژیک است. به ‌جای هماهنگ کردن ابزارهای موجود با اهداف، هم‌چنان به‌ دنبال توهّم رهبری‌ی جهانی است، بدون این که‌ به‌فهمد نمایش قدرت بدون مشروعیت به ‌مقاومت منجر می‌شود، نه‌ نظم. بینش واقع‌گرایانه‌ای که‌ همه‌ی ‌کشورها منافع خود را دنبال می‌کنند، چیزی است که‌ واشنگتون در دوران جنگ سرد تبلیغ می‌کرد، ولی آن را در لحظه‌ی ‌نخوّت و تکبّر تک‌قطبی‌ی خود فراموش کرد. خاورمیانه‌ اکنون بار دیگر این درس را امّا با هزینه‌ای سنگین به ‌ایالات متّحده ‌می‌آموزد.

با تغییر توازن قوا، ایالات متّحده ‌با معضلی روبه‌رو است. یا باید نقشی کاهش یافته‌ را به‌پذیرد و خود را با واقعیت‌های چندقطبی تطبیق دهد، و یا به ‌توهّم رو به ‌زوال هژمونی چنگ به‌زند و خطر سقوط بیش‌تر را قبول کند. مسیر اوّل نیازمند تواضع و خویشتن‌داری است، ویژه‌گی‌هایی که‌ در امپراتوری‌هایی که‌ به ‌سلطه‌ عادت دارند نادر است. مسیر دوّم تضمین می‌کند که‌ فرسایش نفوذ به ‌دلیل گسترش بیش از حد و محاسبه‌ی ‌نادرست ادامه ‌یابد. در هر حالت، چشم‌انداز استراتژیک به ‌طور غیر قابل بازگشتی تغییر کرده‌ است. خاورمیانه‌ای که ‌زمانی میدان ثبوت برتری‌ی آمریکا بود، اکنون به‌ صحنه‌ای تبدیل شده‌ که‌ افول آمریکا بیش از همه در آن ‌قابل مشاهده ‌است.

ظهور تورکیه، مقاومت ایران و بازگشت روسیه ‌پدیده‌های جداگانه‌ای نیستند. آن‌ها بهای تجمّعی‌ی دهه‌ها زیاده‌روی‌ی ابرقدرتی هستند که ‌برتری‌ی موقّتی‌ی خود را با کونترول دائمی اشتباه ‌گرفت، استراتژی‌ای که‌ درک نه‌کرد حتّی هژمون‌ها هم روزی باید با محدودیت‌های قدرت خود و پیامدهای انتخاب‌هایشان روبه‌رو شوند. تاریخ قدرت‌های بزرگی را که ‌سلطه ‌را با دائمی بودن اشتباه‌ می‌گیرند نه‌می‌بخشد. ایالات متّحده ‌باور کرد که‌ می‌تواند با زور و ایدئولوژی نظم را در خاورمیانه‌ مهندسی کند. در عوض، همان تعادلی را که‌ نفوذش را حفظ می‌کرد، از بین برد.

ظهور تورکیه ‌یک استثناء نیست. این نتیجه‌ی منطقی‌ی افراط و غفلت راه‌بردی‌ی آمریکا است. با عقب‌نشینی‌ی واشنگتون و پیش‌روی‌ی آنکارا، منطقه ‌خود را با واقعیت‌های جدیدی که‌ نه ‌با آرمان‌ها، بلکه ‌با قدرت شکل گرفته‌اند، تطبیق می‌دهد. سیاست‌گذاران باید درک کنند که ‌هر عقب‌نشینی خلأء ایجاد و هر خلأء، رقیب جدیدی را دعوت می‌کند. خاورمیانه ‌دیگر صفحه‌ی شطرنج آمریکا نیست. میدانی است برای رقابت میان بازی‌گرانی که ‌دیگر از دستی که ‌زمانی قطعات را حرکت می‌داد، نه‌می‌ترسند. پیامدهای این گذار هم اکنون در حال آشکار شدن است و قابل بازگشت نیست. قدرت زمانی که ‌با گردن‌فرازی و محاسبه‌ی اشتباه‌ از دست رفت، دیگر باز نه‌می‌گردد. آن را کسانی که ‌آماده‌ی به ‌کار بردن آن هستند، تصاحب می‌کنند.


[1] Prof. John Mearsheimer. Turkey’s Rise and the Collapse of U.S. Middle East Strategy

https//www.youtube.com/watch?v=M-OEUrfL-Ig

ایران امروز - صعود ترکیه و فروپاشی استراتژی خاورمیانه آمریکا

https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/124261/

ایران گلوبال - صعود ترکیه و فروپاشی استراتژی خاورمیانه آمریکا

https://iranglobal.info/fa/node/198521

No comments:

Post a Comment