Friday, March 16, 2018

اولجای افشار اورومی: مشروطيت ايران نتوانست کمترين اثری از نيک‌بختی را به يادگار بگذارد

اولجای افشار اورومی: مشروطيت ايران نتوانست کمترين اثری از نيک‌بختی را به يادگار بگذارد

مئهران باهارلی

اولجای سوباتایلی آوشار اورومی -آلجای سوباتایلو افشار ارومی (تابستان ۱۸۹۶-آوریل ۱۹۷۹) متفکر تورک، از پیشگامان و نظریه‌پردازان حرکت فمینیسم، و یکی از نخستین تورک‌گرایان در تاریخ معاصر ایران است. در شماره‌ی ٤٩ سال ٢ جریده‌ی شفق سرخ منطبعه‌ی طهران، سال ١٣٠٢ شمسی (١٩٢٣، دو سال پیش از سقوط دولت تورک قاجاری) مقاله‌ای از وی با نام معارف در ایران چاپ شده است. این مقاله که در پاسخ به پنج سوال دبیر نشریه (١-ایدآل ما چیست؟ ٢-چه می‌خواهیم؟ ٣-چه باید به‌خواهیم؟ ٤-از چه راه و از کی باید به‌خواهیم؟ ٥-وحدت ایدآل آمال را آیا می‌توان در جامعه ایجاد نمود، به شرط سرعت عمل؟) تالیف شده، از جهت آشنائی با افکار و آرای اولجای افشار در آن مقطع و کلا تورک‌گرایان آن دوره، دارای حائز اهمیت است.

در این مقاله اولجای افشار اورومی –بدون بردن نام-  از مکتب فکری «گنج عوثمانلی‌لار»-«ژؤن تورکله‌ر» مدافعه نموده، به تبلیغ اصول نظام کمالیستی تورکیه به عنوان یک «مصلح منور» پرداخته است. دلیل نشر مقاله‌ی اولجای آوشار اورومی در تبلیغ اصول نظام کمالیستی در نشریه‌ی شفق سرخ آن است که شفق سرخ در اثنای ادعای رضاخان مبنی بر اعلام جمهوریت در ایران به حمایت کامل از رضاخان و ایده‌ی تأسیس جمهوری ایران پرداخت. در این دوره این نشریه از پیشاهنگان معرفی الگوی کمالیستی جمهوری تورکیه به ایرانیان بود.




اولجای افشار اورومی پيروی مکتب فکری «گنج عوثمانلی‌لار» و «ژؤن تورکله‌ر»

خط اصلی افکار مطرح شده توسط اولجای افشار اورومی در این مقاله، مکتب فکری «گنج عوثمانلی‌لار» (عثمانیان جوان) و «ژؤن تورکله‌ر» (ژون تورکها) است. گنج عوثمانلی‌لار نسل اول روشنفکران عثمانی بعد از دوره‌ی تنظیمات (اصلاحات عثمانی) و تحصیل‌کرده در غرب هستند که پیشگام مدرنیزاسیون امپراتوری عثمانی و انتگراسیون آن به نظام سیاسی و اقتصادی بین المللی بودند. «ژون تورکها» نسل بعدی تربیت‌یافته توسط افکار اصلاحات اجتماعی «گنج عوثمانلی‌لار» و سیاستهای دولتی پشتیبان آنها می‌باشند. تزهای اساسی متفکرین خط «گنج عوثمانلی‌لار» و «ژؤن تورکله‌ر» که اولجای افشار اورومی هم در مقاله‌ی خود به شرح و دفاع از آنها مبادرت می‌کند عبارت بودند از:

-لزوم رها کردن جامعه از ارزشهای سنتی؛
-لزوم به حاشیه راندن نقش و تاثیر موسسه‌ی دین در جامعه که به زعم آنها مانع اصلی در مسیر توسعه‌ی اجتماعی است؛
-نخبه‌گرائی و دوری گام به گام از دمکراسی (حاکمیت مردم)، به سبب آنکه آنها جامعه‌ی مشرق‌زمین را ناآگاه بر منافع و مصالح خود، اسیر موهومات و گرفتار سنن مانع توسعه می‌دیدند.

در تشکل باورها و جریانات گنج عوثمانلی‌لار-ژؤن تورکله‌ر و کلاً تاریخ اندیشه‌ی معاصر سیاسی و اجتماعی تورک، هرچند افکار و آرای بسیاری از اندیشمندان و مصلحان اروپائی مانند «امیل دورکهایم» موثر بوده، «گوستاو لوبون»[1] دارای جایگاه ویژه‌ای است. برجسته‌ترین ناشر افکار گوستاو لوبون در عثمانی، «عبدالله جودت قارلی‌داغ»، از موسسین «جمعیت اتحاد عثمانی» که بعدها به «اتحاد و ترقی» متحول شد است. (عبدالله جودت، همچنین موسس و سردبیر نشریه‌ی «اجتهاد» عثمانی بود که مقالات و مصاحبه‌های تورکی «شیخ الاسلام قاجار تبریزی»- از برجسته‌ترین مدافعین تز «اتحاد اسلام» و از نخستین تورک‌گرایان معاصر در ایران- را منتشر کرده است[2]). عبدالله جودت مترجم آثار بسیاری از متفکرین، فلاسفه و مولفین اروپائی به تورکی عثمانی است. از جمله اثری از گوستاو لوبون که اولجای افشار اورومی متن تورکی آن را («روح الاقوام»، چاپ استانبول، مطبعه‌ی اجتهاد، ١٩١٣) در استانبول و تفلیس در نزد خواهر خود مستوره افشار خوانده و در مقاله‌ی خود نام ترجمه‌ی عربی آن «سر تطور امم» (السنن النفسية لتطور الأمم، الدکتور جوستاف لوبون) را ذکر می‌کند. جالب توجه است که هم گوستاو لوبون، هم مترجم اثر وی به تورکی عثمانی عبدالله جودت و هم اولجای افشار اورومی هر سه به لحاظ تحصیلات طبیب بودند (اولجای افشار دندانپزشک).

وقوف اولجای افشار اورومی بر علم تاريخ و ديگر علوم عصر خود:

مقاله‌ی اولجای افشار اورومی نشان می‌دهد وی با دانشهای روح‌شناسی و فلسفه و معرفه الاجتماع و منطق و علوم طبیعی آشنا و بر یافته‌های آنها مسلط است. وی در نوشته‌ی خود از «داروین فیلسوف مشهور و بزرگترین ژئولوگ ادوار اخیره» و «روح‌شناس معروف فرانسه استاد معظم گوستاو لوبون» یاد می‌کند. ادعای وی مبنی بر تاثیر عوامل بیولوژیک-ماتریالیستی بر توسعه‌ی روحیه‌ی اجتماعی، برگرفته از افکار عبدالله جودت، ایضاً گوستاو لوبون و چارلز داروین است.

مباحثات و احتجاجات اولجای افشار اورومی در باره‌ی تاریخ مشروطیت ایران، تاریخ معاصر اروپا، لنین و میکادو و آتاتورک و پطر کبیر و ناپلئون و نادرشاه افشار، و نیز هبوط رومنی‌های قدیم و سلطنت داریوش و ... نشان از وقوف وی بر تاریخ معاصر و باستان ایران و دنیا دارد. این خصلتی است که از پدر خویش جمشیدخان افشار اورومی که یک تاریخ‌شناس هم بود به ارث برده است.

لزوم تامين حقوق زنان حتی به زور و با قوه‌ی سرنيزه و شلاق:

اولجای آوشار اورومی نه تنها مدافع حقوق برابر زن و مرد در عرصه‌های بنیادین اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و ... مانند حق تحصیل و انتخاب کردن و انتخاب شدن و دستمزد برابر و .... بود، به سبب برخی ویژگی‌های جامعه‌ی ایران و همچنین زنان، خواهان گذر از تساوی مکانیکی حقوق زنان و مردان، و اِعمال تبعیض مثبت بر له زنان در برخی از حیطه‌ها بود: «زن كه طالب تساوی حقوق با مرد است نبايد تصور كند كه مجموع حقوق مرد و زن بايد مطابق قواعد حساب باشد، نصف آن برای مرد نصف آن برای زن باشد... از آن جايی كه زن به واسطه‌ی اختصاصات تشكيلات بدنی خود در عالم حيات وظايف خاصه را عهده‌دار است كه عبارت باشد از توليد اولاد و تربيت نسل، لذا [علاوتاً بر حقوق برابر با مردان در عرصه‌های بنیادین] برای زن بايد قوانين مخصوص وضع شود كه حقوق او را هم از حيث اينكه زن است و هم از حيث اينكه مادر است، محفوظ بدارد.»

مقاله‌ی اولجای افشار اورومی مستقیما در باره‌ی مسائل و حقوق زنان نیست، اما وی به عنوان یک متفکر و فمینیست تورک و عضو هیات رئیسه‌ی جمعیت روشنفکری نسوان وطن‌خواه در مقامهای گوناگون مقاله‌اش به این مساله نیز اشاره می‌کند. حتی می‌گوید دلیل نوشتن این مقاله‌‌ - که چندان مشتاق آن نبود- آن است که این فراخوان برای نخستین بار عموم مرد و زن را به یک آزمایش فکری دعوت کرده و نیز به شکرانه‌ی اینکه (در سالهای پایانی دوره‌ی قاجاری) دوئیت و بینونیت موجود بین زن و مرد در محيط ایرانی در حال مرتفع گردیدن است.

وی مساله‌ی برابری حقوق زنان و مردان را به درجه‌ای مهم می‌شمارد که می‌گوید شاید عدم معاشرت آزادانه‌ی مرد و زن باعث شده نوع ایرانی و محیط ایران قابلیت اجتماعی و مدنی شدن را نداشته باشد. از اینرو در این مقاله وی خواهان اجباری شدن تحصيلات زن و مرد حتی به زور و با قوه‌ی سرنیزه و شلاق است.

غوغا و آشوب مشروطيت ايران منشاء هيچ تکاملی نشد:

تورک‌گرایان در دوره‌ی مشروطیت بسیار زود متوجه ماهیت و عملکرد ضد تورک این حرکت شده بودند. آنها درک می‌کردند که هدف گردانندگان و رهبران اصلی مشروطیت ایران (بریتانیا و ارامنه و زرتشتیان و باستان‌گرایان و ....) نه انجام اصلاحات اجتماعی و سیاسی و گسترش آزادی‌های دمکراتیک و نهادینه شدن قانونمندی، بلکه ایجاد هرج و مرج و آشوب و ترور و ... و زمینه‌سازی برای تضعیف و براندازی دولت تورک قاجار بود.

اولجای افشار اورمی نیز در مقاله‌ی خود با اشاره به تاریخ هفده ساله‌ی مشروطیت ایران می‌گوید کمیسیون‌ها و کمیته‌ها و کنفرانس‌ها و شرکت‌ها که در آن هفده سال پی در پی تشکیل شدند، یکی بعد از دیگری محو و نابود گشتند، بی آنکه کمترین اثری از نیک‌بختی را به یادگار بگذارند. نتیجه‌ای که از پنج هزار کمیسیون سیاسی تشکیل شده در تهران، از صد تحصن انجام گرفته در سفارتها و مسجدها، از دویست کنفرانس داده شده در دارالفنون، از دو هزار ناطق در روی منابر و توپخانه و بهارستان، از چهار دوره‌ی مجلس شورا و از صد هزار مرده باد و زنده بادی که در اطراف آنها گفته و شنیده شد، چیزی نبود جز «هیچ».

اعتراض به سرکوب و سانسور مطبوعات:

اولجای افشار اورمی می‌گوید پس از هفده سال غوغا و آشوب مشروطیت، با حاکمیت دولت مشروطه (و پس از کودتای ١٢٩٩)، نه تنها «هیچ» بهبود و تکاملی در رفتارهای وزارت معارف حاصل نگردید، بلکه وضعیت مطبوعات بدتر شد. دولت مشروطه همان رفتاری را که هفده سال قبل وزارت معارف با دهخدا نویسنده‌ی صوراسرافیل می‌کرد، حالا هم با علی دشتی مدیر شفق سرخ می‌کند. تنها تفاوت این است که آن روز اقلاً نادانسته و یا به اکراه یک ایدآل مجهولی بنام مشروطه وجود داشت، در حالی که امروز آن هم از دست مردم گرفته و زیر پا گذاشته شده است.

روح مردم از جمهوريت و مشروطيت و آزادی و تجدد و تکامل خبری ندارد:

یکی از دروغ‌هایی که مشروطه‌طلبان آزربایجان‌گرا و ایران‌گرا پخش کرده و جا انداخته‌اند، شرکت آگاهانه‌ی مردمان ایران در انقلاب مشروطیت است. در حالیکه در آن دوره نه تنها اکثریت مردمان ایران در جنبش مشروطیت ایران- بویژه پس از مشاهده‌ی خصلت ضد قاجاری آن شرکت نداشتند- بلکه روحشان از مفاهیم مشروطیت و جمهوریت و آزادی و تجدد و تکامل و ... بی خبر بود. دقیقا همین دو عامل است که جنبش مشروطیت را به یک حرکت مرتجع و زمینه‌ساز کودتای رضاخان- دیکتاتوری رضاشاه تبدیل کرد.

اولجای افشار اورومی نیز این حقایق را با صراحت تلفظ می‌کند. وی می‌گوید در تمام ایران، تهران و در تهران محلات شمالی و در محلات شمالی نیز یک عده‌ی معدود چند کلمه‌ از قبیل جمهوریت و مشروطیت و تجدد و تکامل و انقلاب را یاد گرفته‌اند که گاهی آنها را برای ترسانیدن مستبدین و گاهی هم برای عوام‌فریبی بکار می‌برند. و گرنه روح اجتماعی مردم مرکز و ولایات با مقامات معنوی و حقیقت جمهوریت و مشروطیت و آزادی ابداً پیوند و رابطه‌ای ندارد. وی می‌گوید ایران عبارت از تهران نیست. وضع زندگانی در دشتستان و عراق و اورمیه وطن او به مراتب از حبشه و سودان و زنگبار سیاه‌تر و دلخراش‌تر است. حتی حالت روحی اهالی و کسبه‌ی محله‌ی پای قاپوق و جنوب تهران بسیار متفاوت از شمال تهران است. وی می‌گوید نه تنها در تمام قراء و قصبات و نقاط دوردست، حتی در تهران هم، هنوز آمال ملی و ایدآل اکثریت مردم پیدا کردن نان و گوشت است.

هيئت اجتماعی کنونی ايران هرگز در جهت مصالح خود حرکتی نخواهد کرد:

اولجای افشار اورومی می‌گوید توده‌ی ایرانی با آن خواص عقلانی و فقر علم و منطق و ضعف عقیده و مسلکی که دارد نمی‌تواند ایده‌آل روشنی داشته باشد. زیرا به حکم منطق، ملت بدون علم و یقین نمی‌تواند عقیده داشته باشد. بدون عقیده اراده‌ای در کار نخواهد بود، بدون وجود اراده، عمل و ایده‌آل هم طبعاً موضوعیتی نخواهد داشت. علاوه بر آن، روح جماعت و تجمع در ایران، نمی‌تواند منشاء اثرات مثبت باشد. حتی اکثریت هیئت اجتماعی کنونی ایران و بلکه نوع ایرانی امروزه دارای قابلیت اجتماع نیست. آن روح اجتماعی که از تشکیل یک جلسه‌ی سه نفره‌ی آلمانی و انگلیسی و فرانسوی و روسی ایجا‌د می‌گردد، از یک جلسه‌ی سیصد نفره‌ی ایرانی حاصل نمی‌شود.

اولجای افشار اورومی می‌گوید در مواقع انحطاط، ایدآل ملتها تغییر کیفیت داده و در زیر پرده‌های وهم زیر رو و گسیخته می‌شود و ظاهرا آن ملت فاقد آمال ملی به نظر می‌رسد. اما اگر یک عامل قوی، یک دماغ روشن، یک فکر باز و یک دست برومند آن پرده‌های تاریک اوهام را بشکافد، ایدآل باطنی دوباره مشاهده خواهد شد. وی می‌گوید ایران از بدو سلطنت داریوش تا امروز در انحطاط بوده است. در این مدت هیچوقت یک جماعت و یک انجمن و یک هئیت یافت نمی‌شود که علت غائی انقلابات بزرگ و مصدر امور مهم شده باشد. همیشه هر موفقیتی که بوده توسط یک نفر و یک فرد حاصل شده است. بنا به وی هئیت جامعه‌ی ایران امروز هم، به خودی خود هرگز در جهت مصالح خود حرکتی نخواهد کرد و عملی انجام نخواهد داد (درب خانه‌ی خود را جاروب نخواهد کرد. چراغ درب منزل خود را روشن نخواهد نمود. زباله‌ی حیاط خود را به دست سپور بلدیه نخواهد سپرد، ...). بر خلاف اروپا که اغلب تشکیل جلسات و تبلیغات موجد انقلابات و پیشرفت مملکت شده است.

در نادرستی تقليد کورکورانه از اروپا:

یکی از اصول گنج عوثمانلی‌لار و ژؤن تورکله‌ر، غرب‌گرایی و تفسیر تمایل غرب‌گرایی‌شان به صورت گرته‌برداری از و کپی کردن از اروپا بود. اولجای افشار اورومی در مقاله‌ی خود از این باور گنج عوثمانلی‌لار-ژؤن تورکله‌ر دور می‌شود. وی استدلال می‌کند تمدن اروپای امروزه چشم ما را خیره کرده و ما هم حقاً باید خیره بمانیم. تمدن فعلی ایران قریب به دویست سال بلکه بیشتر از تمدن اروپا عقب‌تر است. اما نباید چشم بسته خود را تسلیم تقلید اروپا نمود. زیرا تناسب اقلیم و نفوذ آن در ساختمانهای فکری بشر، و وجود تربیت عمومی، پیش‌شرط پیشرفت قوانین اجتماعی است. همچنین روح جماعت و هیئت جامعه که در اروپا علت العلل پیشرفت امور شمرده می‌شود، در مشرق زمین و مخصوصاً در ایران تماماً بر عکس (در راستای آشوب و هرج و مرج) عمل می‌کند و در هیچ موردی نمی‌تواند منشاء اثرات کلی سازنده واقع گردد.

ما اگر به‌خواهیم مطابق ناموس طبیعی تکامل رفتار کنیم تا به قیامت سی‌صد سال از اروپا عقب خواهیم بود. زیرا آنها به یک حال نه نشسته‌اند که ما به‌خواهیم به آنها به‌رسیم. (تا ما اقلاً پنج سال درس هندسه نخوانیم، و تا آب و گل و خشت و آجر فراهم نکنیم، تا موازین جریان هوا را از نقطه‌ی نظر حفظ الصحه تشخیص ندهیم، هر اتاقی را که بسازیم مضحک خواهد بود و اتاق‌نشین‌های دنیا به این کلبه‌ی کج و معوج خواهند خندید). وی می‌گوید البته ایجاد روح اروپائی در ایران هم امکان‌پذیر است؛ اما در مقیاس فردی و نه در مقیاس جمعی-ملی. آن راهی را که اروپای امروزه از لحاظ جماعت و تشکیلات اجتماعی می‌پیماید، ما - بواسطه‌ی تاثیر اقلیم، فقدان پرورش و عملکرد فاسد و معکوس روح جماعت و هیئت جامعه - نمی‌توانیم به پیمائیم. به همین سبب باید ایدآل ایران را از ایدآل اروپا متمایز و جدا داشت.

لزوم وجود «رهبران مصلح» در تاريخ

یکی از بنیانهای اصلی اندیشه‌ی گوستاو لوبون لزوم وجود «رهبران مصلح» در تاریخ است که افکار اصلاحی و توسعه را به زبانی ساده به توده‌ها عرضه کرده آنها را به حرکت در ‌آوردند. این رهبران مصلح هستند که منافع ملی و مصالح مردم را به آنها یادآوری کرده و سیاستهایی را برای بالابردن سطح آموزشی و فرهنگی مردم – و در راس آنها تعلیم و تربیت عمومی و اجباری، رهنما و مرشد شمردن علم، برابری زن و مرد، جدائی دین از دولت، ... -به اجرا می‌گذارند. در این نگرش، توده‌های مردم محروم از تحصیل و تربیت اجتماعی و مدرن، منفعت خود را نمی‌دانند. بنابر این حاکمیت و اقتدار سیاسی همچو توده‌ای، فلاکت و فاجعه به بار خواهد آورد. مفهوم «نخبه‌گرایی» گوستاو لوبون-عبدالله جودت که در قالب رهبر مصلح تجلی می‌کند، در دوره‌ی ژؤن تورکها و کمالیستها به «مهندسی اجتماعی» منجر شد (شعار حزب جمهوری خلق آتاتورک: «علی رغم خلق، برای خلق»). در مقاله‌ی اولجای افشار اورومی نیز اندیشه‌ی «مصلح منور» (دماغ مصلح) موقعیت مرکزی دارد.

تامين سعادت جماعت توسط يک مصلح منور و سعادت‌طلب در مشرق‌زين و در ايران

به عقیده‌ی اولجای افشار اورومی در مشرق‌زمین و مخصوصاً در ایران یک دماغ جدی و فعال، یک فکر روشن و مصلح و یک سعادت‌طلب منور بهتر از خود جمعیت و جماعت می‌تواند موجبات سعادت وی را تامین، بلکه به وی تحمیل کند؛ روشهای عادت کرده شده را در نوردیده و به زور و جبر و عنف عادات غیرطبیعی ایشان را در هم شکند. زیرا توده‌های مردم محروم از تحصیل و تربیت اجتماعی و مدرن، منفعت خود را نمی‌دانند. حاکمیت و اقتدار سیاسی همچو توده‌هایی، جز فلاکت و فاجعه به بار نخواهد آورد. وی حتی می‌گوید نمایندگان مجلس شورا فرق بین انستیتوی پاستور و اصطبل و قهوه‌‌خانه را نمی‌دانند.

همچو مصلح منوری لازم است به اصلاحات گسترده‌ی اداری، اجتماعی، سیاسی و دینی دست زند. از جمله به زور معارف را اصلاح کند، دربار را اصلاح و تصفیه کند، مستخدمین بی‌هنر ادارات را خارج نماید، چرخ ادارات را براه بیاندازد، از مداخلات روحانیون در امور سیاسی و سیاسیون در امور روحانی جلوگیری نماید. تحصيلات زن و مرد را اجباری نماید، و پرده‌ی اوهام را از جلو چشم ما رد نماید. تا آنکه اثرات تعلیم و تربیت به شکل عادت ثانوی در ما نمودار گردد. آن وقت مردم تربیت یافته و بافرهنگ را به حال خود گذارد که هم قادر بر ادای وظایف اجتماعی خود باشند و هم با اتکا به خود تفکیک ایدآل را از موهوم بنمایند.

تجويز ديکتاتوری خيرخواهانه و استبداد روشنگرانه:

اولجای آوشار اورومی در مقاله‌ی خود، مطابق با باورهای گنج عوثمانلی‌لار-ژؤن تورکله‌ر آن دوره، نسخه‌ی دیکتاتوری خیرخواهانه و استبداد روشنگرانه را برای ایران تجویز می‌کند:

ديکتاتوری خيرخواهانه  Benevolent Dictatorship: نوعی از دولت است که در آن یک رهبر دیکتاتور دارای قدرت مطلقه در ساختار دولتی، قدرت خود را در راستای مصالح عموم بکار می‌گیرد. از جمله در راستای انجام اصلاحات اجتماعی و اقتصادی و ایجاد نهادها و زمینه‌های لازم برای گذر به یک دمکراسی واقعی، در حین حاکمیت خود و یا پس از آن. دیکتاتوری خیرخواهانه به واقع فرم جمهوری-غیر سلطنتی استبداد روشنگرانه است.

استبداد روشنگرانه  Enlightened Absolutism: منظور سیاستها و اقدامات خاندانهای سلطنتی مطلقه در اروپا بین قرون ١٨ و ١٩ که متاثر از ایده‌ها و آرمانهای عصر روشنگری بودند است.

اولجای آوشار اورومی از استبداد روشنگرانه پس از ذکر سه نام «پطر کبیر»، «ناپلئون بناپارت» و «نادرشاه افشار»، برای ایران تنها نمونه‌ی پطر کبیر را مناسب می‌داند. وی از دیکتاتوری خیرخواهانه نیز نامهای «لنین»، «میکادو» و «آتاتورک» را می‌برد:

لنين: یکی از برجسته‌ترین و موثرترین شخصیتهای قرن بیستم و جنبش بین المللی کمونیستی است. وی هرچند موسس و رهبر یک نظام توتالیتر مسئول کشت و کشتارهای جمعی و سرکوبهای سیاسی و ترور دولتی و پس از مرگ معروض به کیش شخصیت بود، اما در آغاز، از سوی بسیاری به سبب نقش محوری در خارج کردن روسیه از دوره‌ی فئودالیسم و تزاریسم و هدایت آن به سوی مدرنیزاسیون و توسعه‌ی اقتصادی، و انجام رفرمهای رادیکال از جمله در عرصه‌ی سوادآموزی همگانی، اعطای حقوق زنان و کارگران و ... ستوده می‌شد.

ميکادو و يا امپراتور مئی‌جی: وی ١٢٢ مین امپراتور ژاپن بود. در دوره‌ی حاکمیت او، امپراتوری ژاپن در یک تغییر بسیار سریع شاهد یک انقلاب صنعتی، اجتماعی و سیاسی گسترده و ژرف شد و از یک دولت فئودال منزوی به یک دولت امپریالیستی کاپیتالیست و قدرت جهانی تبدیل گشت.

مصطفی کمال پاشا آتاتورک: وی رهبر جنگ استقلال تورکیه در سالهای ١٩١٩-١٩٢٢ و موسس جمهوری مدرن تورکیه است. در دوره‌ی ریاست جمهوری وی بین سالهای ١٩٢٣ تا ١٩٣٨ تورکیه به عنوان باقیمانده‌ی امپراتوری عثمانی از یوغ حاکمیت و تاثیر دولتهای خارجی رها شد و رفرمهای گسترده‌ی اجتماعی –سیاسی انجام گرفت. از جمله ایجاد نظام لائیک و لغو دین رسمی دولتی، اعطای حق رای به زنان، اصلاحات ارضی و کشاورزی، اخذ نظام حقوق جزائی غربی، گسترش آموزش همگانی، و زمینه‌سازی برای سیاست‌ورزی حزب‌محور.

پطر کبير: تزار روسیه، وی رهبر یک انقلاب فرهنگی بود که برخی از نظامهای سیاسی و اجتماعی قرون وسطایی و سنتی روسیه را با نظامهای مدرن، علمی و غربی بر اساس روشنگری عوض کرد. بسیاری از نهادهای اجتماعی و سیاسی روسیه در قرون اخیر ریشه در اصلاحات ماندگار پطر کبیر دارند.

ناپلئون بناپارت: یکی از برجسته‌ترین فرماندهان نظامی در تاریخ. وی همچنین با اصلاحات مختلف خود شناخته می‌شود. از جمله ایجاد نظام تحصیلات عالی، آئین‌نامه‌ی مالیات، سیستم راهها و فاضلابها، تاسیس بانک مرکزی فرانسه، نظام‌مند کردن انجام عبادات و آئینهای مذهبی در اماکن عمومی و لغو امپراتوری مقدس رم.

نادرشاه افشار: نادرشاه که آخرین جهانگیر تورک نامیده شده، به لحاظ نظامی یک دها شمرده می‌شود. وی اغلب به سبب ستمگر و خونریز بودن نکوهیده، اما از دو جنبه‌ی دیگر ستوده شده است: نخست شعور ملی تورک، تلاش برای نزدیکی با دول تورک منطقه و ارتقاء موقعیت تورکی رسمی و تورکی مکتوب. دیگری به سبب رفرمهای مذهبی، از جمله: اتخاذ نظام دولتی لائیک، سیاست خارجی سکولار، جدا ساختن دین از دولت، مبارزه با موهومات مذهبی شیعه، تحت کنترل در آوردن صنف روحانیون شیعه‌ی امامی

مخالفت اولجای آوشار اورومی با ديکتاتوری رضاشاه:

ممکن است دفاع اولجای آوشار اورومی از دیکتاتوری خیرخواهانه و استبداد روشنگرانه به دفاع از دیکتاتوری آینده‌ی رضاشاه تعبیر شود. حال آنکه وی به لحاظ اصولی نمی‌توانست با دیکتاتوری رضاشاه بعدی- یک ضد تورک باستانگرا- موافق باشد (اولجای افشار اورومی یک تورک‌گرا و فرزند جمشیدخان افشار اورومی پدر تورک‌گرایی مدرن در ایران بود). علاوه بر آن با کمی مداقه در همین مقاله هم دیده می‌شود که اولجای آوشار اورومی با دیکتاتوری رضاشاهی آینده مخالف بوده است:

-دیکتاتورهای خیرخواه و مستبدین روشنگر که اولجای افشار اورومی نام آنها را می‌برد، همه شخصیتها و رهبرانی ملی (به معنی دست‌نشانده‌ی قدرتی خارجی نبودن) هستند. در حالیکه رضاخان توسط بریتانیا و در راستای تامین مطامع منطقه‌ای آن دولت امپریالیستی، وبه روشی کاملا غیرقانونی به قدرت رسانیده شد.

- اولجای افشار اورومی به هنگام بحث از استبداد روشنگرانه، نامهای پطر کبیر، ناپلئون بناپارت و نادرشاه افشار را می‌برد. اما برای ایران پطر کبیر را مناسب می‌داند و نه ناپلئون بناپارت و نادرشاه افشار را که مانند رضاخان در درجه‌ی اول یک نظامی بودند و وجهه‌ی رفمیستی آنها در درجه‌ی دوم قرار داشت.

- اولجای افشار اورومی در بحث دیکتاتورهای خیرخواهانه نامهای میکادو، لنین و آتاتورک را می‌برد که هر سه به ویژه دو تن آخری روشنفکران و رهبرانی فرهیخته بودند و قابل مقایسه با رضاخان نیستند که سواد خواندن و نوشتن ابتدائی داشت و نمی‌توانست موجد و رهبر هیچ انقلاب و جنبش اصلاحی روشنگرانه و ماندگار باشد.

- لنین به تزاریسم و آتاتورک به خلافتیسم پایان دادند، در حالیکه دو سال بعد از نگارش این مقاله رضاخان خود را شاه اعلام نمود.

-اولجای آوشار اورومی به عنوان یک شخصیت باورمند به افکار گنج عوثمانلی‌لار-ژؤن تورکله‌ر، اهمیت فوق العاده‌ای به سکولاریسم و جدایی مطلق دین از دولت می‌داد. به نظر وی یک دماغ روشن و فکر باز کسی بود که از «‌مداخلات روحانیون در امور سیاسی، و سیاسیون در امور روحانی به زور جلوگیری نماید». حال آنکه رضاشاه نه تنها مذهب رسمی در قانون اساسی را ابقاء کرد، بلکه پس از مشورت با مراجع تقلید قم از ایده‌ی جمهوریت هم دست کشید و ....

-اولجای آوشار اورومی به عنوان عضو هیات رئیسه‌ی جمعیت روشنفکری نسوان وطن‌خواه خواهان تامین برابری حقوق پایه‌ای بین زن و مرد حتی به قوه‌ی قهریه توسط دیکتاتور مصلح بود. حال آنکه اصلاحات رضاشاه بعدی در این عرصه سطحی و صوری بودند. وی حتی حق رای زنان را به رسمیت نشناخت، تئوریسین رضاشاه، یعنی ذکاءالملک (محمد علی فروغی) در دور دوم مجلس شورای ملی با حق رای زنان مخالفت نمود.

- دیکتاتور مصلح و روشنگری که اولجای اوشار اورومی را تجویز می‌کند شخصی است که پس از انجام اصلاحات ریشه‌ای و گسترده‌ی سیاسی، اجتماعی و صنعتی «آن وقت ما را به حال خود گذارد که هم قادر بر ادای وظایف اجتماعی خود باشیم و هم تفکیک ایدآل را از موهوم نمائیم». یعنی شخصیتی مانند آتاتورک که زمینه‌ی گذار تورکیه به یک دمکراسی واقعی را فراهم نمود. حال آنکه رضاشاه بعدی کاملا در جهت عکس حرکت نمود و گام به گام ریشه‌ی آزادی‌های دمکراتیک در ایران را خشک نمود.

- و در نهایت آنکه خود اولجای آوشار اورومی صراحتا بیان می‌کند با هر نوع سلطنت مستبده‌ی خودسر و ضد آزادی، یعنی دقیقا همان نظامی که رضاشاه ایجاد نمود، مخالف است: «نه جزو مرتجعین هستم که از الفاظ جدیده تخویف شوم و نه امیدوارم که مثل دولت تورکیه یک وزارتخانه را به من به سپارند که تطمیع گردم. فقط خواهشی را که از شخص شما و دبیر اعظم دارم این است که مرا در ضمن اظهار یک حقیقت ثابت، مرتجع نخوانید و از بیانات من سوء استفاده نکنید. من نمی‌خواهم مشروطیت و اساس آزادی وطن خود را به ارتجاع و سلطنت مستبده‌ی خودسر تبدیل نمایم. من هم اگر بخواهم دنیای آتیه این عقیده را تصدیق نخواهد کرد».

متن مقاله‌ی اولجای سوباتايلی آوشار اورومی (آلجای سوباتايلو افشار ارومی)

 [به شکرانه‌ی اينکه دوئيت و بينونيت مرد و زن دارد از ايران مرتفع می‌گردد، چند سطری نگاشتم]

آقای دبیر اعظم فکر بدیعی را انتشار داد و البته نویسندگان متفکر تهران جواب ایشان را خواهند نوشت. من امیدوارم که در پایان این مسابقه اقلاً یک خط سیر معینی برای هموطنان من پیش آید که همه متحداً نتیجه‌ی متخذ را تعقیب کرده و شاید به یک قسمتی از اصلاح مملکتی موفق آیند. اگرچه میل قلبی من این است که از میدان این مسابقه‌ی مهم کنار نشسته و منتظر رشحات کلک متفکرین باشم و ففقط به استفاده از افکار آنها قناعت ورزم، اما چون اولین دفعه‌ایست که عموم ملت ایران از مرد و زن به یک آزمایش فکری دعوت می‌شوند، فقط به شکرانه‌ی اینکه این دوئیت و بینونیت دارد از ایران مرتفع می‌گردد، بی‌میل نیستم که چند سطری در اطراف این موضوع نگاشته باشم.

با وجود اینکه میدان سخن در این مورد باز و ممکن است رساله‌ی جداگانه‌ای برای شما نوشته و یا اقلاً چند صفحه از روزنامه‌ی شما را به اصل و فروع معتقدات خود مشغول نمایم، با وجود این ستونهای جریده‌ی محبوب شما را به آقایان فضلا و خانمهای فاضله تسلیم کردن، برای من هم به ادب نزدیکتر است و هم به شرایط اختصار که روح فصاحت شمرده می‌شود بیشتر رعایت گشته. در این صورت اجازه می‌خواهم که در این صفحه‌ی آزمایش فقط دو سه ستون از روزنامه به نگارشات من تخصیص داده شود.

موضوع در سر ایدئال (هدف آمال) و تعیین آن برای ملت ایران بود. من مایلم به سوالهای پنج‌گانه‌ی دبیر اعظم فقط یک جواب داده و ایشان را به همان یک جواب قانع کرده باشم. و اگر اتفاقاً ایشان و شما و همه با این جواب مختصر من قانع نشدید، آن وقت مدلول همین جواب یگانه را بسط داده و تا حدی که ممکن است موجبات اقناع آقایان را فراهم دارم. در این صورت خواهش دارم لطف فرموده کلمات مرا به دقت بخوانید:

[ايرانی امروزه، با اين فقر علم و منطق و با اين ضعف عقيده و مسلک، نمی‌تواند ايده‌آل روشن داشته باشد]

اگر به روح فلسفه و حقیقت ساختمان فکری بشری تعقل کنید تصدیق می‌فرمائید که در تمام موارد و همیشه بی‌استثناء عمل فرع اراده است، و اراده تابع عقیده. و عقیده‌ی ثابت نیز (غیر از هوس) در دماغ بشر نمو نخواهد کرد مگر آنگاه که پایه‌ی آن بر روی علم و یقین گذاشته شده باشد. در این فلسفه آیا تردیدی دارید؟ بسیار خوب، پس از روی اصول همین فلسفه حالا مراجعه می‌کنیم به جامعه‌ی ایران، یعنی به اکثریت جماعتی که هیئت اجتماعی کنونی ایران را تشکیل می‌دهند. درست دقت فرمائید. در حالتی که ایده و ایدئآل از مستخرجات و مستحدثات عقیده باشد و عقیده را هم حتماً بر مبانی علم و یقین و قطعیات متکی سازید، آیا هئیت اجتماعی امروز ایران و این توده‌ای که به تمام خواص عقلانی آن واقف هستیم با این فقر علم و منطق و با این ضعف عقیده و مسلک آیا چه ایده‌آلی می‌توانند داشته باشند؟ شما گفتید به حکم منطق ملتی که علم و یقین ندارد، عقیده نمی‌تواند داشته باشد. عقیده که نداشت اراده هم نتواند داشت. اراده که در کار نبود، پس عمل و ایده‌آل هم طبعاً موضوعی نخواهد داشت. در این صورت آیا تصدیق می‌فرمائید که ایرانی امروزه نمی‌تواند ایده‌آل روشن داشته باشد؟

من انتظار تصدیق شما را ندارم و شما ناچار از تصدیق هستید. فقط یک ایراد می‌توانید به من وارد سازید که این فلسفه‌ی من شامل حال منفردات و افراد یک ملتی تواند بود. در حالی که خود آن ملت و جماعت (از حیث جماعت بودن) به خودی خود و بدون اراده‌ی آحاد و افراد دارای یک ایده‌آل جداگانه‌ایست که از ایده‌آل افراد به کلی سوا و جدا می‌باشد. حرف از این منطقی‌تر نمی‌شود و من هم قبول دارم. و این ایراد شما نوعی نیست که کسی قادر بر تکذیب آن باشد.

[ادوار صعود و انحطاط، صورت و کيفيت ايدآل روح ملتها را تغيير می‌دهد]

اقرار باید کرد که روح ملل در تمام ادوار و انواع مختلفه، خواه در حال ارتقاء و خواه در حین انحطاط، دارای یک ایدآلی هست که بدون اراده‌ی افراد صورت می‌گیرد و وجود هم دارد. منتها تفاوت این است که با ادوار صعود و انحطاط، فقط صورت و کیفیت آن ایدآل را تغییر میدهند. و گرنه اساس آن در هر امتی ثابت و لایزال خواهد بود، گرچه در قبایل آفریقای مرکزی باشد.

نمی‌دانم شما کتاب «سر تطور امم» تالیف روح‌شناس معروف فرانسه استاد معظم «گوستاو لوبون» را دیده‌اید یا نه. این کتاب به ایران هم رسیده. و من اوقاتی که در اسلامبول بودم و همین طور هنگام توقف خود در تفلیس این کتاب را در نزد همشیره‌ی معظمه‌ی خودم خانم [مستوره] افشار به دقت مطالعه کرده و از مطالعه‌ی آن لذتها برده‌ام.

خواهشمندم به آن کتاب مراجعه فرمائید تا کاملاً حقایق کشف، و من و شما و دبیر اعظم همه متفق الکلمه خواهیم شد که ایدآل رومنی‌های قدیم در حال هبوط و ایدآل اروپای امروزه در حین ارتقاء کاملاً پابرجا و ثابت و بالاخره هر دو در دو حال مختلف دارای ایدآلی بوده و هستند که انکارپذیر نیست. پس در اینکه یک ملتی بدون اراده‌ی افراد خود دارای یک ایدآال مخصوصی هست حرفی نیست. منتها در مواقع انحطاط، ایدآل آن ملت تغییر کیفیت به خود داده و طوری در زیر پرده‌های وهم زیر رو و گسیخته می‌شود که همه به فقدان آن نوحه‌سرائی کرده و به عزای آن مرثیه می‌خوانند.

ولی اگرچه در ظاهر تمام افراد به فقدان آمال ملی خود سوگواری می‌کنند، اما در باطن اگر یک عامل قوی، یک دماغ روشن، یک فکر باز و یک دست برومندی آن پرده‌های تاریک اوهام را شکافته و از یکدیگر رد و بدل نماید، بلافاصله حقیقت ایدآل را عریان و با بهترین جمالی در پیش خود مشاهده خواهند کرد.

[تناسب اقليم و نفوذ آن در ساختمانهای فکری بشر شرط عمده‌ی پيشرفت قوانين اجتماعی]

مطلب من هم در روی همین ایراد اجتماعی شما است و از همین نقطه‌ی مرکزی است که می‌خواهم به تمام سوالهای پنج‌گانه‌ی دبیر اعظم فقط یک جواب بدهم و ایشان را منطقاً و علماً و عقلاً مجبور از تصدیق به فلسفه‌ی خود نمایم. گمان ندارم تا اینجا من و شما و دبیر اعظم هیچ کدام اختلاف عقیدتی با هم داشته باشیم. یعنی مطلب چون به مبادی فلسفه و معرفه الاجتماع متکی است البته نمی‌تواند علت اختلاف بین ما واقع گردد. فقط یک مرحله باقی است که آن را هم امیدوارم با شواهد منطق استدلال و با اصول علوم طبیعی با هم تسویه نمائیم.

شما خوب می‌دانید که اقالیم مختلفه و طبیعت جغرافیائی و آب و هوا و منطقه‌ی هر مملکتی در ساختمان قوای فکری سکنه‌ی آن تاثیرات کامل دارد. در اینجا احتیاج اقامه‌ی شاهد و بیّنه نیست و هر کس که مختصر وقوفی در معلومات طبیعی داشته باشد، می‌داند که مفهوم این موضوع یکی از نوامیس بلاتردید طبیعی است. «داروین» فیلسوف مشهور و بزرگترین ژئولوگ ادوار اخیره می‌گوید: «موجودات زنده عموماً مطابق اوضاع اقلیم و محيط نه تنها تغییر عادت و اخلاق می‌دهند، بلکه تغییر شکل و نوع آنها هم حتمی است».

شما هم اگر مثل من پای‌بند این ناموس اصلی باشید، مجبور از این اقرار هستید که اجرای قوانین اجتماعی هم در میان یک جمعیت بدون رعایت تناسب اقلیم و طبیعت جغرافیائی مقدورو میسر نیست. پس در این صورت که تناسب اقلیم و نفوذ آن را در ساختمانهای فکری بشر شرط عمده‌ی پیشرفت قوانین اجتماعی آنها بدانید، علی التحقیق از همین جا باید ایدآل ایران را از ایدآل اروپا متمایز و جدا داشته و چشم بسته خود را تسلیم تقلید اروپا ننمائیم.

شاید از همین جاست که ممکن است بین من و دبیر اعظم و شما اختلاف عقیدتی موجود گردد. خوبست باز قدری دقت کنیم:

[نوع ايرانی امروزه -شايد بواسطه‌ی عدم معاشرت مرد و زن- قابل اجتماع خلق نشده است]

من می‌گویم روح جماعت و هیئت جامعه که در اروپا علت العلل پیشرفت امور شمرده می‌شود، در مشرق زمین و مخصوصاً در ایران این روح بکلی بر عکس و در هیچ موردی نمی‌تواند منشاء اثرات کلی واقع گردد. و تا این درجه معتقدم که نوع ایرانی امروزه در محوطه‌ی ایران اساسا قابل اجتماع خلق نشده است (شاید بواسطه‌ی عدم معاشرت مرد و زن باشد).

شما دو نفر هم اعتراف کنید آن روح اجتماعی که از تشکیل یک جلسه‌ی سه نفره‌ی آلمانی و انگلیسی یا فرانسوی و روسی ایجاد می گردد، از یک جلسه‌ی سیصد نفره‌ی ایرانی احداث نخواهد گشت.

اشتباه نشود. من نمی‌خواهم بگویم که آثار معنوی و خاصیت آن روح نمی‌تواند در ایران احداث گردد. خیر، هرگز. من شاید مزایای ذوقی و ذکاوت هم‌وطنان خود را در اغلب نقاط بهتر بدانم. البته ایجاد همان روح اروپائی در ایران هم امکان‌پذیر است اما نه از نقطه‌ی نظر جماعت.

باور ندارید به تاریخ وطن خود مراجعه کنید: از بدو سلطنت داریوش تا امروز هیچوقت یک جماعت و یک انجمن و یک هئیت را نمی‌یابید که توانسته باشد علت غائی انقلابات عظیمه و مصدر امورات مهمه شده باشد. همیشه یک نفر و یک فرد و احد بوده که از خلجانهای دماغی خود توانسته است روح ملت را بیدار نماید. بر خلاف اروپا که غالبا تشکیل جلسات و دسیسه‌ها و پروپاگاندها موجد اشخاص و انقلابات گشته و علت العلل پیشرفت معضلات مملکتی واقع شده است.

[مشروطيت ايران کمترين اثری از نيک‌بختی را نتوانست به يادگار بگذارد]

بر راه دور نروید. بهترین دلیل صدق مقال من تاریخ هفده ساله‌ی مشروطیت ایران است و همان است که خود دبیر اعظم هم به دامن آن متوسل گشته. چه کمیسیون‌ها و کمیته‌ها و کنفرانس‌ها و شرکت‌ها که پی در پی تشکیل شد و یکی بعد از دیگری محو و نابود گشت و کمترین اثری را هم از نیک‌بختی نتوانست به یادگار بگذارد.

حقیقتاً موضوع غریبی است و قابل بحث و دقت است. من از شما می‌پرسم: از پنج هزار کمیسیون سیاسی که در این شهر تشکیل شد و از صد تحصنی که در فلان سفارت و فلان مسجد اختیار گشت، از دویست کنفرانسی که در دارالفنون و غیره دادید، و از دو هزار ناطقینی که در روی منابر و توپخانه و بهارستان تماشا گردید، از چهار دوره‌ی مجلس شورای که هر روز چشمتان را به دهان آنها دوختید و از صد هزار مرده باد و زنده بادی که در اطراف آنها گفتید و شنیدید بالاخره نتیجه‌ای که به دست شما از لحاظ جماعت آمد، چه بود؟ حقیقتاً چه بود؟ اقرار بکنید که هیچ.

همان معامله‌ای را که هفده سال قبل وزارت معارف با دهخدا نویسنده‌ی صوراسرافیل می‌کرد، حالا هم با شیخ علی دشتی[3] مدیر شفق سرخ می‌کند. در این هفده سال و این همه غوغا و آشوب چه تکاملی بالاخره در این وزارت معارف و این کعبه‌ی آمال ملی حادث گشت؟ اقرار بکنید که هیچ.

روح جامعه‌ی آن روز میدان توپخانه را در مقابل بهارستان تشکیل می‌داد و امروز مسجد جامع و آخرین وزیر معارف تجددی ما هم همان بود که دیدید و تماشا کردید. تنها تفاوت فاحشی که ملحوظ است این است که آن روز اقلاً من غیر اراده و متنکراً به طرف یک ایدآل مجهولی می‌رفتیم. در حالتی که امروز آن هم از دست ما گرفته شده و زیر پا گذاشته شده است.

[در مشرق‌زمين وجود يک پطر کبير-نه ناپلئون و نادرشاه افشار- هزار مرتبه بيشتر منشاء اثر تواند بود]

از مطلب پرت نشویم. من نظر ملامت و تنقید ندارم و نمی‌خواهم متعرض اشخاص شوم. بلکه مقصودم بیان حالت اجتماعی از نقطه‌ی نظر فن روح‌شناسی است. من می‌گویم که روح جماعت در ایران حالیه منشاء اثرات کامل نیست و به شما قول می‌دهم که اگر یک نفر نمی‌آمد و راه جعفرآباد شمیران[4] را جبراً نمی‌ساخت، تا پانصدسال دیگر هم نه فرنگی‌مآبهای تهران از تفریح در روی کله‌های نیاکان جعفرآبادی خسته می‌شدند و نه اهالی جعفرآباد از لگدکوب شدن کله‌های نیاکان خود متاثر می‌گردیدند[5].

تمدن اروپای امروزه چشم ما را خیره کرده و ما هم حقاً باید خیره بمانیم. اما عقیده‌ی من این است که تا ما اقلاً پنج سال درس هندسه نخوانیم، و تا آب و گل و خشت و آجر فراهم نکنیم، تا موازین جریان هوا را از نقطه‌ی نظر حفظ الصحه تشخیص ندهیم، هر اتاقی را که بسازیم مضحک خواهد بود و اتاق‌نشین‌های دنیا به این کلبه‌ی کج و معوج خواهند خندید.

من معتقدم آن راهی را که اروپای امروزه از لحاظ جماعت و تشکیلات اجتماعی می‌پیماید، ما عجالتاً- هم بواسطه‌ی تاثیر اقلیم و هم به واسطه‌ی فقدان پرورش- نمی‌توانیم به پیمائیم.

و بالاخره من عقیده‌ی قطعی دارم که در مشرق‌زمین و مخصوصاً در ایران یک دماغ مصلح و یک فکر روشن و سعادت‌طلب هزار درجه بهتر می‌تواند موجبات سعادت جماعت را اکمال نماید تا خود جمعیت. وجود یک پطر کبیر (نه ناپلئون و نادرشاه افشار) هزار مرتبه بیشتر منشاء اثر تواند بود، تا این مجالس معنوی و کمیته‌ها و کمیسیونهای متداولی.

[من می‌گويم که ايران عبارت از تهران نيست]

من می‌گویم که ایران عبارت از تهران نیست و وضع زندگانی دشتی و دشتستان وطن شما و عراق و اورمیه وطن من و دبیر اعظم به مراتب از زندگانی حبشه و سودان و زنگبار سیاه‌تر و دلخراش‌تر است. من پیشنهاد می‌کنم که مخصوصاً مرحمت فرموده از شمال تهران و از اداره‌ی خودتان به محله‌ی پای قاپوق[6] و جنوب همین تهران تشریف ببرید تا بدانید که حالت روحی اهالی و کسبه‌ی آنجا چیست و من چه می‌گویم.

در تمام ایران، تهران و در تهران محلات شمالی و در محلات شمالی نیز یک عده‌ی معدود محدود الفاظی را از قبیل جمهوریت و مشروطیت و تجدد و تکامل و انقلاب یاد گرفته‌اند که گاهی آن الفاظ را برای تخویف چهار نفر مستبد پوسیده و گاهی هم برای تطمیع و استظهار و ایجاد وجیه المله‌ها بکار می‌برند و گرنه روح اجتماعی مردم مرکز و ولایات با آن مقامات معنوی که از حقیقت جمهوریت و مشروطیت و آزادی انتظار می‌برید ابداً رابطه‌ی مستقیم ندارد. تمام قراء و قصبات و نقاط دوردست به جای خود، در همین تهران من و شما هنوز فصل نان و گوشت سرلوحه‌ی دفتر آمال ملی و ایدآل اکثریت ما را تشکیل می‌کند.

دیگران شاید نخواهند این حقایق را اعتراف نمایند، اما برای من که یک عنصر فردی هستم چه اهمیتی خواهد داشت که عقیده‌ی قلبی و علمی خود را بی‌پرده اظهار نمایم. نه جزو مرتجعین هستم که از الفاظ جدیده تخویف شوم و نه امیدوارم که مثل دولت تورکیه یک وزارتخانه را به من به سپارند که تطمیع گردم. فقط خواهشی را که از شخص شما و دبیر اعظم دارم این است که مرا در ضمن اظهار یک حقیقت ثابت، مرتجع نخوانید و از بیانات من سوء استفاده نکنید. من نمی‌خواهم مشروطیت و اساس آزادی وطن خود را به ارتجاع و سلطنت مستبده‌ی خودسر تبدیل نمایم. من هم اگر بخواهم دنیای آتیه این عقیده را تصدیق نخواهد کرد.

[اگر مانند کمال پاشا در تورکيه کسی يافت نشود که سعادت را به ما تحميل کند، وای بر من و دل]

من معتقدم که هئیت جامعه‌ی ایران درب خانه‌ی خود را جاروب نخواهد کرد. چراغ درب منزل خود را روشن نخواهد نمود. زباله‌ی حیاط خود را به دست سپور بلدیه نخواهد سپرد.

یک نفر مصلح، یک دماغ منور و فکر باز لازم است که هر روز صبح به زور درب منزل ما را جاروب کند، چراغ کوچه‌های ما را به زور روشن کند، وضع لباس ما را به زور یک‌نواخت و یک‌روند نماید، معارف ما را به زور اصلاح کند، از فتنه‌های مجلس ملی ما بزور جلوگیری نماید، دربار سلطنتی ما را به زور اصلاح و تصفیه کند، عمله‌ی خلوت آن را به زور از اشخاص منورالفکر به گمارد، مستخدمین بی‌هنر ادارات را به زور خارج نماید، چرخ ادارات را به زور براه بیاندازد، مداخلات روحانیون را در امور سیاسی و سیاسیون را در امور روحانی به زور جلوگیری نماید، مجلس شوری را به زور از اشخاصي انتخاب کند که فیمابین انستیتوی پاستور و اصطبل و قهوه‌[خانه] را فرق بگذارند، قهوه‌خانه و شیرفروشی و بقالی و عطاری ما را هم به زور مرتب نماید.

تحصيلات زن و مرد را به زور و با قوه‌ی سرنیزه و شلاق اجباری نماید، و همین طور از جمیع جهات از جزء و کل و از واضح و مکتوم حتی ساعات خواب و بیداری ما را خودش به زور معلوم کرده و بالاخره پرده‌ی اوهام را به زور از جلو چشم ما رد نماید و به درجه‌ای مواظب ما باشد که اثرات تعلیم و تربیت به شکل عادت ثانوی در ما نمودار گشته و آن وقت ما را به حال خود گذارد که هم قادر بر ادای وظایف اجتماعی خود باشیم و هم تفکیک ایدآل را از موهوم نمائیم.

آقای مدیر شما می‌دانید که تکامل تدریجی خود یکی از نوامیس طبیعی بشر است. اما من میل دارم که به خرق این ناموس اجتماع اقدام نمایم. برای من و شما تردیدی نیست که تمدن فعلی ایران شاید قریب به دویست سال بلکه بیشتر از تمدن اروپا عقب‌تر است. ما اگر به‌خواهیم مطابق ناموس طبیعی تکامل رفتار کنیم تا به قیامت سی‌صد سال از اروپا عقب خواهیم بود. زیرا آنها به یک حال نه نشسته‌اند که ما به‌خواهیم به آنها به‌رسیم.

فقط یک دماغ جدی فعال و یک فکر روشن مصلح می‌تواند این مشی متعارفی را در نوردیده و به زور و جبر و عنف خرق کننده‌ی عادات غیرطبیعی ما واقع گردد. و غیر از این هم در ایران امروزی با این وضع و با این زندگانی چاره‌ی دیگری نیست. و گر نه اگر همان‌طور که لنین در روسیه و میکادو در ژاپون و کمال پاشا در تورکیه کسی یافت نشود که به دردهای ما مرهم به گذارد و سعادت را به ما تحمیل کند، وای بر من و دل[7].

اينک سوالهای پنج‌گانه‌ی دبير اعظم:

١-ایدآل ما چیست؟ جواب مشروحاً و مبسوطاً گفته شد.
٢-چه می‌خواهیم؟ یک دماغ مصلح
٣-چه باید به‌خواهیم؟ یک دماغ مصلح
٤-از چه راه و از کی باید به‌خواهیم؟ از یک دماغ مصلح
٥-وحدت ایدآل آمال را آیا می‌توان در جامعه ایجاد نمود، به شرط سرعت عمل؟ بلی یقیناً ممکن است از دو سال تا ده سال. زیرا نتیجه‌ی نشریات همان دماغ مصلح، وحدت ایدآل جامعه خواهد بود.

پیدا کردن آن یک نفر هم زحمتی ندارد. اگر شما به‌خواهید پیدا می‌کنید.

تهران- آلجای افشار [اولجای سوباتایلی آوشار اورومی]

پايان مقاله



[1] Gustave Le Bon: "Histoire des origines et du développement de l'homme et des sociétés" (History of the Origins and Development of Man and Society)
[2] شاهزاده شیخ الرئیس حضرتله‌ری‌له ملاقات- مصاحبه‌ی تورکی شیخ الرئیس قاجار تبريزی
شیخ الرئیس قاجار تبريزی: اسلام‌ین انحطاطی‌نین ان بویوک سببی، قادینلارینی حقوق بشریت‌ده‌ن چیخارماق اولموشدور
یک مقاله‌ی تورکی کلامی-فلسفی از شهزاده شیخ الرئیس قاجار تبريزی: «حقیقتِ وجود مسئله‌سی» و یا «ای جان گؤزله‌ری اولانلار، باخینیز، گؤرونوز!»
[3] انتشار روزنامه‌ی شفق سرخ از ۱۱ اسفند ۱۳۰۰، در اواخر دوره‌ی قاجار آغاز شد و تا سال ۱۳۱۴ ادامه یافت. علی دشتی صاحب امتیاز و مدیر مسئول، و سردبیر این روزنامه میرزا یدالله‌خان مایل تویسرکانی بود. روزنامه‌ی شفق سرخ که هدف خود را «تولید انقلاب افکار و تهییج روح و بیداری جامعه» اعلام کرده بود، بارها توقیف شد. شفق سرخ در شماره‌های آغازین می‌کوشید تا بدون آنکه به طور کامل در برابر رضاخان قرار گیرد، از وی انتقاد کند.
[4] دهستان یا روستای جعفر آباد بین دو قریه‌ی دربند و سعدآباد واقع در دوران قاجار یکی از اصلی‌ترین روستاهای شمیران بود. در آن دوره خاندان قاجاری مالک اکثر املاک این محدوده شامل قریه‌های پس قلعه -سربند- دربند و جعفر آباد بود. به عبارت دیگر این ناحیه بخشی از تورک‌ائلی است. در اوایل دوره‌ی پهلوی برای ساخت کاخ سعدآباد تمام اراضی جعفرآباد، سعدآباد و بخشی از دربند از مالکین غصب شد. کل روستای جعفر آباد در طرح کاخ از بین رفت و جزء کاخ سعدآباد قرارگرفت.
[5]گورستان ظهیرالدوله بین امامزاده قاسم و تجریش در شمال تهران قرار دارد که چندتن از هنرمندان، شاعران و چهره‌های سرشناس در آن مدفونند. میرزا علی خان دولوی قاجار، ملقب به ظهیرالدوله، فرزند محمد ناصرخان، وزیر دربار ناصرالدین شاه و پایه‌گذار نمایش و ارکستر ملی ایران بود. وی موسس انجمن اخوت به منظور مبارزه با استبداد و خرافه‌پرستی در سال ۱۳۱۷ است.
[6] پای قاپوق، پاقاپوق (میدان محمدیه یا میدان اعدام بعدی) یکی از پنج میدان مهم تهران که در دوره‌ی دولت تورک قاجار ساخته شد. از ریشه‌ی تورکی قاپق، قپق، قپاق، قباق، قبق به معنی آنچه ربوده شود، در حرکتی تند به دست آید، ... این کلمه در زبان فارسی معنی دار اعدام را پیدا کرده است. (در دوره‌ی دولت تورک قاجاری و پیش از آن، یک مسابقه و یا یاریشما بین سواران تیرانداز تورک (اوخچو آتلی‌لار) وجود داشت. بدین نحو که یک چوب بلند و عظیم را در وسط میدان نصب می‌کردند و بر سر آن حلقه‌ای از طلا یا نقره یا چیز دیگر می‌گذاشتند. سواران تورک در حین تاختن اسب، تیر در کمان نهاده بپای قباق که می‌رسیدند آن را با تیر می‌زدند. هر کس که آن حلقه را بهتر می‌زد طلا و نقره‌ی آویخته به آن را صاحب می‌شد. بعدها این مسابقه‌ی تورکی منسوخ و چوب بلند این میدان برای اعدام افراد بکار رفت)

[7] ظاهرا اشاره به تصنیف افشاری «صبح شد باز، وای بر من و دل» است. اصل این تصنیف را «پروانه موچول خانوم» (مادر خاطره پروانه) خوانده است. پروانه خانم موچول (بتول رضایی) متولد سال ١٢٨٩ در تهران -مرگ ١٣١٠-١٣١٢، یک خواننده و نوازنده‌ی تورک در سال‌های آخر دولت تورکی قاجار و اصلا از تورکهای شیراز (شاید قشقائی ؟) بود.

No comments:

Post a Comment

Note: Only a member of this blog may post a comment.