فصل دوم
توضیح و تشریح اشعار تورکی و ابیات و اشعار ملمع تورکی-فارسی
شاه قاسم انوار سرابی، قرائت و تصحیح شده توسط مئهران باهارلی
این کتابچه دارای سه فصل است:
١-متن تصحیح شدهی اشعار تورکی و ابیات و اشعار ملمع تورکی-فارسی شاه قاسم انوار سرابی توسط مئهران باهارلی
http://sozumuz1.blogspot.com/2020/12/blog-post_22.html
٢-توضیح و تشریح اشعار تورکی و ابیات و اشعار ملمع تورکی-فارسی شاه قاسم انوار سرابی قرائت و تصحیح شده توسط مئهران باهارلی
http://sozumuz1.blogspot.com/2020/12/blog-post_79.html
٣- نقدی بر نشر اشعار و ملمعات تورکی قاسم انوار توسط نفیسی، و نشر قسمی آنها توسط دولت آبادی، صدیق و جمهوری آزربایجان
http://sozumuz1.blogspot.com/2020/12/blog-post_42.html
شعر یکم- اول یار عزیز ایله که جان یادینادیر
١-اوْل «یارِ عزیز» ایله که جان یادێنادێر
مسجدْ سارێ باردێم که بۇگۆن آدینهدیر
٢-میندین جماعت سوْردۇ که: شیخ آدێ نهدیر؟
دیدیم: نیجه سوْرای سیز؟ که «شیخ اَدینَه»دیر.
Ol yâr-i ezîz ile ki can yâdınadır
Mescid sarı bardım ki bugün Âdînedir
Mėndin cemâet sordu ki: Şéyx âdı, nėdir?
Dėdim nėce sora.y siz ki: ‘Şéyx Edîne’dir
ترجمهی دقیق به فارسی:
همراهِ
آن یارِ عزیز، که جان به یادِ او - در یادِ جان است
به
سویِ مسجد رفتم، زیرا که امروز جمعه است
جماعت
[نمازگزار] از من سوال کرد که: اسمِ شیخ چیست؟
گفتم چه قدر میپرسید! اسمِ او «شیخْ اَدینه» است.
توضیحات شعر اول:
صنعت جناس-تجنیس: یادینا، آدینه، آدینه، اَدینه: در این دؤرتلوک-رباعی بر اساس «آدینهدیر» (جمعه است)، سه نوع صنعت جناس - تجنیس مزید، مُرَکّب و ناقص به کار رفته است. جناس تام (هومونیم) عبارت است از کلمات مشابه در املاء و تلفظ، اما متفاوت در معنی. مانند نمونههای خطا (اشتباه) ↔ خطا (خیتا، تورکستان چین)؛ آل (حیله) ↔ آل (بَردار)؛ آلما (سیب) ↔ آلما (برنهدار)؛ داغ (کوه) ↔ داغ (داغ سوزان)، چین (حقّ) ↔ چین (کشور)، .... در زبان تورکی.
الف-«یادینادیرYâdınadır »- به یادِ اوست (تجنیس مزید: هنگامی
که در اوّل یکی از کلمات مشابه حرف زایدی باشد. مانند یار ↔ دیار؛ و یادینه ↔ آدینه در این شعر
که در اول کلمهی یادینه حرف زاید « ی » وجود دارد).
ب-«آدی
نهدیر؟Adı nedir
» - اسمش چیست؟ (تجنیس مرکّب: جناس
تام که یکی از الفاظ آن مرکّب است. مانند آدینهدیر ↔ آدێ نهدیر در این شعر، آیینهیه
↔ آیێ نهیه، قۇزۇ سۇ ↔ قۇزۇسۇ، بۇ دالا ↔ بۇدالا، دالداسێنا ↔ دالدا سێنا، و در فارسی: تازنده ↔ تا زنده، نیشتر ↔ نیش تر، ...)
ج-«اَدینهدیرEdine’dir »- (اسمش) ادینه است (تجنیس ناقص: هنگامی که کلمات در حرف متّفق باشند و در حرکات مختلف. مانند آدینه ↔ اَدینه در این شعر، و در فارسی تَرک ↔ تُرک، کَرد ↔ کُرد، مَرد ↔ مُرد، ...) [1]
ادنه-ادینه، نام شیخ: در مصراع چهارم، بر خلاف «آدینه» در مصراع دوم و «آدی نه» در مصراع سوم که هر دو در قدیمیترین نسخهی خطی با الف با کلاه و یا آ نوشته شدهاند، این کلمه به صورت «ادنه» با الف بدون کلاه نوشته شده که نشان میدهد اینها کلمات متفاوتی هستند. در اینجا «ادنه» اسم شخص و «شیخ ادنه» کسی است که شاعر با او در روز جمعه به مسجد رفته است.
ریشهی نام ادنه-ادینه: نام شیخ ادینه در این شعر، برگرفته از کلمهی فارسی «آدینه» به معنی جمعه، و یا تلفظ تورکی کلمهی عربی «ادنا - ادنیٰ» به معنی کمترین است:
الف- تلفظ تورکی اسم پسرانهی «آدینه» به معنی جمعه. نام پسرانهی آدینه در تورکستان - آسیای میانه - خراسان بسیار رایج بود. به عنوان نمونه در کتاب زبدة التواریخ (محمدرضا میراب آگاهی، چاپ تاشکند) شخصیتهای زیر با نام آدینه ذکر شدهاند: «آدینه مراد قودوقی»، «آدینه بای آتالیق» – اویغور، «آدینه مراد ایناق» – نایمان، «آدینه نیاز ایناق»، و «آدینه». نخستین نمایندهی تورکمن در مجلس شورای ملی ایران هم «آدینه جان آخوند جعفر بای» معروف به «آدینه محمد خان» (بعدها با نامهای خانوادهگی یارعلی و آخوند گرگانی) بود. «جمعه» معادل عربی آدینه نیز در میان تورکان – معمولا برای نامگذاری پسران متولد در روز جمعه – به کار رفته است. نامگذاری اشخاص به روزهای مبارک هفته طبق اعتقادات دینی در میان اغلب جوامع دیده میشود. چنانچه نام بسیار مرسوم خوشابا (خوشابهKhoshaba ) در میان آسوریان هم به معنی یکشنبه روز مقدس مسیحیان است.
ب-تلفظ تورکی اسم پسرانهی ادنا - ادنیٰ: به معنی کمینه، کهین، پایینتر، کمترین، پایینترین، ضعیفتر؛ پستتر؛ زبونتر، افتادهتر، جزئیترین، نازلترین، فروتن، متواضع. نام کمینه معادل ادنا، در تورکستان - آسیای میانه و خراسان، جایی که قاسم انوار در آنجا ساکن بود نامی معمول و بیشتر توسط صوفیان و شعرای صوفیمشرب در میانسالی و به عنوان نام ثانوی و یا لقب و تخلص انتخاب میشد. قاسم انوار در مصراعهای دیگری نیز ادنا و مترادف آن کمینه را به کار برده است: (اگر خورشید، اگر ذرّه، اگر اعلی اگر ادنا؛ کمینه جامِ تو دریا، کمینه پشّهات عنقا، ...). عبدالقادر مراغی موسیقیشناس تورک هم در اوتوبیوگرافیاش که در سالهای پایانی حیات در تورکستان - آسیای میانه - خوراسان سروده، خود را «کمترین» و یا «ادنا» توصیف کرده است: بیت ٦٨- (هر چه هستم کمترینات بندهام - داعییِ این دولتام، تا زندهام). یکی از شعرای معروف تورکمن در قرن هیجده «مامد ولی کمینه» نام دارد. نام کمینه در آزربایجان قفقاز هم رایج بود. مانند شاعر شوشایی «فاطما خانیم کمینه» (١٨٩٨-١٨٤١).
کلمهی «مین Mėn» به معنی من: حرف دوم -ی در کلمهی «مین Mėn» به معنی من و «سین Sėn» به معنی تو در تورکی شرقی و جغتایی - چاغاتای (و ادامهی آن اوزبیکی و اویغوری جدید) صدایی بین کسره (é) و ای (i) دارد. این صدا در هجای اول کلمات که ژانوس اکمان در کتاب «چاغاتایجا اهل کیتابی»[2] آن را با حرف (é) نشان داده، در لهجههای تورکمانی تورکی ما اغلب به فتحهE (مین ← مهن، سین ← سهن، ایر ← اهر، کیسماک ← کهسمهک، کیلماک ← گهلمهک، ...)، در بعضی موارد به کسره É (ایشیک ← ائشیک، ایشیتماک ← ائشیتمهک، ییتماک ← یئتمهک، بیرماک ← وئرمهک، ...) ، و در بعضی کلمات به ای İ (بیر Bėr ← بیر Bir) تبدیل شده است. در کتابچهی حاضر، این صدا را به الفبای عربی مطابق با تورکی شرقی در همه جا با حرف (ی) و به الفبای لاتین با حرف (ė) نشان دادم: مین (Mėn)، سین (Sėn)، آلیر مین (Alır Mėn) - آلیریم، آلیر سین (Alır Sėn) - آلیرسین؛ میندین (Mėndin) - مندهن، دیدیم(Dėdim) - دئدیم، ایشیتمهس(Ėşitmes) - ائشیتمهز، ییتتیم(Yėttim) - یئتدیم، بیردیک (Bėrdik)- وئردیک، ...
نوت: عینیت ظاهری و معنایی ضمایر «من» فارسی و تورکی برای اول شخص مفرد، تصادفی بوده ناشی از ریشهی مشترک آنها نیست. من تورکی و من فارسی دارای ریشههای کاملاً متفاوت هستند.
سوْراسیز - سوْرایسیزSorasız - Soraysız : (شما) میپرسید. صیغهی دوم شخص جمع فعل مضارع مستمر از مصدر سوْرماق - سوْراماق به معنی سوال کردن، پرسیدن. این قالب امروز نیز در اوزبیکی و اویغوری مودرن با املای «سورایسىز» به کار میرود. قالب «سوراسیز - سورایسیز» مخفف فورم «سورقای سیز» قدیمی و غیر از فورم «سورارسیز» است که عدم قطعیت و شبهه را میرساند: سورارسیز؟ میپرسید یا نهمیپرسید؟
یار عزیز: به معنی دوست گرامی، بسیار رایج در شعر دری - فارسی آن دوره. سلطان احمد جالاییر در دیوان خود عبدالقادر مراغی را بارها «یار عزیز» خطاب کرده است. قاسم انوار در ملمع دیگری (آخرین شعر در این مقاله) و اشعار فارسی دیگرش هم اصطلاح «یار گرامی» به همان معنی را به کار برده است: (در خنده رفت «یارِ گرامی» که «های، نه؟»). در غزلهای فارسی: (پرسش «یارِ گرامی» به دوا)، (کس را خبری هست از آن «یارِ گرامی»؟)، (یک نام شنیدست از آن «یارِ گرامی»)، ....
یاد-جان یادێنادێر: کلمهی یاد به معنی تذکار، اندیشه، تذکر، نام و نشان؛ به همراه کلمات دل و سینه و جان و ... (یاد به دل، یاد به سینه، یاد به جان داشتن)، به معنی همیشه و بسیار در خاطر بودن کسی، در حافظه بودن کسی، کسی را در یاد داشتن و ... است. در اینجا «جان یادینادیر» یعنی همیشه در خاطر و ذهنم است و یا به یاد او زنده هستم (برای معنی زندهی کلمهی جان، به توضیحات شعر سوم در بارهی جان نگاه کنید). قاسم انوار در اشعار دیگری معادل فارسی «جان یادینا» به معنی زنده بودن به یاد کسی را به کار برده است: (به یادت زندهام، این است مشرب)؛ (من به جانان زندهام، گر باز دانی این سخن) .
که:
حرف ربط فارسی، در این شعر در چند معنی به کار
رفته است:
الف-
که در مصراع اوّل «اوْل یار عزیز ایله که» به معنی شخصی که؛ و معادل «کیم» تورکی
است.
ب-
که در مصراع دوم «که بوگون آدینهدیر»، حرف ربط و به معنی زیرا، به علت آن که است.
ج- که در مصراعهای سوم و چهارم «سوردو که»، «سورای سیز که»، حرف ربط برای تبیین و تفسیر و یا «کهی بیانی» است که ابهام و پوشیدهگی معنی جملهی ماقبل را تفسیر میکند.
نیجه Nėce: چه قدر، چه اندازه، چه مقدار؛ معادل «نیجه» در تورکی بالکانی - استانبولی (Nice)، و در لهجهی تورکمانی ما «نئچه» (Néçe) است. معادل کلمهی متفاوت «نیچه» (Nėçe) در تورکی جغتایی به معنی چهطور، چهگونه؛ در تورکی بالکانی - استانبولی «نیته» (Nite) و در لهجههای تورکمانی ما «نئجه» (Néce) است.
ساری Sarı: طرف، سو، جانب. مشتق از سینقارۇ Sıñaru در تورکی قدیم. سینقاری ← سانقاری ← سانقری ← سانری ← ساری. -ی پسوند اضافی (یییهلیک اهکی) است. دان ساری Dan Sarı - طرف شرق، دون ساری Dün Sarı - طرف غرب، ساریناSarına : به طرفِ، ساریندانSarından : از طرفِ، -ه ساری -e sarı : به طرفِ (ائوه ساری: به طرفِ خانه)، ...
دیدیم - دئدیم: به معنی گفتم. صدای «ای ė» در هجای اول کلمهی دیدیمDėdim تورکی شرقی هنوز در بعضی از لهجههای تورکمانی ما به صورت «Didim» تلفظ میشود. چنانچه در منطقهی بهار در استان همدان تورکایلی به جای دئدیم رایج در دیگر لهجهها، فورم تورکی شرقی «دیدیمDidim »، و در منطقهی اورمو در استان آزربایجان غربی به جای «دئییرDéyir » (جمهوری آزربایجان) فورم «دیییرDiyir » به کار میرود. تورکان شرقی - جغتایی در تشکل قومی تورکهای هر دو استان آزربایجان غربی و همدان عنصر تعیین کننده و بلکه غالب بودهاند.
جماعت: در این شعر جماعت به معنی نمازگزاران، و مراد از مسجد، مسجد جامع دارالسلطنهی هرات است. در فرهنگ اسلامی جماعت به معنی گروهی که برای انجام یک عبادت دینی مانند نماز گرد هم میآیند و همریشه با کلمهی «جامع» (مسجد بزرگ) است (مفهوم «جامع» اسلامی به معنی مسجد، بر گرفته از «کِنِسِت» عبری - کنشت و ترجمهی آن به یونانی «سیناگوگ»، هر دو به معنی محل جمع شدن و گردهمایی است. معادل «جامع» مسلمانان، «جمعائوی» علویان و «جماعتخانه» در مذهب - دین اسماعیلیه و ... است). معنی دوم جماعت، گروههایی منسجم که دارای دیدگاهها و اعتقادات معینی در حیطهی دین و ... میباشند است. در ترمینولوژی تصوف، جماعت را «طریقت» مینامند.
شعر دوّم- بیر باغچهگه ییتتیم که بار ایردی قیزیل آلما
١-بیر
باغچهگه ییتتیم که بار ایردی قێزێل آلما
باغچه اێسسێ آیێتتێ که: «بۇ آلمادان آلما !»
٢- گؤکچهک ایگیت اوْغلۇ بارێردێ، قارا، گؤزهکۆ
بیر تهپشی گهتیردی قاتێما، آیتتێ: «مه آلما!»
Bir bağçege yėttim ki bar ėrdi qızıl alma
Bağçe ıssı âyıttı ki: Bu almadan alma!
Gökçek igit oğlu barırdı kara gözekü
Bir tepşi gėtirdi qatıma, ayttı: Me Alma!
ترجمهی دقیق به فارسی:
به
یک باغچه رسیدم که [در آن] سیب سرخ بود
صاحب
باغچه گفت که از این سیب بر نهدار
پسر
رشید و زیبا، سبزه و جذّابش [که] میرفت
یک سینی پیشم آورد و گفت، بهفرما سیب!
توضیحات شعر دوم:
در این دؤرتلوک - رباعی یک بار صنعت تجنیس – جناس تام به کار رفته است: آلما (سیب) ↔ آلما (برنهدار، نهگیر).
غه، -گه، -که، -کا، -غا: معادل -ه، -ا در تورکی غربی، پسوند حالت داتیف به معنی « به » در فارسی است. باغچهگه: به باغچه.
ایسسیIssı : صاحب. در اصل ایییسی به معنی اولیهی صاحبِ، دارایِ، که بعدها با تطور اییی.سی ← ایی.سی ← ای.سی ← ایس.سی ← ایسسی به معنی صاحب، خدیو، خداوند تبدیل شده است [3].
آییتتیAyıttı (در مصراع دوم): آییتدی، گفت، هشدار داد. از مصدر آییتماق، پرسیدن، گفتن، بیان کردن به هدف آگاهی و هشدار دادن، ذکر کردن، وعده دادن، به گفتار آوردن.
آیتتیAyttı (در مصراع چهارم): آییتتی - آییتدی، مخفف آییتتی. فورم آییتماقAyıtmaq که در تورکی قدیم رایج بود بعد از قرن ۱٤ میلادی با تخفیف و حذف حرف ی به آیتماقAytmaq تبدیل شد.
بار ایردیBar ėrdi (در مصراع اول): بار ایدی، وار ایدی، وجود داشت، بود. بعدها ایردی با افتادن حرف « ر » به ایدی تبدیل شده است. مانند افتادن حرف « ر » در بیرله ← بیله، ایرمهس ← ایمهس، ایرسه ← ایسه، ...
باریردیBarırdıı (در مصراع سوم): باریر ایردی، باریر ایدی، واریر ایدی، واریردی - میرفت. صیغهی سوم شخص مفرد ماضی استمراری فعل بارماق – وارماق به معنی رفتن و رسیدن به جایی، آمدن و وارد شدن در محلی.
گؤزهگو Gözegü: محبوب، مورد علاقه، جذاب. این کلمه که در قدیمیترین نسخه به صورت گؤزهگو (کورهکو) نوشته شده، تاکنون در تمام نشرهای شعر به اشتباه به صورت گؤزلو قرائت و معنی شده است. همریشه با گؤزده، گؤروک، گؤروکلو - گؤرکلو (گؤستهریشلی، گوزهل، گؤرکهملی، محتشم)، گؤرکهم، و گورکای در تورکی شرقی (حُسْنْ، زیبایی، جمال و ملاحت) است. به احتمال کمتر، محرف کورهگو (Küregü, Korıgu) به معنی نافرمان بردار، سرکش، عاصی، بی نظم؛ از مصدر کورهمهک به معنی فرار کردن و رفتن، همریشه با کورهگ (Küreg) به معنی قاچاق و فراری، کورلو (Kürlüg) به معنی بد اخلاق، در اثر پدیدهی روتاسیسم - زوتاسیسم،Zetasizm / Rotasizm - Rhotacism (تبدیل ز به ر: گؤر ← گؤز، اوغوز ← اوقور، سؤزچهک ← سؤرچهک)، ....
مه – ما Ma: ایشته!، آل!، هان!، اینک!، بهفرما! این ادات که به هنگام دادن چیزی به کسی گفته میشود در دیوان لغات الترک، به سه شکل «ما Ma، ماه Mah، مه Meh» ثبت شده است. ادات « ما » در اشعار تورکی منسوب به مولانا نیز بهکار رفته است: (یازیقلاریمدان آه، آه - ما شرح ائدهم، گهلمهز دیله. ترجمه: آه و آه از گناهانم، بهفرما اینک آنها را شرح دهم. اما بر زبان جاری نهمیشوند).
تهپشیTepşi : تهوسی، تهبسی، تهپسی، تهفسی، تهبشی. به معنی سفره و یا نوعی سینی؛ ظرفی کمعمق و پهن برای پختن شیرینی و نان شیرینی و .... از ریشهی «تهوسیمهک» تورکی به معنی چیدن، به ردیف چیدن[4]، و یا از کلمهی چینی باستانیTieh tzu و چینی میانهDep tsi ، در ماندارین امروزی碟子 به معنی سینی[5]. تهپسی از تورکی وارد عربی (تبسی) و موغولی (تهبسی، تهپچی[6])، و از موغولی وارد فارسی (تبشی) و دوباره عربی (تپشی) شده است.
قاتQat : اؤن، قاباق، یان، قارشی، قانشار؛ حضور، مقام، نزد، ...
ییتتیمYėttim : یئتدیم، رسیدم
بیردیکBėrdik : وئردیک، دادیم، ادا کردیم، اعطا کردیم
بیر گؤگچهک: مصرع اول بیت دوم در نسخههای خطی با کلمهی «بیر» آغاز میشود. این «بیر» که احتمالا به سبب تمثل به مصرع اول و آخر این دؤرتلوک که با بیر آغاز میشوند، از طرف ناسخین افزوده شده، به سبب مخدوش کردن وزن شعر، حذف شد.
شعر سوّم- صباحین مبارک اولسون، چهلهبی سلام قیلدیق
١-صباحێن مبارک اوْلسۇن؛ چهلهبی سلام قێلدێق
سلام ایله جان بیردیک؛ چهلهبی بیزنی اۇنۇتما !
٢- چهلهبی تو شاهِ جانی؛ چهلهبی تو دلسِتانی
چهلهبی حبیبِ جانی؛ چهلهبی بیزنی اۇنۇتما !
٢- چهلهبی تو شاهِ جانی؛ چهلهبی تو دلسِتانی
چهلهبی حبیبِ جانی؛ چهلهبی بیزنی اۇنۇتما !
٣- چهلهبی تو شاه و میری؛ چهلهبی تو دستگیری
چهلهبی تو دلپذیری؛ چهلهبی بیزنی اۇنۇتما !
٤-عاشق اوْلدۇغۇم بیلیر سین؛ جانێما جفا
قێلێر سین
حالِ زارێمنێ سئوهر سین؛ چهلهبی بیزنی
اۇنۇتما !
٥- چهلهبی
شهِ جهانی؛ چهلهبی تو جانِ جانی
چهلهبی نه این، نه آنی؛ چهلهبی بیزنی اۇنۇتما !
٦-اوْدا یاخا سین جانێم سین؛ یئره تؤکه سین
قانێم سین
چهلهبی دِلیم، جانێم سین؛ چهلهبی بیزنی
اۇنۇتما !
٧-سرِ قاسمی فدایت؛ دل و جان طفیلِ راهت
به خدا، به رویِ ماهت؛ چهلهبی بیزنی اۇنۇتما !
توضیحات شعر سوم:
اولسون-قیلدیق-بیردیک: در این شعر، هر بیت مرکب از چهار بند است که کلمهی آخر و یا ماقبل ردیف در بندهای اول و دوم و سوم همقافیهاند (جهانی – جانی - آنی؛ جانی - دلستانی - جانی، فدایت – راهت - ماهت؛ میری – گیری - پذیری، بیلیر سین - قیلیر سین - سئوهر سین، جانیم سین - قانیم سین - جانیم سین). اما این اولگو فقط در مورد بیت اول رعایت نهشده و این بیت در اکثر نسخهها به جای سه-۳ اولسون، فقط با یک-۱ اولسون، و احتمالا در یک نسخه که نفیسی آن را به کار برده با دو-۲ اولسون ثبت شده است:
با
یک-۱ اولسون در اکثر نسخهها:
صباحێن
مبارِک اوْلسۇن؛ چهلهبی سلام قێلدێق
سلام ایله جان بیردیک؛ چهلهبی بیزنی اۇنۇتما
احتمالاً
با دو-۲ اولسون در یک نسخه که نفیسی به کار برده:
صباحێن
مبارک اوْلسۇن؛ چهلهبی سلام (قلاک؟) اوْلسۇن
سلام ایله جان بئردیک؛ چهلهبی بیزنی اۇنۇتما
بیت اول را که احتمالاً ناسخین در ثبت آن دچار اشتباه شدهاند، میتوان به یکی از دو شکل زیر ترمیم کرد:
الف-
با جایگزینی اولسون به جای قیلدیق و بیردیک، و تبدیل آن به بیتی با سه ردیف
اولسون:
صباحێن
مبارَک اوْلسۇن؛ چهلهبی سلام اوْلسۇن
سلام ایله جان اوْلسۇن ؛ چهلهبی بیزنی اۇنۇتما
ب-با
جابهجا کردن کلمات اولسون و مبارک در بند اول و خواندن مبارَک (سعید) با کسره به صورت مُبارِک (برکت دهنده). در این صورت مبارِک - قیلدیق - بیردیک کلمات
همقافیه میشوند:
صباحێن
اوْلسۇن مبارِک؛ چهلهبی سلام قێلدێق
سلام ایله جان بئردیک؛ چهلهبی بیزنی اۇنۇتما
جان: کلمهای فارسی به معانی حیات دهنده، حیات، دل، روح، تن، زنده و انسان و ... :
الف-جان
اوْلسون: نیرو دهنده و زندهگی بخشنده و محیی، آن چه به
شخص نیرو میدهد و زندهگی دوباره میبخشد باشد. در اصطلاح «جان یادینادیر» در
شعر اول، جان
بیردیک، جانبخش و ... در ابیات دیگر، همچنین کلمات و
ترکیبهای تورکی «جانلانماق»،
«جانلار» - اسم دخترانهی
«جانان» (این اسم احتمالا جان فارسی به علاوهی پسوند فارسی جمع -ان، و به احتمال
کمتری جان تورکی به علاوهی پسوند آلتاییک جمع -ان است)، «جانسیز»
(بی حیات، مرده)، «جان
قورتاران» (آمبولانس، غریق نجات)، «جان قورتارماق» (اوچ جان قورتاردی) و غیره هم جان به معنی زندهگی بخشنده،
زندهگی، زنده، و انسان
است.
ب-اوْدا
یاخا سین جانێم سین: در اینجا جان به معنی
بدن و تن است. در اصطلاح تورکی «جانی اینجیتمهک» (آزار بدنی) و «جان سورتهن»
(کیسهکش حمام) هم بدین معنی است.
ج-دلیم جانیم سین: یعنی تو دل و جانِ من. در ترکیبهای دل و جان و اصطلاحات آتی، جان مترادف دل و روح است: حبیبِ جانی، شاهِ جانی، ساقییِ جان، مانند کاربرد جان در اصطلاح تورکی «جانی سیخیلماق» به معنی دلتنگ شدن. قاسم انوار دوگانهی دل و جان (همچنین دوگانهی جان و تن. در ادامهی مقاله) را بسیار به کار برده است: (المنة للّه که مرا بر دل و جانست)، (ارزان خرید دردِ تو قاسم به جان و دل)، (ای دل و جان عاشقان خستهی تیغ مرحبا)، (ای هادیِ جان و دل و دین رحمتِ عامت)، (دل و جان را کجا کند روشن)، (کعبهی جان و دل ما چو خرابست و یباب)، (بر دل و جان قاسمی بهگشا)، (دل و جان را به تو دادیم و فراغت گشتیم)، (رنگ عقل و دل و جان گیر، اگر رنگرزی)، (که در طریق محبت ز جان و دل برخاست)، ...
جانCan کلمهای تورکی به معنی عزیز. فورم اولیه در تورکی قدیم: ییگهنYėgen : ییگن – یییهن ← جان در تورکی ← «نوگ» در تونگوزی (با فورم پروتوآلتائیک «نیوگ»). جان کلمه، صفت و اسمی تورکی به معنی ۱-بزرگ و درشت، برجسته، کبیر، پیشرو، ۲-مجازا ارزشمند و گرانمایه، گرامی، عزیز، بسیار ارزشمند، بسیار دوست داشتنی، محبوب. قاسم انوار جان تورکی را هم در اشعار خود به کار برده است: جانِ جانی (عزیز و محبوب دل هستی. جان اول تورکی، جان دوم فارسی است)، جانِ جهان (عزیز و محبوب جهان)، جانِ زندهگانی، .... نامهای تورکی بسیار رایج جان (در اول اسامی: جانعلی، جان ائجه، در آخر اسامی آقاجان، باباجان، ....)، جانی (جانی بک، خان قیپچاق تبریز؛ جانی خان، اولین ایلخان قشقایی، کونفدراسیون تورکهای ساکن در جنوب ایران، ...)، اسم زنانهی جانیم، و .... همه به معنی عزیز و گرانقدر و ارزشمند و گرانمایه و نیکو مانند فورمهایی از کلمهی یئگهن که با حروف ج و چ و س و ژ و ش آغاز می شوند، محرف یئگهن، و بعضی از جهانها در اسامی تورکها (در اصل جان بیگلو)، جهان پهلوان (در اصل جان بالابان) محرف جان تورکی هستند[7].
جان محرف «چین» تورکی: در زبان تورکی یک کلمهی تورکی جان که غیر از جان فارسی و جان تورکی به معنی عزیز است، هم وجود دارد و به معنی صدیق و صادق و صمیمی و ... است (در ادامهی مقاله).
شاه: ۱-عنوانهای شاه و سلطان نخست به بازماندهگان پیغامبر اسلام افزوده میشد؛ سپس در میان اهل تصوف به مشایخ و بزرگان ایشان، مانند خود شاه قاسم انوار سرابی اطلاق گشت. در میان غلات شیعی تورک - علویان قاراقویون، بکتاشی، ... که به الوهیت علی اعتقاد داشتند، شاه و سلطان مترادف با حق و یا خدا، و از آنجا نام دیگر حضرت علی، امامان شیعه، و در میان تورکهای علوی پیوسته به جریان سیاسی قیزیلباش، به معنی شاهان تورک خاندان صفوی بود: سلطان علی، سلطان جنید، سلطان حیدر، شاه اسماعیل، شیخ شاه ابراهیم، ....۲-هر چیز ممتاز و برتر
یاخا سین - تؤکه سین: یاخا سین - یاخاسین مخفف یاخقا.ی سین به معنی میسوزانی، به آتش میکشی؛ تؤکه سین - تؤکهسین مخفف تؤکگه.ی سین به معنی میریزی است. (در اویقوری مودرن به ترتیب یاخىسىڭ، تۆکۈسىڭ).
بیلیر سین، قیلیر سین، سئوهر سین: به ترتیب به معانی میدانی، میکنی و دوست میداری. در این قالب سین جدا از فعل نوشته میشود.
جانیم
سین - تنیم سین: در بیت ششم کاربرد دو بار ترکیب
جانیم سین پی در پی، از نظر بلاغت میتواند غیر بدیعی و ناپسند و نشانگر ضعف و
ناتوانی شاعر محسوب شود:
اوْدا
یاخا سین جانێم سین؛ یئره تؤکه سین قانێم سین
چهلهبی دِلیم، جانێم سین؛ چهلهبی بیزنی اۇنۇتما
ترکیب
«جانیم سین» میتواند اشتباه ناسخ اولیه و اصل آن «تنیم سین» باشد:
اوْدا
یاخا سین تنیم سین؛ یئره تؤکه سین قانێم سین
چهلهبی دِلیم، جانێم سین؛ چهلهبی بیزنی اۇنۇتما
با تصحیح «جانیم سین» به «تنیم سین» معنی بیت چنین است: «چلبی! تو خونم را بر زمین میریزی و تو تنم را به آتش میسوزانی، [با اینهمه] جان و دل من هستی». قاسم انوار در ابیات متعدد دیگری هم دوگانهی جان - تن را به کار برده است: (غلام توست اگر «جان» است، اگر «تن»)، (من یک «جانم» که صد هزار است «تنم» - چه «جان» و چه «تن»، که هر دو هم خویشتنم)، (تویی هادییِ «جان» و مهدییِ «تن»)، (عیسی «جان» نهشناسد و گهواره «تن»)، (ناگهان از چاهِ «جان» افتاد اندر چاهِ «تن»)، ....
سین (Sėn): به معنی تو. حرف دوم کلمهی سین (مانند مین) در تورکی جغتایی - چاغاتای (و ادامهی آن اوزبیکی و اویغوری جدید) صدایی بین کسره (é) و ای (i) دارد. سین در تورکی ما به صورت سهن (Sen) تلفظ؛ و در تصریف افعال جدا از کلمه نوشته میشود.
چلبی – چهلهبی Çelebi: ۱-آقا، پروردگار، سرور، محترم، با تربیت (در این معنا از قرن ١٧ عنوان «افندی – اهفهندی» جانشین چلبی شد)؛ ۲-مرشد طریقت، ۳-بعدها لقبی برای مشایخ طریقت مولویه، نامی برای بزرگترین فرزند پسر از نسل مولانا ٤-شاهزادهگان عوثمانلی، ٥-در دولت تورک کؤلهمهن (مملوک) مصر به معنی کاتب. چلبی کلمهای با ریشهشناسی غیر قطعی، اما قطعیاً غیر ایرانیک - غیر فارسی است. منابع بیزانسی چلبی را دارای ریشهی تورکی و به معنی بیگاوغلو دانستهاند. احتمالاً همریشه با «چالاب» تورکی به معنی خدا که خود شاید مرتبط با «چلیپا» - صلیب در زبانهای سمیتیک است. قاسم انوار در یک بیت دیگر بین چلبی و «روخ قدش» (ٖרוח הקודש) - روح القدس ادیان سامی موسوی - مسیحی ارتباط برقرار کرده است (تو طالب چلبی شو، که مقصد اقصیست - که فیض روح مقدس ز حضرت چلبیست). در صورت صحت این ریشهشناسی، افزودن حرف ی به آخر چلب محتملاً در اثر تشبّه به «اخی» - «آقی» تورکی، «افندی» رومی – یونانی، «بالی» تورکی - سامی[8] و ... است.
نخستین کسی که دارای رتبه و لقب چلبی بود شخصیت تورک اصلا اورمویی (اورمیهای)، سرسلسلهی طریقت مولویه، خلیفه و نائب مولانا جلالالدین رومی و دوست پسرش سلطان ولد، «حسامالدین چلبی اورمویی» معروف به «ابن اخی تورک» است (فوت کرده به سال ١٢٨٤)[9]. و اما مقصود قاسم انوار در این اشعار از چلبی، احتمالاً شخصی معین و یکی از مجذوبین و مرشدان طریقت مولویه بنام «مولانا جانی» که وی هنگام تحصیل در تبریز با او آشنا شده بود است. بنا به نفحات الانس جامی، قاسم انوار بعدها در سفری به روم با چلبی مذکور دوباره برخورد و با او به زبان رومی (یونانی محلی) صحبت کرده بود. این روایت در صورت صحت نشان میدهد که قاسم انوار علاوه بر تورکی و فارسی و عربی و گیلگی، زبان یونانی هم میدانسته است. قاسم انوار با طریقت مولویه هم مرتبط بود، وی در اشعار خود مولانا را ذکر و در دو جا مثنوی او را یاد کرده است. غزلیات قاسم انوار از سوی برخی از محققین (سعید نفیسی) نزدیکترین به غزلیات مولاناجلال الدین شمرده شدهاند.
بیزنیBėzni : بیزی، ما را. -نیni ، -نێnı ، -نۇnu ، -نۆnü : معادل –یi ، -ێı ، -ۇu ، -ۆ ü در تورکی غربی، پسوند حالت مفعولی و یا آکوزاتیف به معنی « را » در فارسی.
دل: به معنی جان، قلب، روح. چهلهبی! دلیم، جانیم سین: چلبی! دل و جان من هستی.
شعر چهارم- خبری دهید جان را، که ز دوست چیست فرمان
چهلهبی بیزگه نظر قێل، که حل اوْلیسار رازِ
مشکل
چهلهبی بیزنی اۇنۇتما، دلِ خسته را مهرنجان !
توضیحات شعر چهارم:
اوْلۇسار (اولیسار): حتما و قطعا خواهد شد. پسوند آیندهی قطعی و محتوم. (در مقابل اولاجاق: خواهد شد). ناسخین به سبب وجود حرف ر در اول کلمهی بعدی (اولیسار راز...) دوچار اشتباه شده و حرف ر در آخر اولیسار را اضافه گمان و آن را حذف کردهاند. تصریف آیندهی قطعی و محتوم در تورکی غربی: اولوساریم، اولوسارسین، اولوسار؛ اولوساریز، اولوسارسینیز، اولوسارلار. این فورم آینده در تورکی غرب هم در قرون ١٣ و ١٤ بسیار رایج و در قرون ١٥ و ١٦ موجود بود (نسیمی، قاضی برهانالدین، سیر ضریر، سهیل و نوبهار خوجا مسعود، منطق الطیر گلشهری و آشیق پاشازاده، فضولی، ...).
شعر پنجم-بیا ای ساقییِ جانها، بیار آن باده در گلشن
١-بیا ای ساقییِ جانها، بیار آن باده در گلشن
به غایت خوشدلم کان یار، میپرسد که: سین کیم سین؟
٢-به جانان گفتم ای دلبر، خرابم از غمت یکسر
ولی میخوانم این ازبر، بۇ سؤزنۆ سین ایشیتمهس
سین
٣-زهی الطافِ بی پایان، که مییابد دلم پنهان
سلامم گفت و جامم داد، و زانو زد که: هئی، ایچ سین!
٤-مرا میگوید آن جانان، چه حیرانی و سرگردان
صفا قێل سین، وفا قێل سین؛ اگر سین عاشقی قێلسان
٥-میانِ گلشنِ حُسْنَت، هزاران گُل به بار آمد
ویران بوْلماسدێر اوْل بوْستان، اگر بیر چیچهیی
سێسان
٦-بیا ای روشنییِ جان، که هم جانی و هم جانان
یۆزۆن گۆلشن، سؤزۆن روشن؛ رسین بوْلدۇ که سلطان سین
٧-زِ فیضت خاطرِ قاسم، همیشه
شاد میباشد
که این فیض از تو مییابد؛ اگر دوْققۇز، اگر دوْخسان
توضیحات شعر پنجم:
رسین - رسی: در بیت ششم (یۆزۆن گۆلشن، سؤزۆن روشن؛ «رَسین» بوْلدۇ که سولطان سین)، کلمهی رسین را تاکنون همه اشتباه و به صورت روشن خواندهاند. در حالی که در بسیاری از نسخههای خطی آشکارا این کلمه با حرف « س » و بدون حرف « و » (بر عکس کلمهی روشن قبل از آن) نوشته شده است. فورم صحیح این کلمه «رسین» (رصین) - «رَسِی» (رَسٖی) به معنی ثابت، مستحکم، محکم و استوار و برجای، ستون ایستاده در خیمه، عمود ثابت در وسط خیمه، مرد ثابت در خیر و شر و استوار در نیکی و بدی، کلام جزیل مقابل رکیک است (الرَّسِی: الثابت، ثابت فی الخیر والشر، العمود الثَّابت وسط الخباءِ، عمود ثابت وسط الخیمة، العَمودَ الرَّئِیسَ الَّذِی یشُدُّ الخَیمَةَ). در این بیت گفته میشود: «روی تو مانند گلشن (دارای زیباییهای فراوان)، و سخنت روشن (صریح، مبرهن و محقق) است. ثابت و قطعی شد که سلطان (پادشاه و فرمانروا و مجازا برهان و حجت روشن) هستی».
ایچ سین، قیل سین، کیم سین و ایشیتمهس سین: ایچ سین و قیل سین فعل امر دوم شخص مفرد؛ کیم سین و ایشیتمهس سین زمان حال دوم شخص مفرد (اولی سوالی، دومی منفی) هستند. در تمام اینها سین باید جدا نوشته شود.
سێسانSısañ - سوسن (سۇسانگ): کلمهی آخر در بیت (ویران بوْلمازدێر اوْل بوْستان، اگر بیر چیچهیی سێسان)، سێسانSısañ به معنی اگر قطع کنی - اگر بهبُری، از مصدر سێماق به معنی شکستن، بریدن، قطع کردن، تخریب کردن، نقض کردن، .... است. از این ریشه است فعل ارجاعی آن سێنماق (شکسته شدن)، سێندێرماق (شکستن)، سێتماق (شکاندن)، سێنێق (شکسته)، سێنێقچێ (شکستهبند)، سێندێ (قیچی)[10].
سێسان در یکی از نسخههای خطی به صورت سۇسَنْ (سۇسان) نوشته شده، زیرا در رسم الخط قدیم مخصوصا از طرف محررین دریزبان صدای « ێ » اغلب با حرف « ۇ » نشان داده میشد. (مانند شاملو و آیدینلو به جای شاملێ و آیدێنلێ، و باردۇم به جای باردێم در شعر اول همین مقاله). در یک نسخهی خطی دیگر به جای سێسان، «تیرسهن» به معنی اگر بهچینی آمده است (تیرمهک – دهرمهک: چیدن). این جایگزینی نشان میدهد مضمون بیت در رابطه با کندن و قطع کردن و چیدن یک گل که به بوستان ضرر میرساند اما آن را ویران نهمیکند بوده؛ در نتیجه کلمهی اصلی «سیسان» است: (اگر از بوستان یک گل را قطع کنی و یا بهچینی، آن بوستان ویران نهمیشود). خوانش سۇسن (سێسانگ) و سۇنسن (سێنسانگ) (اگر قطع کنی، اگر بهبری) بر اساس فعلهای سۇماق - سۆمهک (دراز کردن، مجازا گردن خم کردن) و سۇنماق - سۆنمهک (دراز شدن، دراز کردن دست، اطاعت نمودن) و مخصوصا سونماق به معنی مجازی اخیرا پدیدار شدهی «هدیه کردن» توسط محمدزاده صدیق، نادرست است.
اگر سین عاشقی قیلسان، اگر بیر چیچهیی سیسان: این دو جمله، به سبب وجود اگر در اول آنها فورم شرطی هستند. در نتیجه آنچه در نسخههای خطی در آخر فعلها به صورت «سن» نوشته شده، به واقع مخفف پسوند شرطی دوم شخص مفرد –سانگ.sañ و سهنگ.señ است. اگر سین عاشقی قیلسانگ: اگر تو عاشقی کنی. اگر بیر چیچهیی سیسانگ: اگر یک گل را قطع کنی.
بوْلماس، ایشیتمهس: در اغلب لهجههای تورکمانی ما بوْلماس ← اوْلماز، ایشیتمهس ← ائشیتمهز
سؤزنوSöznü : سؤزو، سخن را. -نیni ، -نێnı ، -نۇnu ، -نۆnü : معادل –یi ، -ێı ،-ۇu ، -ۆ ü در تورکی غربی، پسوند حالت مفعولی و یا آکوزاتیف به معنی « را » در فارسی.
دوققوز - دوقسان: در این بیت قاسم انوار طبق سنن تورک – موغول، برای مشخص کردن کمی و یا زیادی فیضهای خداوند که وی آنها را مانند عطیه و هدیه و پیشکش به خود قبول میکند و به همه حال باعث شادمانی او میشود، به ترتیب اعداد دوققوز (نُه-٩) و دوخسان (نود-٩٠) را به کار برده است. در میان تورکان و موغولها عدد دوققوز – توقوز - تغز (٩) و مضربهای آن (٩٠، ٩٩، ...) سمبول کمال و بی نقص بودن و به همین دلیل مقدس و مبارک و خوشیُمْن بود. این تقدس در نامهای دوقوز گؤک (نُه فلک)، دوقوز اوغوز، دوقوز تاتار، دوقوز توغ، دوقوز آتابهک، و ... هم منعکس شده است. به سبب این مبارکی و خوشیمنی، تعداد پیشکشها و هدایایی («آرماغان»، «ساوقات - سوغات»، «تُزغو»، «تهگیشمیشی»، ساوری»، «اولجامیشی»، ...) که سلاطین تورک و موغول میدادند و دریافت میکردند، مضاربی از ٩ (دوقوزات) بود[11]. در برخی گروههای موغول و تورک رسم جمعآوری اشیاء و هدیه دادن در مراسم عروسی «توقوز» نامیده میشد[12]. در میان تورکمنها نیز مهریهی دختران بر مدار نُه-٩ بود «دو نُه طلا، سه نُه طلا و برای دختر خان و سایر اعیان تا نود دوقوز طلا ...»[13] .
ازبر – اهسبهر: کلمهای تورکی، از ریشهی اس – اهس در تورکی قدیم به معنی خاطر، یاد به علاوهی پسوند اسمساز از اسم -بهر. اسهبهر به معنی حافظه و یادداشت ذهنی و اهسبهرلهمهک به معنی به یاد سپردن و حفظ کردن است. از این ریشه کلمات متعددی در زبانهای تورکیک وجود دارند. مانند اهسنیمهک (تورکی قدیم)، اهسکهرمهک (قاراچای بالقار)، اهستهمهک (آلتای)، اهسلهمهک (تورکمنی)، آسینماق (چوواشی)،.... همه به معنی به یاد و خاطر آوردن .... [14] ازبر هم کلمهای تورکی و محرف اهسبهر تورکی به معنی به حافظه و یاد سپردن است[15].
جام: پیالهی شراب، پیالهی شرابخوری، ساغر، صراحی، گیلاس، کاسه، قدح، ساتگین، ساتگن، ساتگی، سایگی، ایاغ، کأس، پیمانه، طاس، ظرف، کوزه و کدوی شراب، آوندی مانند کوزه که در آن شراب کنند. جام و گونههای دیگر آن جامه، چمان، چمانه در زبان فارسی، محرف کلمهی چینی «چان» (zhǎn, 盏 or 盞 in traditional Chinese) به معنی پیالهی کوچک شراب هستند[16] که از طریق زبان تورکی یا مستقیما به زبانهای تاجیکی – دری - فارسی و یا نخست به زبان سوغدی و سپس از آن طریق به زبانهای تاجیکی – دری - فارسی وارد شده، و بنابراین تورکیسم هستند. کلمهی تورکی چاناغ، چاناقÇanaq به معنی کاسه، ظرف کوچک، طبق، ظرف گلی، کاسهی چوبین ته گود و مقعر هم از همین ریشهی چینی است که به صورت چناق به زبان فارسی وارد شده است: چان + اق پسوند تورکی تصغیر[17].
شعر ششم-یارم خبر در آمد، وشتن کنید وشتن
١-یارم در آمد از در، با حُسن و زیب و با فَر
گفتم: وفا نهداری، خندید و گفت: سین سین
٢-ای پادشاهِ جانها، وی راحتِ روانها!
اوّل سینی سئوهردیم، آخر سینی سئوهر مین
توضیحات شعر ششم:
سینی، سین سین: سین = ضمیر دوم شخص مفرد؛ سینی = سین+ی: تو را. -ی پسوند حالت اضافی معادل کسرهی اضافی در فارسی است. در ترکیب سین سین (تو هستی)، سین اول ضمیر دوم شخص مفرد و سین دوم پسوند فعلی دوم شخص مفرد است که جداگانه نوشته میشود.
سئوهردیم: دوست میداشتم. فورم سوندم در بعضی نسخههای خطی، اشتباه است.
سئوهر مین: دوست میدارم. مین پسوند فعلی دوم شخص مفرد است و جداگانه نوشته میشود.
شعر هفتم-گر بر حدیث اهل دل انکار میکنی
١-ای جانِ زندهگانی، وی راحتِ روان
بر من جفا مهکن که سئوهر مین به جان سینی
٢-بی یادِ دوست یک نَفَسی نیست قاسمی
ای «شیخِ روزگار»، نه ساغێنمای سین مینی؟
توضیحات شعر هفتم:
سینی، مینی: سین - ضمیر دوم شخص مفرد؛ سینی یعنی تو را. مین - ضمیر اول شخص مفرد، مینی یعنی من را.
سئوهر مین: دوست دارم. مین پسوند فعلی دوم شخص مفرد است و جداگانه نوشته میشود.
ساغینمای سین: در نسخههای خطی: ساغِن مَیسِن. یعنی در فکر من نیستی، مرا به خاطر نهمیآوردی، من را ذکر نهمیکنی. دوم شخص مفرد منفی زمان حال، از مصدر ساغینماق: دوشونمهک، خاطیرلاماق، آنماق؛ ذکر کردن کسی، کسی را یاد کردن، به خاطر داشتن شخصی. فعل آرخائیک «ساغینماق» به غیر از فعل «سایماق» به معنی شمردن، به حساب آوردن، مجازا محل گذاردن و اعتناء کردن است. قالب «–مای سین» در تورکی تورکمانی ما تبدیل به «–میسان» شده است: آلمای سین ← آلمیسان. در نتیجه معادل تورکمانی ساغینمای سین تورکی شرقی، «ساغینمیسان» است، و نه سایمیسان.
سئوهر مین به جان سینی: یعنی تو را صادقانه و صمیمانه دوست دارم. در اینجا «جان» به معنی صداقت و صمیمیت و «به جان» به معنی صادقانه و صمیمانه است.... جان با این معنی محرف کلمهی تورکی «چین» به معنی صدق، حقیقت،حق، صحیح، راست، سازگار، هماهنگ با واقعیت، ضد دروغ، خالص، صادقانه، اخلاقی ...، و کلمهی چین تورکی خود نهایتا ماخوذ از کلمهی چینی «權 چئن، چین، چینگ، چییئن» به همان معانی است[18]. جزء جان در کلمه و اسم دخترانهی «جاندان» به معنی صدیقه و صمیمی هم کلمهی فارسی جان و یا کلمهی تورکی جان به معنی عزیز نیست، بلکه همین جان تورکی به معنی صداقت و صمیمیت و در اصل محرف کلمهی تورکی چین است.
شعر هشتم-پیش از بنایِ مدرسه و دِیرِ ارمنی
١-پیش از بنایِ مدرسه و دِیرِ ارمنی
ما با تو بودهایم، سئوهر مین به جان سینی
٢-قربانِ ماهِ رویِ تو کردم هزار بار
ای شاهِ روزگار، نه ساغێنمای سین مینی؟
شعر نهم- به فضل و رحمت و توفیق ذوالمنن
به غایت روشن و خوب و لطیفی
ولیکن بی وفایی. گفت: سین سین.
شعر دهم-ای ساقی جانبخش ما، یک لحظه ما را بازجو
١-گفتم: سئوهر مین مین سینی، گفتا: نه ساغێندین مینی
گفتم که: چشمِ روشنی، ای تورکِ مستِ
تندخو!
٢-آن
جا که حق تنها بود، هستییِ ما یاغما بود
قاسم دگر چیزی مجو، چون یافتی او را به او
توضیحات شعر دهم
ساغیندین - ساغیندینگ: ذکر و یاد کردی، از مصدر ساغینماق به معنی ذکر کردن کسی، کسی را یاد کردن، به خاطر داشتن شخصی.
یاغما: نام طائفهای از تورکان قدیم از دوققوز اوغوزها که پس از اضمحلال خاقانات تورک قدیم، همراه با دیگر طوائف تورک قارلوق - قارلیق، چگل - چیگیل وس. خانات قاراخانلی - دولت قاراخانیه را تاسیس کردند. یاغماها از اجداد اویقورها و اوزبیکهای مودرن شمرده میشوند. مصدر تورکی یاغماق به معنی باریدن، و مجازا هجوم گروهی و ریختن بر سر چیزی مانند باران؛ و همریشه با کلمات یاغیش (بارندهگی) و یاغمور (باران) است. اما این طائفه به مناسبت سنت تورانی «گنجلییو» (Kǟnč Liyu, Kençlüyü, Kençliyü) بدین اسم نامیده شده است. (جشن مجلل و ضیافت عام سالانهای که در آن سفرههای وسیعی با انواع و اقسام خوراکها و نوشیدنیها گسترده میشد و از عموم طبقات برای شرکت در آن دعوت میگشت. مهمانان مجاز بودند ضمن اکل و شرب هر چه و به هر مقدار که میخواهند همراه با خود بهبرند[19]). اسم مصدر تورکی یاغما در شکل یغما به زبان فارسی وارد و معنی هجوم و غارت و چپاول و تاراج گروهی و به زور، سپس فرار را کسب کرده است (کلمات چپاول-چاپاوول-چاپول و تاراج هم تورکی هستند).
شعر یازدهم-آیینه تیره شد، ز چه تیره است آینه؟
١-دوشینه شب که اوّلِ مَه بود و عید بود
آن یارِ غار ییتتی و باردێم سارایێنا
٢-کردم سلامِ گرم، و زدم بوسه بر رکاب
هیچ التفات قێلمادێ، اوْل شه گدایێنا
٣-هر کس زِ کوهِ «کون» صدایی شنیدهاند
آوازِ یارِ غار شنیدهام، صدایْ نَه
٤-گفتم که قاسمی به وصالِ تو یافت راه
در خنده گفت یارِ گرامی که: «های، نه؟ !»
توضیحات شعر یازدهم:
های: آی، ائی، هئی، آ، ائ؛ ادات ندا که احساسات ناگهانی شادی و ترس و حیرت و درد و رنج و ... را بیان میکند.
کون: هستی و وجود، گیتی، عالَم، دنیا و این جهان
یارِ غار: لقب ابوبکر خلیفهی اول اسلام ملقب به صدّیق و صدّیق اکبر که هنگام هجرت پیامبر اسلام از مکه به مدینه همراه وی به غار رفت، کنایه از یار صادق، دوستی که انسان را در سختی تنها نهمیگذارد، رفیق در خوبی و بدی. قاسم انوار ارادت خاصی به ابوبکر صدّیق داشت. از وی نقل بسیار میکرد و به هنگام ذکر نام او گریان میشد. برخی حالت قاسم انوار را «مقام ابوبکری» توصیف کردهاند.
صدایْ: صدی - صدای فورم عربی صدا، پژواک، آوازی که در کوه و گنبد و چاه و امثال آن پیچد و باز همان شنیده شود، صدائی که از انعکاس صوت به وجود میآید. سعید نفیسی «صدای نه» در این شعر را «صدایێنا» (به صدایش) و تورکی گمان کرده است. اما این ترکیب تورکی نیست، بلکه ترکیب «صدای، نه» و یا «نه صدا» و به فارسی است. بیت میگوید همه انعکاس صدای خود را از عالم هستی که مانند کوه است شنیدهاند. در حالی که من صدای و پژاوک منعکس شدهی خود را نهشنیدهام. بلکه آن چه میشنوم بانگ و ندای اصلی یار صمیمی است که با من سخن میگوید. در این بیت اندیشهی وحدت وجود - پانتئیسم و مفهوم تصوفی «فنا فی اللّه» که در میان بسیاری از جریانات اسلام متصوفه – هترودوکس رایج بود منعکس شده است. اعتقادات قاسم انوار در حیطهی اسلام متصوفه (هترودوکس) بود و بدین سبب علاوه بر خود وی که متهم به الحاد و اباحه بود، بسیاری از مریدان او خارج از اسلام متشرعه (اورتودوکس) و مخالف شرع و سنت بودند.
اشعار دوازدهم- دُرد، دُردی، دُردِ دُرد، ،دُرددن، دُوردیدن
قاسم انوار در ابیات متعددی کلمهی تورکی «دوْردۇ – توْرتۇ» را در اشکال دُرد، دُردی، دُردِ دُرد (شراب تیره) و ترکیب تورکی «دوْردۇدان - توْرتۇدان» (شراب خُم) را به صورت دُرددن و دُردیدن به کار برده است:
-چون
سر از خاکِ لحد در حشر بردارم زِ خواب
مست
و حیرانِ تو باشد جانِ دوْرد آشامِ ما
-بعدِ
توبه رفت قاسم کاسهیِ دوْردۇ به دست
بر
سرِ پیمانه آمد، در سرِ پیمانه رفت
-داشت
در خُم چند من دوشابِ دوْرد
از
قضا موشی در آن افتاد و مُرد
-همچو
دوْردۇ
به تهِ خُم نشست
وز
غمِ این رنگرزی پیر شد
-کنون
در مجلسِ رندان برای کاسهای دوْردۇ
هزاران
شیشهیِ تقوی شکستم تا چه پیش آید؟
-در
صومعه چو جرعهای از دوْردِ دوْرد نیست
راهم
نشان دهید که دیرِ مغان کجاست؟
-جانم
فدایِ ساقی و دوْردۇیِ دوْردِ او
کز
نیم جرعه توبه و ناموسِ ما شکست
-ساقی
مرا ز بادهیِ نابِ مغانه داد
دوْردۇی دوْرد داد،
بلی در میانه داد
-ساقییا
لطف کُن و بادهیِ صافی در دِه
صاف
اگر نیست، بیا، دوْردۇی دوْردۇ به من آر
-جهانی
غرقِ دوْردِ دوْرد
گردد
اگر
سنگی نیاید بر سبویم
-به
حمدالله من از دوْردۇکشانم،
ز
ذوقِ دوْردِ دوْردش
جان فشانم
-از
جامِ محبّت همه مستانِ خرابند
ما
از دل و از جان شده دوْردۇکِشِ لیلی
-دلم
کو سر فرو نارد به کونین
غلامِ
همّتِ دوْردۇکِشانت
-صوفی
که کِشد بادهیِ صافی به صبوحی
مست
است ولی در صفِ ما دوْردکشان نیست
-گاهی
امینِ مدرسه و خانقه بود
گاهی
امیرِ کوچهیِ دوْردۇکشان بود
-سرِ
ما خاکِ ره دوْردکشان
خواهد بود
واعظ
افسانه مفرما که نهمانی جاوید
-ساقیا یک جامِ می بر جانِ سرمستم فشان
یا از آن خمِ مصفّا، یا از آن دوْردۇدان
-گفتا
بُرو به کویِ سلامت که غافلی
از
ذوقِ جامِ بادهیِ مستانِ دوْردۇدان
-ساقییِ جان، لطف فرما کاسهیِ دوْردۇ به
من
سالها
بهگذشت و دارد دل هوایِ دوْردۇدان
-هر چه در ساغارِ ما ریخت، از آن نوشیدیم
اگر
از بادهیِ صافی، وگر از دوْردۇدان
-صافیکِشانِ صافْ، درین ره مطرّفند
ما
و شرابخانه و ساقی و دوْردۇدان
-قاسم
از پیرِ مغان رطلِ گران میطلبد
اگر
از بادهیِ ناب است، گر از دوْردۇدان
-....
توضیحات اشعار دوازدهم
دوْردۇDordu – توْرتۇTortu : به معنی قالینتی، چؤکهلتی، چؤکونتو، چؤکهلهک، رسوب، تهنشین و تهمانده از هر چیز رقیق؛ و در صنعت شرابسازی شراب تیره، هر آن چه که بعد از گرفتن شیره در سێخماج (فشرنده) و سۆزگهچ (فیلتر) باقی بهماند. فورمهای موغولی آن توْرتۇق Tortug، تورتوق Tortog، و توْغۇرتی Toğorti است. کلمهی دوْردۇ – توْرتۇ احتمالا ریشهی تورکی دارد و به صورتهای دُرد، دُرده، دُردی به زبان فارسی وارد شده است.
دوْردۇدانDordudan – توْرتۇدانTortudan : ترکیب دوردیدن را میتوان به دو شکل خواند و تشریح کرد:
الف-دوْرد تورکی (دوْردۇ) + -دهن تورکی (پسوند حالت آبلاتیف به معنی « از » فارسی)، جمعا به معنی از دوْردۇ و یا شراب خُم. سعید نفیسی در کلیات قاسم انوار این ریشهیابی را در سه جا بیان و قبول کرده است. در زبان تورکی اسامی و ادات معدودی وجود دارند که با استفاده از پسوند آبلاتیف –دهن، -دان ساخته شدهاند. مانند «نهدهن» (علت، سبب)، «بیردهن» (یک مرتبه، ناگهان)، «ایچدهن» (از صمیم قلب، از ته دل)، «توْپدان» (یکجا، به طور عمده، یک قلم)، «سیرادان» (معمولی، با کیفیت پایین و یا متوسط)، «جاندان» (صمیمی، صمیمانه. جان در این ترکیب کلمهی فارسی جان نیست، بلکه محرف کلمهی تورکی چین – صدق است)، ....
ب-دوْرد تورکی + دن عربی به معنی خُم بزرگ قیراندود دراز ولی باریکتر از خم معمولی سرکه و شراب و روغن و امثال آن که بر زمین ایستادن نهتواند مگر آن که در زمین حفرهای برای آن بهکَنند. در این صورت باید همهی «دُردی دن»ها را به صورت ترکیب تورکی – عربی «دوْردۇیِ دَن» خواند.
ساغار - ساغر: ساغر کلمهای تورکی و اصل آن ساغار است: کاسه، قدح، پیاله، کوزه، جام (تورکجه) شراب، ابریق می. مجازا به معنی مِی. به زبان فارسی به صورت «ساغَر» وارد شده است. ساغار خود دوبلت - محرف ساغیر به معنی اولیهی دیگ، تستی، ظرف، قاب؛ مجازا به معنی مِی است.
صومعه: به معنای معبد و پرستشگاه، بنا به عدهای از ریشهی سانسکریت و به احتمال بیشتری همریشه با کلمات موغولی - آلتاییک صوبه - سومه – سومبه – سویوبه .... که محرف آن در نامهای «شنب» غازان در تبریز، بنای «سویومبهت» در اورمو، و نام خانوادهگی اورمولو جمشید خان «سوباتایلی» افشار– مجدالسلطنه هم دیده میشود.
خانقه – خانقا - خانگاه: کلمهای تورکی مرکب از خان و قا-گه پسوند مکان. خان در این کلمه همریشه با خانه-خانمان (کاشانه و ماخوذ از تورکی)، خان (ماخوذ از تورکی و به معنی سرای کاروان)، خان- شان (ماخوذ از تورکی و به معنی لانهی زنبوران)، نهایتا در ارتباط ریشهشناسیک با بن قا-خا که در کلمات خان (بیگ، امیر)، خاقان – قاغان - قاآن، قاغاتین - خاتین – قادین (خاتون= خا+تون پسوند تاثنیت موغولی)، خانیم - خانم و قانگ-قانق (در تورکی قدیم نسب، پدر) هم وجود دارند[20].
شعر سیزدهم-بر سر راه بهدید و گفت هئی سین! کیم سین؟
١-بر سرِ راه بهدید و گفت هئی سین! کیم سین؟
گفتم ای جانِ جهان، هم بوالعلاء، هم ابوالحسن
٢-ساقیا یک جامِ می بر جانِ سرمستم فشان
یا از آن خمِ مصفّا، یا از آن دوْردۇدان
شعر چهاردهم-دوش آن مه دو هفتهی من با هزار فن
١-عیّاش و سرفراز و جهانسوز و جامه چاک
طنّاز و تورکتاز و دلافروز و پر فِتَن
٢-از
ناز کژ نهاده کُلَه را و جهنگجوی
دئشنه به
کف گرفته و تشنه به خونِ من
٣-گفتا
بُرو به کویِ سلامت که غافلی
از
ذوقِ جامِ بادهیِ مستانِ دوْردۇدان
٤-اوصافِ حُسنِ توست غزلهایِ بلبلان
حیرانِ آن جمال، گل و لاله در چهمهن
٥-ذرّاتِ کون رو به تو دارد به هر طریق
مستانِ جام توست، اگر یاخشێ، اگر یامان
٦-قاسم
شکست شیشهیِ تقوی و نهنگ و نام
از اقتضایِ زلفِ چلیپایِ بۇتشکن
توضیحات شعر چهاردهم
چاک: کلمهای تورکی – موغولی – آلتاییک[21] به معنی شکاف، تَرَک، دریدهگی، درز. از همین ریشهاند چاقی (چاقو) و چاکان (نوعی تبر در جغتایی) از مصدر چاقماق. مرتبط با «چات» تورکی به معنی تَرَک، چاک و شکاف، و «چاتلاق» به معنی تَرَک خورده و شکافته شده از مصدر چاتلاماق. بنهای چاک و چات در نهایت از چا. که صدای شکستن چیزی است ساخته شدهاند (ساختن همزمان دو کلمه از یک بن با پسوندهای د– ت و ک-خ در زبان تورکی مشاهده شده است. مانند کلمات آرد (پشت، عقب) و آرخا به همان معنی). شاید هم مرتبط با ریشهی یاک و یاخا به معنی حاشیهی دو قسمت مجاور یک چیز تَرَک برداشته.
تورکتازی - تَرکتازی[22]: فورم اولیهی این ترکیب، «تَرْکْتازی» با فتحهی ت [ تَ ] بود. کلمهی تورکی «تَرْکْ» - تهرک در این ترکیب به معنی سریع و شتابان، با شتاب، به سرعت، چابک، زود، فورا، ... میباشد. از این ریشه مشتقات و فعلهای ترکیبی بسیاری در زبان و لهجههای تورکی از دورهی باستان تا به امروز موجودند. از جمله (همه با فتحهی تَ): تهرکلهمهک (عجله کردن، شتاب کردن، سرعت گرفتن)، تهرکین (-ن قید زمان؛ به معنی چابوک، بسیار سریع، سریعا، خیلی زود، با عجله، فورا، به چابوکی)، تهرکجه، تهرکلی (در حال عجله، شتابان)، تهرکگینه (بسیار سریع، در یک لحظه، دفعتا)، تهرک اؤیون گهلمهک (در زمان بسیار کمی آمدن)، تهرک قیلماق (عجله کردن، به سرعت انجام دادن)، تهرکین گهلمهک، تهرک گهلمهک (به سرعت آمدن)، تهرک قاچماق (سریعا ناپدید شدن)، ترک بیتیرمهک، تهرک اؤلمهک، ...
دشنه - دئشنه: همریشه با تیشه. احتمالا کلمهای تورکی از مصدر دئشمهک به معنی سوراخ کردن و شکافتن، به علاوهی پسوند بسیار قدیمی اسمساز از فعل –نه؛ مانند ییگنه - ایینه (سوزن)، تهبهنه (چووالدوز)، گهزهنه (چاقوی کفاشی)، شحنه - شاقنا (حاکم نظامی، والی)، چغانه - چاغانا (آلت موسیقی)؛ و یا مرخّم دئشهنهک، مانند دهیهنهک (چوماق). نهایتا همریشه با فعل دهلمهک (سوراخ کردن) به سبب تبدیل حروف ل و ش به یکدیگر در زبانهای تورکیک لیر و شاز در دورهی باستان[23].
یاخشی:مناسب، نیکو و خوب. مخفف یاخیشیق. مانند قونشو که مخفف قونوشوق به معنی مستقر و اسکان یافته است. همریشه با یاخیشماق[24].
یامان: بد، نکوهیده، نامناسب. فورم قدیمی یاوینقان (بسیار بدی کننده)، همریشه با یاووز (بد)، یاولاق (غدار)، یازیق - یاوزیق (گناه)، جفنگ (یاوانگ)، و شاید یاوا (یاوه)، ...
ننگ – نهنگ: شاید از ریشهی تورکی بونگ - بون، مونگ - مون، بعدها منگ، مهنگ – من، مهن[25]، مانگ - مان، ... در تورکی باستان و قدیم به معنی سفالت، غم، کدر، حزن، آزردهگی، اذیت، نگرانی، تشویش، افسردهگی، ملانکولی، محزون، جرم، خطا، عیب، ننگ، عار. از همین ریشه است «مان» به معنی ننگ و عیب و عار؛ و «بونالماق» به معنی به تنگ آمدن و افسرده شدن در تورکی مودرن.
جهنگ - جنگ، Ceng - Ceñ: تلفظ تورکی کلمهی چینی چهن – ژهن به معنی جدال، ستیز، جنگ، نبرد، کارزار. در چینی ساده zhan 战، در چینی سنتی 戦. در آغاز به معنی تبر نیزهدار، سپس نبرد با تبر نیزهدار ویا به تورکی «بالتالی قارقی ایله ساواش» بود که نهایتا معنی هرگونه نبرد را کسب کرد. کلمهی جنگ از جمله کلمات تورکی – آلتاییک بی شمار در عرصهی نظامی و جنگآوری است که از طریق تورکیکهای باستان و دیگر گروههای «تورانی» به زبانهای ایرانیک آسیای میانه مانند تورفانی و سپس تاجیکی – دری - فارسی وارد شده است[26].
چلیپا: احتمالا محرف صلیبا از زبان سمیتیک آرامی. الف آخر کلمات در این زبان، مانند «ال» عربی و «ها»ی عبری در ابتدای کلمات است و نقل تعریف یک کلمه را ایفا میکند. چنانچه «مسیحا» معادل «المسیح»، «صلیبا» معادل «الصلیب» عربی است.
شعر پانزدهم-بوتا به ناوک هجران دل مرا بوزی
١-بوتا به ناوکِ هجران دلِ مرا بوْزی
چه
کردهام، چه شد، آخر بهگو، چرا بوْزی؟
٢-تو
را تۆرکِ خطا گفتم و نه گفتم گیل
مرا
زِ عینِ تکبّر بدین خطا بوْزی
٣-چه
دیدهای، چه شنیدی زِ قاسمی کاو را
به جور و ظلم و ستمکاری و جفا بوْزی؟
توضیحات شعر پانزدهم
بوْزی: فعل ساختهگی «بوْزی»، به معنی آزرده و خراب و پریشان بهکنی؛ از مصدر جعلی جدید بوْزیدن که قاسم انوار با نوآوری از افزودن پسوند فعلساز –یدن فارسی به بن مصدر تورکی بوْزماق ساخته است: بوْز.ماق ← بوْز + یدن = بوزیدن ← بوْزی (مانند افعال تورکی-فارسی ایجاد شده با بنهای تورکی کوچ ← کوچیدن ← بهکوچی؛ قاپ ← قاپیدن ← بهقاپی؛ چاپ ← چاپیدن ← بهچاپی؛ تپ ← تپیدن ← بهتپی؛ چاو ← چاویدن ← بهچاوی؛ چخ ← چخیدن ← بهچخی؛ سُر ← سریدن ← بهسری؛ کپ ← کپیدن ← بهکپی؛ و یا گُرخیدن در فارسی تهرانی معاصر از مصدر تورکی قورخماق به معنی ترسیدن). این سبک را شاعر تورک طرزی افشار اورمویی به اوج رسانده و دهها مصدر جعلی جدید با افزودن –یدن به اسامی تورکی و عربی و فارسی، مانند «تهرانیدن» به معنی به تهران رفتن، اهل تهران شدن، ... ساخته است[27].
بوْزماق (در لهجهی تورکمانی ما پوْزماق) به معنی خراب کردن، محو کردن، باطل کردن، عوض کردن، فسخ کردن، برباد دادن، تحقیر کردن و یا به وضعیت بدی انداختن کسی با عملی که انتظار آن را نهداشت، مغلوب کردن، ضرر زدن، آزردن، دلگیر و ملول کردن و ... است. از همین ریشه است بوْزۇق - پوزوق به معنی پریشان، در هم، نامرتب، مختل، خراب، ویران، فاسد، مکسور، غیر منتظم، دلگیر و دلگرفته (جغتایی). بوْزۇق - پوزوق، متضاد «سر و سامان» و مترادف «خراب»، «تفرقه» و «بی سر و بی سامانی» است که قاسم انوار آنها را به دفعات در اشعار فارسیاش به کار برده است: («سر و سامان» جهان «تفرقه» دارد در پی- حبّذا وقت خوش «بی سر و بی سامانی»؛ به جانان گفتم ای دلبر، «خرابم» از غمت یکسر؛ ...)
دل بوزی - کؤنگۆل بوْزماق: «دلِ مرا بوْزی» در این مصراع به معنای دل من را پریشان و خراب بهکنی، مرا دلگیر و ملول بهکنی؛ و ترجمهی کلمه به کلمهی اصطلاح «کؤنگول بوزماق» تورکی شرقی (در لهجهی تورکمانی ما: کؤنۆل - گؤیول پوْزماق) به معنی پریشان و خراب کردن دل، دلگیر و ملول کردن است. امیر علی شیر نوایی اصطلاح «کؤنگول بوزماق» را در بیت زیر بهکار برده است:
دمادم
جور ایله بوْزدۇنگ نوایی کؤنگلۆنی آنداغ کیم،
بوْزولغهی مُلکی بیر ظلم، اوتسه شاهِ کامران هردم.
قاسم انوار اصطلاح «دل خراب» معادل فارسی اصطلاح تورکی «کؤنگلو بوزوق» را هم بهکار برده است: (دلِ بیچاره خراب است که گفتند فلان - رویِ چون ماه و سرِ زلفِ پریشان دارد). متضاد «کؤنگول بوزماق» و یا «دل بوْزیدن» (نوآوری قاسم انوار)، «به سامان بودن دل» است که آن را هم قاسم انوار به دفعات در اشعار فارسیاش به کار برده است: (به سامان آمد احوالِ دلِ من - به دیدارِ تو حل شد مشکلِ من)، (هرگز نهبُوَد دل را سر و سامانی - زان ذوق که من دیدم در بی سر و سامانی)، ...
خطا، ختا، خاتای، ختای، خیتای، خطای، کاته: در ادبیات قدیم تورک و عرب و تاجیک - دری، مفهوم خطا اغلب به معنی ولایتی تاریخی از تورکستان شرقی در شمال چین امروزی که مسکن قبائل تورک بود و ولایت اویغور در غرب آن قرار داشت؛ همچنین خُتن – خوتن - کوتَن نام شهری در تورکستان (در منابع چینی «هوتین» و «یو تی ین») است. بعضا نیز مسلمانان آن قسمت از خاک چین را که میشناختند خطا، و بخشهایی از تورکستان شرقی را که از آن خبر نهداشتند و یا بخشهای دیگر چین امروزی که در خارج خطا قرار داشت را «ختن - خیتان» میگفتند. گاهی اوقات نیز خطای، مترادف با چین (برگرفته از نام سلسلهی Ts’in)، ولایتی تاریخی در توران و یا شرق تورکستان (قسمت شمالی و شمال غربی چین امروزی)؛ و مجازا به معنی سرزمینهای دوردست شرق آسیا (و ماچین به معنی چین بزرگ ویا چین شرقی و جنوبی امروزی و مترادف با ختن یا خیتان، بارخان، ...) بود. در کتب اسلامی ترکیب «ختا و ختن» به معنی همهی خاک و مملکت چین؛ختا مجازا به معنی زمین مشکخیز منسوب به خوبرویان و شاهدان؛ «نژاد ختا» به معنی «تورکتبار و زیبا»، «تورک ختا» به معنی تورک زیبارو از سرزمین زیبارویان است.
قاسم انوار در اشعار فارسی خود به دفعات دوگانههای چین - خطا، خطا - ختن، چین - ماچین و ... را بهکار برده است: (زِ چین ابرویِ خود اوفتادهای به خطا، نه از خطاست که در ابرویِ تو چین باشد)، (بر خطا حمل مهکن قولِ من ای خواجه حکیم، وصفِ رخسارهیِ آن ماهِ ختن میگویم)؛ (اگر زلفین ِمشکین بر فشاند، نهماند کافری در چین و ماچین)، (پتوی رویش اگر در چین و ماچین سر زدی)؛ (آنچه من کردم ز فعل ناسزا- پیش اهل روم و چین باشد خطا)، ...
تورک خطا در مقابل گیل: قاسم انوار در این شعر «تورک خطا» را به صورت متضاد «گیل» به کار برده است. گیل نام قدیم ملت گیلک و در زبان گیلکی به معنی رعیت و روستایی و مردم عامی است.
شعر شانزدهم-مرا که چشمِ تو از ناوکِ بلا بوزا
١-مرا که چشمِ تو از ناوکِ بَلا بوْزا
غریب و خسته و مهجور و بی نوا بوْزا
٢-شنیدهام که دوا دَرْدْ را کند چاره
چه چاره، چونکه منِ خسته را دوا بوْزا
٣-رقیب را چو سوال از وصالِ او کردم
بلارهیِ منِ
دلخسته را بَلا بوْزا
٤-مگر که چشمِ تو سودایِ کافری دارد
که تۆرکِ غمزهزن
اولادِ مصطفی بوْزا
٥-مهگو که بوْزۇنما، تا به چند وعده دهی؟
اومیدْ [به]
یۆزۇنهم و یۆزۆن مرا بوْزا
٦-هزار جان به وفایِ تو، قاسمی بر باد
بهداد، و دَردِ تو او را به صد جفا بوْزا
توضیحات شعر شانزدهم
١-بوْزا Boza– بوزه: آزرده و دلگیر، پریشان و خراب کند. از مصدر تورکی بوْزماق، در فورم آینده - آرزو سوم شخص مفرد (بوز + -ا)، فورمی برگرفته از تورکی اوغوزی در تورکی شرقی. در این اشعار قاسم انوار مکررا میگوید که همه چیز یار، از چشم و وصال و درد و دوای او، وی را پریشان و خراب و بی سر و بی سامان میکند.
۲- بوْزا Boza – بوزه: یکی از قدیمیترین نوشیدنیهای ملل و جهان تورک است (ماوراء النهر، جنوب و جنوب شرقی اوروپا، قفقاز، جهان عرب، ....)، شرابی که از میوهجات و آرد حبوبات مانند برنج، ارزن، جو، گاورس، ذرت، گندم، بلغور سازند[28]. بوزهچی: آن که شراب و بوزه فروشد. در موغولی: بودسو Bodso. کلمهی بوزا از طریق عوثمانلی علاوه بر زبان عربی (بوز، بوزة، بوظة)، به زبان بسیاری از کشورهای اوروپایی وارد شده است (روسیه، گورجستان، یونان، سربستان، بولغارستان، آلبانیا، مقدونیه، بوسنا هرسک، قاراداغ، رومانیا، مجارستان، فرانسه، اسپانیا، پورتغال، آلمان ، ...). بوزا (بوزه) در میان تورکان به صورت اسم شخص هم استفاده میشد: «بوزه اوغلی احمد یکی از مشهور بهادران و سر آمد نامآوران آققویونلو و ایناق سلطان حمزه ....» (کتاب دیاربکریه، ص ١٤٧-١٤٨). بوزا به سبب داشتن کالوری بسیار و آنتی اوکسیدانها و پروبیوتیکها و ویتامینها و فیبر و ...، برای تقویت بنیهی بدن و سیستم دفاعی آن و جلوگیری از و یا درمان بعضی از بیماریها از قبیل سرطان و بیماریهای عفونی و سیستمهای گوارشی و تنفسی و روانی و پوست و مو و زنان شیرده و ... مفید است. احتمالا در بیت پنجم بوزا همین کلمه و مجازا به معنی دوا و شفابخش است.
۳-بلا: آزار، آسیب، آشوب، آفت، بلیه، رزیه، رنج، سختی، فاجعه، فتنه، گزند، محنت، مشقت، مصیبت
٤-بلاره:
در زبان مازنی مخفف کلمهی بلا مره به معنی بلایت بر من نازل شود. کلمهای برای
نوازش و تعزیز که به معنی فدایت شوم - قربانت شوم به کار میرود. بسته به قرائت
این مصرع دو احتمال متصور است: ۱-«بلارهیِ منِ دلخسته را بَلا بوْزا»: بلایی که
از طرف یارم میآید، دعاهای دفع بلا از من دل آزرده و غمگین را بی اثر و خراب میکند. ۲-«بلاره! منِ دلخسته را بَلا بوْزا»: قربانت شوم! بلایی که از طرف یارم میآید، من دل آزرده و
غمگین را پریشان و خراب میکند».
٥-بوْزۇنما: آزرده و دلگیر، پریشان و خراب نهشو. صیغهی امر منفی دوم شخص مفرد از مصدر ارجاعی بوزونماق به معنی بوزولماق - پوزولماق، پریشان و آزرده و دلگیر و خراب شدن
٦-اومید به یوزونهم: یعنی اومیدوار به رویت هستم. (یوز: رو، صورت، رخ؛ یوزونهم: رویت هستم).
٧-«یۆزۆن مرا بوْزا»: این عبارت بسته به دو معنی متضاد بوزا که فوقا ذکر شد میتواند
به یکی از دو معانی آتی باشد: ۱- (زیبایی) رویت مرا آشفته و پریشان میکند ۲- زیبایی رویت برای من مانند دوا و درمان و شفابخش است.
٨-که تۆرکِ غمزهزن اولادِ مصطفی بوْزا: در این مصراع قاسم انوار یارش را به «تورک» و
یا زیبای غمزه زننده تشبیه کرده، خود را اولاد مصطفی و از سادات مینامد. وی در
ابیات دیگری هم سادات حسینی بودنش را ذکر کرده است: گر حسینی نسبتم، گر از حجاز -
نیست تدبیرم به جز سوز و گداز (غمزهزن: کرشمهنما و شوخچشم، آن
که غمزه زند، غمزه زننده، غمزه کننده، کسی که از روی ناز و کرشمه مژه بر هم میزند).
شعر هفدهم- هله، ای ساقییِ جانها، قدحِ باده به من دِه!
برخی اشعار قاسم انوار مانند شعر زیر را که در آنها کلمات تورکی و تورکیسمهای متعدد را به کار برده میتوان به عنوان ملمع قبول کرد:
١-هر
کسی را زِ
شراباتِ مصفّا قدحی بخش
چونکه
نوبت به من آید قدحِ دوْردۇدان دِه
٢-سخنی
گوی از آن یارِ دلافروز به عاشق
خبرِ
بادِ بهاری به گلستان و چهمهن دِه
٣-میِ
کمیاب به من دِه، قدحِ ناب به من دِه
گلِ سیراب به من دِه، خبرِ بوت به شامان دِه
توضیحات شعر هفدهم:
هله: هان، هین، الا، هلا. حرف تنبیه به معنی آگاه باش، توجه کن. محرف حرف تنبیه عربی «اَلاٰ» به همان معنی که معمولاً برای تأکید و شروع جمله به کار میرود («الا انهم هم السفهاء»).
چمن – چهمهن - چیمهن: از ریشهی «چیم» به معنی گیاه تازه؛ فورم قدیمی آن «چیمگهن» است.
شمن - شامان: کلمهای آلتاییک که فورم تونقوزی کلمهی قدیمیتر تورکی «قام» است[29]: قام + ان (پسوند جمع آلتاییک) ← قامان ← شامان («ق» تورکی باستان ← «چ-تس» موغولی ← «س-ش» تونقوزی). در تورکی باستان به معنی روحانی و طبیب آیینهای شامانیستی بود. بعدها معانی فالچی، جادوگر، کاهن، ساحر، و طالعبین و غیبگو را کسب کرد. ریشهیابی کلمهی شمن - قام تورکی بر اساس چراما - سرامای هندی - سانسکریت، اکنون در جامعهی علمی کاملا رد شده است.
بت - بوت: احتمالا یک تورکیسم (کلمهای خارجی که از طریق تورکی به فارسی وارد شده)، با ریشهای سانسکریت که از زبان سوغدی (بودا) به تورکی و از آن به فارسی راه یافته است.
شعر هیجدهم-پر گشت جهان از می گلرنگ مغانه
١-خوش
میروی ای دوست خرامان به خارابات
با
سورمهیِ زیبائی و کاکول زده شانه
٢-هر
کس به هوائی است در این کوی و مرادی
قاسم به می و شاهد و با چهنگ و چاغانا
خرابات – خارابات - قاراوات: عشرتکده، محل فُسّاق اعم از قحبهخانه و قمارخانه و میخانه، جائی که اراذل و اوباش برای خوشگذرانی و خوشباشی و طرب در آن میگذرانند. تلفظ عربی کلمهی تورکی قاراوات که خود کلمهای با منشاء اسلاوی قاروات - قوروات به معنی فاحشهخانه از ریشهی قوروا به معنی زن فاحشه و خودفروش است. قوروا - قوربا به معنی فاحشه در بسیاری از زبانهای اسلاوی و بالکانی معاصر (سربی، کوروواتی، بولغاری، لهستانی، روسی، رومانی، چکی، آلبانیایی، ...) موجود است. کلمهی تورکی قاراواش به معنی جاریه، احتمالا ریشه در همین کلمهی قاروا - قوروا دارد. بنا به نظر دیگری کلمهی قاراواش تورکی از ریشهی سومری قوُروُواش به همان معنی است[30].
سرمه - سورمه: گردی که برای سیاه کردن به مژهها و پلکها میکشند. کلمهای تورکی از مصدر سورمهک، به معنی مالیدن، کشیدن بر روی چیزی. کلمهی وسمه به همان معنی هم ریشهی تورکی دارد[31].
کاکل - کاکیل: کلمهای موغولی - تورکی، در تورکی کاکیل، فورمهای قدیمیتر آن کؤکول، کؤکهل، کهکهل، کهکیل. به معنی دستهی زلف درازی که تورکها و موغولها پس از تراشیدن سر در جلوی آن باقی میگذارند، پرچم، یال اسب، ... به فارسی به صورت کاکل وارد شده است. قاسم انوار خود به سبک تورکان و موغولان دارای یک کاکل بزرگ بود که بنا به روایات در یک چلهی ذکر به امر شیخ صفی الدین در مسجد جامع اردبیل، برای آن که همواره ایستاده باشد، خود را با آن از سقف آویزان کرده بود ....
چنگ – چهنگ - چان: در تورکی قدیم چانگ – سانگ - زانگ. یک تورکیسم از ریشهی چینی است. از ریشهی ژونگ ( در چینی کلاسیک: Zhōng 鐘، در چینی مودرن Jǐng 钟) به معنی صدایی که از زدن ضربه به آلتی فلزی و یا چوبی برخیزد، و یا آلارم (زنگ ساعت، و یا ساعت زنگدار)[32]. کلمات فارسی زنگ و زنگوله محرف به ترتیب کلمات تورکی چانگ – سانگ - زانگ و چینقیراو Çınqırav - زینقیرووZıqırov هستند. از همین ریشه است کلمهی تورکی چان به معنی زنگ کلیسا.
چغانه – چاغانا - چانقانا: کلمهای تورکی به معنی یک آلت موسیقی شبیه قاشق که چند زنگوله به آن آویخته و با دست تکان میدادند (کلمات قاشق و زنگوله هم تورکی هستند). از ریشهی چانگ تورکی چینیالاصل فوقالذکر و یا بن چاغ - چاو - ساو تورکی به معنی صدا. همریشه با چاغیرماق (با صدای بلند صدا کردن)، چاغلایان، چاغری، چایلاق، چاووش، چیغلیق، چیغیرماق، و ...
شعر نوزدهم-هر چند جنس آن حیات است خربزه
١-زنهار در قاوۇن به حقارت نظر مهکن
چون رشک کوزههای بناتست خربزه
قاوۇن: خربزه. در تورکی قدیم قاقونگ، قاغونگ، قابونگ، ... در لهجههای معاصر قاوین، قاغون، قوْغون، قوْوۇن، قوْهۇن، ... در موغولی قوُوا. ممکن است نهایتا دارای ریشهای تبتی و یا چینی باشد[33]. شاید منظور قاسم انوار از قاوون که نوعی از آن «طالبی» نام دارد، اشاره به «طالب» به معنی سالک در مقابل پیر و مرشد است؟ امروز در استان زنجان تورکایلی، گروهی از علویان تورک، «سێر طالبی» نام دارند.
خربزه: قارپوز، قارپیز در تورکی، قاربیز در قازاقی، تاربیز در قیرقیزی، آرپوس در چوواشی، تاربوس و تارواس در موغولی؛ همه به معنی هندوانه. دارای ریشهشناسی غیر قطعی اما احتمالا غیر تورکیک. شاید دارای ریشهی رومی-یونانی بیزانسی (καρπός به معنی میوه، از مصدر καρπόω به معنی میوه و محصول دادن)، و یا مرتبط با تاربوز و تربزه به همین معانی در زبانهای هندیک، و یا مرتبط با کلمهی خربوجینه در زبانهای ایرانیک قدیم به معنی خیار بزرگ. بی ارتباط با یارپیز تورکی به معنی پونه (یربوز، یربزه، جاربوز، اربوز، یالبوز، جالبوز، نالبوز، ....)، و قَرَبوس-قَرَبوت (برآمدهگی جلوی زین اسب).
شعر بیستم- تو همچو عقل شریفی و همچو روح عزیزی
به
رغمِ خویش تو مستی، برو که دوری از این در
نه مستِ جامِ خدایی، ولیک مستِ قێمێزی
١-قمیز - قێمێز: قاسم انوار علاوه بر دوْردۇدان، نام مشروب دیگر تورکی-موغولی، قێمێز را هم در اشعار خود به کار برده است. قیمیز - قومیس در تورکی - موغولی نوعی مشروب که از شیر مادیان و شتر و گاو ساخته میشود است. بنا به عدهای این کلمه همریشه با کلمات عربی حمض و عبری חָמֵץ به معنی ترشیده و تخمیر شده و دارای منشاء آرامی – سمیتیک است که از طریق اویغورها به موغولها انتقال یافته است.
کلمات تورکی در دیوان قاسم انوار:
کلمات تورکی اشعار و ملمعات بررسی شده در این کتابچه: آدێ، آلما (سیب)، آلما (برندار)، آلمادان، آیتتی، آیێتتێ، ازبر-اهزبهر، اودا، اوْغلۇ، اول، اوْلدۇغۇم، اوْلسۇن، اوْلیسار، امید-اومید، اونوتما، ایچ سین!، ایشیتمهس سین، ایله، بار ایردی، باردیم، بارێردێ، بوزا، بوْزۇنما، بوزی، بوْلدۇ، بوْلماسدێر، بۇ، بۇگۆن، بیر، بیردیک، بیزنی، بیزغه، بیلیر سین، تپشی-تهپشی، ترکتاز-تورکتاز، تؤکه سین، جنگ-جهنگ، چاک، چغانه-چاغانا، چلبی-چهلهبی، چمن-چهمهن، چنگ-چهنگ-چانگ، چیچهیی، خانقه-خانقا، دُرد-توْرتو، دُرددن، دشنه-دئشنه، دوْخسان، دوْردۇکِشِ، دوْردۇکِشانت، دُوردیدن، دوققوز-دوقسان، دیدیم، ساری، ساغر-ساغار-ساغیر، ساغێندین، ساغێنمای سین، سرمه-سورمه، سوْرای سیز؟، سوْردۇ، سؤزنۆ، سؤزۆن، سێسان، سین، سین سین، سینی، سئوهر سین، سئوهر مین، سئوهردیم، شامان، صومعه-سوبه، قاتێما، قارا، قانێم، قاوۇن، قێزێل، قێل، قێل سین، قێلدێق، قێلسان، قێلمادێ، قێلێر سین، قێمێزی، کاکل-کاکیل، کیم سین؟، گهتیردی، گؤزهکۆ، گؤکچهک، مین، میندین، مینی، ننگ-نهنگ، نه، نهدیر، نیجه، های، هئی، یاخا سین، یاخشێ، یامان، یۆزۆن، یۆزۇنهم، ییتتی، ییتتیم، یئره.
قاسم انوار در اشعار فارسی خود - بسیار کمتر از کلمات عربی- برخی کلمات تورکی، اسامی خاص تورکی و تورکیسمها را نیز بهکار برده است. از قبیل:
کلمات
تورکی در اشعار فارسی قاسم انوار: تتق (توتوق)،
خاقان، بانگ، گلبانگ (گور بانگ)، چالاک، سور، کرشمه (قیریشما، قاراشما)، درد (توْرتو)،
اولاغ (اولاق)، بُراق (بوراق، باراق)، وسمه، ایاغ (آیاق)، سنجق (سانجاق)، سمر،
ملنگ (مایلانگ)، طوق (توغ)، دوده (توتو)، کجاوه (کؤچائو – کؤچاووا)، چاکر، چوگان،
پلنگ (قاپالانگ)، خنجر، های-ها، هوی-هو، سنگلاخ، شحنه (شاقنا)، قرق (قوروق)، قطار
(قاتار)، شنگ، پلاس، خان ومان، درگاه (دهرگه)،
دودمان، نومیدی، امیذوار - امیدوار، ذروه (زیروه)،...
اسامی
خاص تورکی: تتار - تاتار، ترک - تورک، یغما - یاغما، چگل -
چیگیل، ترکتاز، تورکانه، ایاز - آیاز، ختن، خطا - خیتای، سمرقند - سمیرکند، خرقان
- خاراقان،خواجه تاش، طارم - تاریم، تیمور - دمیر، سنجر - سانجار، توران،...
کلمات سانسکریت، سومری، تورکیسمها، تورکیالاصل، ....: درنگ، کوس، جرس، فغفور، طیفور، کلید، چلیپا، سومنات، خرابات، بت، قاقا، قوقو، چینی، بو، چست، قلندر، قلاش، چین، ماچین، هله، غلمان، کلک، دماغ، غلام، دف، چتر، آستین، ...
[1] به جز آنچه در فوق ذکر شد، انواع دیگر جناس - تجنیس
چنین است:
تجنیس مشابه: جناس تام که هر دو لفظ آن مرکب است. مانند درد یار ما - در دیار ما،
منصوردم - من صور دم
جناس خطی (تجنیس مضارع، تجنیس مشابهه، تجنیس مصحف، هوموگراف): کلمات در تلفظ
مختلف، در املاء یکسان: مشکین (سیاه) - مشکین (معطر)
جناس لفظی (هوموفون): دو کلمه که در تلفظ همانند و در املاء مختلف
باشند. مانند سد و صد
تمام بحث تجنیس بر گرفته از این مقاله است: «در بارهی کلمات
متشابه یا تشابه کلمات»؛ دوکتور حمید نطقی، وارلیق، دوققوزونجو ایل، فروردین -
اوردیبهشت ١٣٦٦ شمسی
[2] برای بسیاری از مباحث مربوط به گرامر تورکی جغتایی در این نوشته از کتاب
زیر استفاده شد:
Janos Eckmann, ÇAĞATAYCA EL KİTABI. Çeviri Günay Karağaç. İstanbul
Üniversitesi Edebiyat Fakültesi Yayınları, No. 3412. Edebiyat Fakültesi Basımevi,
İstanbul, 1988
[3] İS – IS – İSSİ – ISSI: Eski Türk. Iḏi “sâhip”ten *iyi > *і+si “sâhibi”,
ünsüz ikizleşmesiyle issi, yanlış ayırma ile is+si > is > ıs ve iyelik
ekinin kalıplaşmasıyle issi > ıssı
Dr. Serhat KÜÇÜK . ZÂTÎ DÎVÂNI’NDA ARKAİK UNSURLAR
[4] DÎVÂNÜ
LUGÂTI’T-TÜRK’TE YER ALAN ALET- EŞYA ADLARI 1241. Turkish Studies.
International Periodical For the Languages, Literature and History of Turkish
or Turkic. Volume 7/2 Spring 2012
http://www.acarindex.com/dosyalar/makale/acarindex-1423933690.pdf
[5]Word Origin |
Tepsi
http://maviboncuk.blogspot.com/2015/04/word-origin-tepsi.html
[6] *tebsi
„plate, dish‟. With added -g in EYu. From Chinese diézi, perhaps via Turkic
*tevsi.
MMo SH---, HY---, Muq tepši (so read) P239a, LV tebšin P1268,
IV---. WM tebsi L790b, debsi L239b. Kh tevš H529b. Ord debši M132b. Bur tebše
C451a „small trough; wooden dish‟. Kalm tevš M488a „wooden trough, tub, oblong
wooden tray‟. Dag---. EYu tebšəg B117 „trough; a wooden implement used for
winnowing‟. MgrH diewśi SM50 „small dish‟. BaoD---. BaoÑ debśi CN176. Dgx---.
Mog---.
[7] نامهای تورکی
افشارهای اورمو (اورمیه) در دیوان طرزی افشار (قرن ١٧ میلادی)، تصحیح و تشریح آنها،
و ریشهشناسی تورکی ناجاق، خنجر، چرکین، جان، دوندار، ...
[8] قبض تورکی علی
بالی نمایندهی شاه صفی در ونیز، قرائت کلمات به خط سایاق تورک در آن، و کاربرد
زبان تورکی در تجارت و معاملات خارجی دولت قیزیلباش (صفوی)
[9] جد حسامالدین
که مولانا او را نام نهبرده و فقط شیخ مکرم خوانده، همانگونه که لقب «اخی
تورک» او هم نشان میدهد، تورک و اهل اورمو در آزربایجان بود. حسامالدین هم که
لقب «ابن اخی تورک» داشت مانند جد خویش تورک بود.
[10] Dr. Öğr. Üyesi
Emine ATMACA BATI AKDENIZ YÖRÜKLERININ AĞZINDA ESKI TÜRKÇE UNSURLAR
[11] دوْقوُزات - هدیههای
نهگانهی نادر شاه افشار به سلطان محمود اول عوثمانلی طبق اوسطورهها و سنت مقدس
شمردن عدد نُه-٩ توسط تورکها و موغولها
[12] رسوم و عنعنات خلم، بخش سوم، توقوز:
https://www.facebook.com/345323772300793/posts/459327067567129/
[13] عدد ٩ در میان تورکها مقدس است
[14] Hasan İSİ.
Tarihî ve Modern Türk Dillerinde Es “Bilinç~Şuur ve Zihin” Sözcüğü ve
Türevleri. The word Es “Consciousness and Mind” and Derivatives in Historical
and Modern Turkic Languages
[15] مئهران باهارلی: ریشهشناسی تورکی کلمهی ازبر
[16] 盞: small cup or container
[17] جام و چاناق، از
ریشهی چینی چان (پیالهی کوچک شراب)
https://sozumuz1.blogspot.com/2023/06/blog-post_9.html
ریشهشناسی کلمات تورکی سماور، استکان، تپسی؛ کلمهی موغولی قلیان؛
کلمات چینی قوری، چای، فنجان، سینی، جام؛ و کلمات غیر فارسی نعلبکی و لیوان و قند
و شکر و کتری و قهوه و
....
[18] چین - حق، چینلار
– حقوق
[19] مئهران باهارلی: اصطلاح«خان یغما» و یا سنت
تورکی «گنجلییو شؤلهنی- تویو».
[20] آغا محمدخان
قاجار: خداوند ممالک توران و ایران و روم و روس و چین و ماچین و ختا و ختن و
هندوستان را به دودمان بزرگ اتراک موهبت فرمود
[21] *ǰakaun
„space between‟. This reconstruction inspired by MMo. The Baoanic forms could
also reflect a form *ǰaugun, which would be easier to connect to *ǰab, *ǰaura.
Also compare MMo SH dege’un H35 „above‟, which may be a mistranscription for
*deegün. This is supported by MgrH de:xɔŋ X192 „surface‟, and not contradicted
by MgrM dieġoŋ DS240a „on‟, BaoD deguŋ BL60 „not only... but also‟, BaoGt dɛgoŋ
BC69 „upside‟, and Kgj degʉn S299a „upside‟. A third parallel formation is Kgj
duğun S299b „underside‟ < *doagun.
MMo SH jaqa’un H84, HY---, Muq---. BaoD ǰoɣeŋ T139, BaoDatong ʒ ɵġɵŋ
CN86:186. Kgj ǰuğun S303b.
[22] تَرکتازى است، نه
تُرکتازى
[23] Lir Turkics -
Oghuric languages
https://www.wikiwand.com/en/Lir-Turkic
Shaz Turkics - Common Turkic languages
[24] قوپشو (شعبه)،
قونشو (همسایه)، یاخشی (نیک)، تونشو (شمعدان)، قارشی (مقابل)، گؤرشو (همسایه)
[25] ریشهشناسی
مانقورت و کؤزقامان؛ و کلمات تورکی مایماق، ملنگ، مشنگ، ننگ، ....
[26] Méhran Baharlı. Hoylu Geyikli Baba Arzı, Düzeltili Tam Metin
https://sozumuz1.blogspot.com/2019/05/hoylu-geyikli-baba-arz-duzeltmeler-ve.html
[27] مئهران باهارلی- نامهای تورکی افشارهای اورمیه
در دیوان طرزی افشار و تصحیح و تشریح آنها
[28] ابن بطوطه، صص ۳٩٦-۳٩٧:
تورکها نبیذی از دانهی دوقی [در تورکی ما: دویوDüyü ،
دوگو] درست میکنند و میخورند .... چون از شهر قیریم بیرون آمدیم در خانقاه امیر
تولهک تهمور که در محلی موسوم به ساجیجان واقع است منزل کردیم. امیر کسی به
دنبالم فرستاد تا به ملاقاتش بهروم. اسبی داشتم که هر وقت میخواستم سوار میشدم
و هر وقت نهمیخواستم رانندهی ارابه آن را به جنیبت میکشید. سوار شدم و پیش امیر
رفتم. غذای فراوانی آوردند، نان هم با غذا موجود بود. بعد مشروب سفید رنگی در پیالهها
پیش آوردند و همه از آن خوردند. شیخ مظفرالدین پهلو دست امیر نشسته بود و من در
کنار او بودم. پرسیدم این چیست؟ گفت «ماء الدهن» است. مقصودش را نهفهمیدم، قدری
چشیدم. ترش مزه بود، نهخوردم. چون از مجلس بیرون رفتیم پرسیدم این چه بود؟ گفتند
نبیذی است که از دانهی دوقی میسازند. تورکها حنفی مذهباند و خوردن نبیذ را
حلال میدانند و این نوع از آن را که از دوقی به عمل میآید «بوزا» مینامند. معلوم شد مقصود شیخ مظفرالدین
ماء الدخن» بود (دخن به معنی ارزن است)، ولی چون لهجهی عجمی دارد آن را به صورت
ماء الدهن گفته بود.
[29] Gyula Németh.
ŞAMAN KELİMESİNİN KÖKENİ ÜZERİNE- TÜRKÇE-MOĞOLCA SES TÂRİHİ İÇİN BİR KAÇ NOT
https://dergipark.org.tr/tr/download/article-file/136025
Berthold Laufer N. ORIGIN OF THE WORD SHAMAN
[30] Sümerce: Guruvaş, Türkçe: Karavaş (Kadın
köle)
[31] مئهران باهارلی. تبدیل حرف اوُ –U به واو –V در زبانهای تورکیک، و ریشهیابی کلمات تورکی وثاق، وشاق، وسمه، ورنی، وورماق،
وولتان، ....
[33] *qaɣun[1]
Etymology: Perhaps borrowed from Tibetan ག་གོན (ga
gon, “melon, gourd”)[2], reduplicated borrowing from Old Mandarin 瓜 (kwa)[3]
(compare borrowings Tibetan གོན (gon, “pumpkin”), Nusu [Term?] (/ɣɔ/, “pumpkin”), Dzongkha གོན (gon,
“cucumber”), Classical Mongolian ᠭᠤᠸᠠ (ɣuw-a)), though this has been disputed[1].
Noun, *kagun[4] melon, muskmelon, watermelon
https://en.wiktionary.org/wiki/Reconstruction:Proto-Turkic/kagun






















No comments:
Post a Comment