Wednesday, January 1, 2020

مدحیه‌ی تورکی قُمْری دربندی در ستایش ناصرالدین شاه


مدحیه‌ی تورکی قُمْری دربندی در ستایش ناصرالدین شاه قاجار

مئهران باهارلی

خلاصه 

در این نوشته یک قصیده‌ای تورکی در مدح ناصرالدین شاه قاجار، از میرزا محمدتقی قُمری دربندی (١٨١٩-١٨٩١) را آورده‌ام. قُمری دربندی یک شاعر تورک از شهر دمیرقاپی دربند، امروزه واقع در جمهوری خودمختار داغستان وابسته به فدراسیون روسیه، در جنب شمالی جمهوری امروزی آزربایجان بود. دمیرقاپی دربند بخشی از سرزمین پیوسته‌ی تورک‌نشین و یا «تورکمانیا» است که در غرب از آناتولی شروع و در جهت شمال به ناحیه‌ی دربند و از جنوب به حوالی ملایر و کنگاور و صحنه و ... در ایران ختم می‌شود. این منطقه‌ی تورک‌نشین در دوران اتحاد جماهیر شوروی، به جای جمهوری آزربایجان، به فدراسیون روسیه الحاق شده است. اشعار قُمری دربندی عموما در ژانر آغیت - مرثیه سروده شده است. این قصیده‌ی تورکی، هم‌چنین از ژانر اؤوگو - مدیحه در ادبیات تورک است که در ستایش حکام و سلاطین سروده می‌شدند. بهترین نمونه‌های اشعار مدحیه در ادبیات کلاسیک تورک، مدیحه‌های محمد فضولی بایات تورکمان بغدادی، و سید لقمان آشیرلی اورمویی در ستایش سلاطین عوثمان‌لی است. در قرون نوزده و ربع اول قرن بیستم، شعرای تورک ایران قاجاری و قفقاز مدیحه‌های تورکی متعددی در رثا و ستایش سلاطین دو دولت تورک قاجار و عوثمان‌لی سروده‌اند. از به‌ترین آن‌ها مدیحه‌های شاعر ملی تورک معلم احمد فیضی سرابی تبریزی در ستایش مظفرالدین شاه قاجار، احمد شاه قاجار، و سلطان عبدالحمید دوم عوثمان‌لی و .... است.

Özet

Bu yazıda, Derbendli Mirze Memmed Tağı Kumrî (1819–1891) tarafından kaleme alınan ve Kacar Hakanı Nasıreddin Şah'ı öven Türkçe bir kasideyi sunuyorum. Derbendli Kumrî, günümüzde Rusya Federasyonu'na bağlı Dağıstan Özerk Cumhuriyeti sınırları içinde yer alan —ve bugünkü Azerbaycan Cumhuriyeti'nin hemen kuzeyinde bulunan— Demirkapı Derbend şehrinden bir Türk şairdi. Demirkapı Derbend; Batıda Anadolu'dan kuzeyde Derbend bölgesine ve güneyde İran'daki Melâyir, Kengâvar, Sehne ve ötesindeki bölgelere kadar uzanan, kesintisiz bir Türk yerleşim sahasının —veya "Türkmenya"nın— bir parçasını oluşturur. Sovyet döneminde, Türklerin yaşadığı bu bölgenin kuzey kısmı, Azerbaycan Sovyet Sosyalist Cumhuriyeti'ne değil, Rusya Sovyet Federatif Sosyalist Cumhuriyeti'ne dahil edilmiştir. Derbendli Kumrî’nin şiirleri ağırlıklı olarak Ağıt-mersiye türünde kaleme alınmıştır. Burada sunulan Türkçe kaside ise, aynı zamanda Türk hükümdarlarını ve sultanlarını övmeye adanmış bir tür olan Türk edebiyatındaki Övgü-methiye türüne de girmektedir. Klasik Türk edebiyatında övgü (methiye) şiirinin en seçkin örnekleri arasında, Osmanlı sultanlarının onuruna Bağdatlı Mehemmed Fuzûlî Türkman Bayat ve Urmulu Seyyid Lukman Aşırlı tarafından kaleme alınan kasideler yer alır. On dokuzuncu yüzyıl ve yirminci yüzyılın ilk çeyreğinde de, Kacar İranı ve Kafkasya'dan şairler tarafından, Kacar ve Osmanlı devletlerinin sultanlarını öven çok sayıda Türkçe kaside kaleme alınmıştır. Bu edebî geleneğin en seçkin örnekleri arasında; Muzafferüddin Şah Kacar, Ahmed Şah Kacar ve Osmanlı Sultanı II. Abdülhamid gibi Türk hükümdarlarının övgüsünde yazılan, Türk millî şairi Evcanlı Muallim Ahmed Feyzi Sarabî Tebrizî'ye ait kasideler yer almaktadır.

Abstract

In this piece, I present a Turkish ode in praise of Naser al-Din Shah Qajar, composed by Mirza Mehemmed-Taghi Qumri Derbendi (1819–1891). He was a Turkish poet from the city of Damirqapı Derbend, situated just north of the present-day Republic of Azerbaijan, in what is now the Autonomous Republic of Dagestan within the Russian Federation. Damirqapı Derbend forms a part of a contiguous Turkish-inhabited territory—or "Turkmania"— stretching in the west from Anatolia, northward to the Derbend region, and southward to the vicinity of Malayer, Kangavar, Sahneh, and beyond in Iran. During the Soviet era, the northern portion of this Turkish-inhabited region was incorporated into the Russian Federative Socialist Republic rather than the Azerbaijan Soviet Socialist Republic. The poems of Qumri Derbendi are predominantly composed in the *Ağıt-Mersiye* (elegy/lament) genre. The Turkish ode presented here, also belongs to the *Övgü-Methiye* (panegyric) genre of Turkish literature—a genre devoted to praising Turkish rulers and sultans. Among the finest examples of panegyric poetry in classical Turkish literature are the odes composed by Mehemmed Fuzuli Bayat Turkman Baghdadi and Seyyid Luqman Ashurlu Urmavi, in honor of Ottoman sultans. During the nineteenth century and the first quarter of the twentieth century, numerous Turkish panegyrics were composed by poets from Qajar Iran and the Caucasus, in praise of the sultans of the Qajar and Ottoman states. Among the finest examples of this literary tradition are the panegyrics by the Turkish national poet Muallim Ahmad Feyzi Sarabi Tabrizi, in honor of such Turkish rulers as Mozaffar al-Din Shah Qajar, Ahmad Shah Qajar, and the Ottoman Sultan Abdul Hamid II.



 
 
 
 
 
 
 

در این نوشته قصیده‌ای تورکی در مدح و ستایش ناصرالدین شاه قاجار، سروده شده توسط شاعر تورک میرزا محمدتقی قُمری دربندی (١٨١٩-١٨٩١) را آورده‌ام.

١-این قصیده‌ی تورکی از ژانر اؤوگو - مدیحه (Övgü-Methiye) حکام و سلاطین در ادبیات تورک است (مدحیه برای پیغمبر، «نعت» و .... نامیده می‌شود)[1]. از نمونه‌های اعلای شعر اؤوگو در ادبیات تورک ادوار گذشته ٣٧ مدیحه‌ی محمد فضولی بایات تورکمان بغدادی و مدحیه‌های متعدد سید لقمان آشیرلی اورمویی در ستایش سلاطین عوثمان‌لی و ... را می‌توان برشمرد. در قرون نوزده و ربع اول قرن بیستم هم، مدیحه‌های بسیار تورکی از سوی شعرای تورک ایران قاجاری و قفقاز در رثا و ستایش سلاطین دو دولت تورک قاجار و عوثمان‌لی سروده شده است. از به‌ترین آن‌ها مدیحه‌های شاعر ملی تورک معلم احمد فیضی سرابی تبریزی در ستایش مظفرالدین شاه، احمد شاه، سلطان عبدالحمید و .... است[2].

٢-میرزا محمدتقی قُمری دربندی یک شاعر تورک از شهر دمیرقاپی دربند، امروزه واقع در جمهوری خودمختار داغستان وابسته به فدراسیون روسیه، در جنب شمالی جمهوری آزربایجان است. وی عموما مانند راجی تبریزی، لعلی تبریزی، صراف تبریزی و دخیل مراغه‌ای از شاعران ژانر آغیت - مرثیه (Ağıt- Mersiye) در ادبیات تورک قرن نوزده است. برجسته‌ترین استاد ژانر آغیت در ادبیات تورک قرون گذشته، محمد فضولی بایات تورکمان بغدادی و در قرن نوزده و ربع اول قرن بیستم، معلم احمد فیضی افندی سرابی تبریزی است.

٣- دمیرقاپی دربند در جمهوری داغستان، بخشی از سرزمین پیوسته‌ی تورک‌نشین تورک‌ایلی و یا تورکمانیا است که از آناتولی شروع و در جهت شرق شمال به ناحیه‌ی دربند و از شرق جنوب به حوالی ملایر و کنگاور و صحنه و ... ختم می‌شد. این منطقه‌ی تورک‌نشین در دوران اتحاد جماهیر شوروی، در نتیجه‌ی دسیسه‌های روسیه و فتیشیسم آزربایجانی که به جای وطن دانستن همه‌ی منطقه‌ی تورک‌نشین در منطقه و قفقاز و ایران، صرفا جوفرافیای موسوم به آزربایجان را وطن می‌داند، از جمهوری آزربایجان جدا و به روسیه ضمیمه شد. مانند ایروان تورک‌نشین که به ارمنستان، و باتوم و آخیسقای تورک‌نشین که به گورجستان ضمیمه گشتند.

٤-قومیت‌گرایان فارس و دولت ایران در راستای غارت مدنیت تورک و نسل‌کشی مدنی و ملی تورک و انکار هویت ملی و تاریخ و میراث فرهنگی و تمدنی تورک، با تقدیم قمری دربندی به صورت «پارسی‌گوی و داغستانی» و ... در صدد مصادره‌ی این شاعر تورک هستند. حتی در این استقامت، با دور زدن دولت آزربایجان، مقبره‌ای برای این شاعر تورک اشتراکا توسط ایران و روسیه بنا گردیده است.

٥-اغلب مقالات و کتب محققین آزربایجان‌گرا در باره‌ی قمری دربندی، مانند آثار دیگرشان در موضوعات مختلف، دارای خطاهای سیستماتیک تحقیقی و نگاهی به شدت ایدئولوژیک است. به عنوان نمونه رضا همراز - یک محقق آزربایجان‌گرای تبریزی - در نوشته‌ای ادعا کرده که در کتاب کنزالمصائب قمری حتی یک بیت در مدح سلطان و ... دیده نه‌می‌شود («کنزالمصائب‌ده‌ بیر بیت‌ ده‌ اولموشسا خانا، به‌یه‌، سولطانا، تعریف‌ یا خود مدح‌ گورونمور»). این ادعا کاملا نادرست و بی پایه است. زیرا قمری سراینده‌ی یکی از غرّاترین مدحیه‌ها برای «سلطان اسلام ناصرالدین شاه قاجار»، موضوع این نوشته، است. در نمونه‌ای دیگر، محمدزاده صدیق - یک آزربایجان‌گرای تبریزی تورکیه‌ستیز - ادعا کرده که «در تورکیه هم او [قمری دربندی] را شیعه و رافضی نامیدند و کسی جرأت نشر و تبلیغ آن [کنزالمصائب] را نیافت.» این ادعا یک دروغ‌پردازی آگاهانه وقیحانه است. چرا که کنزالمصائب هم در تورکیه‌ی عوثمان‌لی و هم در تورکیه‌ی جمهوریت به دفعات منتشر شده است. عکس‌هایی از یک چاپ آبرومند و با کیفیت کنزالمصائب در استانبول ضمیمه‌ی این نوشته است[3].

٦-قصیده‌ی تورکی قمری دربندی در مدح ناصرالدین شاه قاجار را از چند نسخه‌ی چاپ سنگی کتاب کنزالمصائب موجود در اینترنت اخذ کردم. در هیچ کدام از این چاپ‌های سنگی کتاب کنزالمصائب، متن کامل این قصیده نیامده، و در هر کدام از آن‌ها چند بیت و در یک چاپ علاوتا یک تک‌مصرع افتاده است. قصیده‌ی کامل ٥٢ بیتی در این نوشته، حاصل ترکیب تمام ابیات آمده در آن چاپ‌های ناقص است.

٧-این قصیده در بسیاری از چاپ‌های سنگی با تفاوت‌های جزئی و اغلاط منتشر شده است. مانند عنوان‌های متفاوت «قصیده در مدحِ سلطان اسلام ناصرالدین شاه، اعلی الله مقامه» و «قصیده در مدحِ سلطان اسلام ناصرالدین شاه قاجار، خلد الله ملکه»، و یا «قمری نالان» و «قمری خوش‌خوان» در آخرین مصرع چاپ‌های گوناگون. به‌ویژه در چاپ‌های جدیدتر اغلاط به مراتب بیش‌تری مشاهده می‌شود. مانند نگارش فورم صحیح ما کان به صورت ایمان، ملهم یلهم، کالوحی (به عربی: مانند وحی) کا الوحی، هشیار اوْل هشیاران، قیل قتل، قادر خالق، علی موسی‌الرضا علی‌المرتضی، بارگاهی سیرگاهی، تحت الشعاعی‌ندا تخت شفاعت‌ده - تخت سعادت‌ده، یوز مین جان مین نفر یاران، خوبان جونان، سرمنزل سراسر منزل، دربان دوران، فیره‌نجیستان جمله تورکیستان، اولسا اوسته، قاف‌دا پنهان واله و حیران، ائیله‌ر بوللر، آلماق‌لیغا آلماق، بیری برق و بیری رضوان بیری‌سی برق ته‌ک سوزان، خاتم تختی‌نده خاتم بخشی‌نده، په‌رچه‌م و بایراق برق بیرق‌ده‌ن، مرتب مرکب، پس آناً فآناً فیضِ عظماسی هر زمان چون فیض عظمایی، اولوالبصار اول ابصار، قسطیلهن فضلینه‌ن، یکسان کمیان، ...

٨- مصراع «نژادِ پاک‌دان، خاقانِ ثالث، ثالثِ خاقان»: ناصرالدین شاه و قاجارها به لحاظ تبار و ملیت، تورک بودند. علاوه بر آن، در ادبیات کلاسیک شرق، نژاد تورک به صورت پاک توصیف نه‌شده است. بنابراین منظور قمری دربندی از «نژاد پاک»، نه تبار و دوده‌ی پاک، بلکه معنی مجازی آن به معنی بی آلایش و به دور از رذالت و دنائت است. «خاقان ثالث» اشاره به این واقعیت دارد که ناصرالدین شاه در بعضی از منابع و خطبه‌ها به صورت خاقان سوم توصیف می‌شد. به عنوان نمونه در عبارت «السلطان بن السلطان بن السلطان والخاقان بن الخاقان بن الخاقان شاهنشاه ظل‌الله صاحبقران قبله‌العالم إِسلام‌پناه ناصرالدين‌شاه قاجار» (تاریخ نو «تاریخ جهانگیری» شامل حوادث دورهٔ قاجاریه از سال ۱۲۴۰ تا ۱۲۶۷ قمری. تألیف: جهانگیر میرزا قاجار پسر عباس‌میرزا نایب‌السلطنه. به سعی و اهتمام عباس اقبال آشتیانی). در این عبارت خاقان اول آقامحمد خان قاجار است که لقب «خاقان مغفور» هم داشت. خاقان ثانی، فتحعلی شاه قاجار است که تخلص شعری او هم «خاقان» بود. مراد قمری دربندی از ترکیب «ثالث خاقان» معلوم نه‌شد.

قصیده در مدحِ سلطانِ اسلام ناصرالدین شاهِ قاجار، اعلی اِعْلِي اَللَّهُ مَقَامَهُ خَلَّدَ اَللَّهُ مُلْكَهُ [بویونوئری‌لی‌له‌رین خاقانی، ناصرالدین شاه قاجار اؤوگوسونده. تانری قوْنامی‌نی یوکسه‌لتسین- یوردونو مه‌نگی‌له‌تسین]

١-بِحَمداللَّهِ تَعالَی شانهُ ذَوالِعزّ والاحسان

خداوندِ کریم و لایزال و قادر و سبحان

سزادیر هر زمان، هر وقت، هر آن، هر نَفَس، هر دَم

هزاران حمدِ لایُحصیٰ، هزاران شُکرِ بی پایان

یئته‌ر مخلوقا پس آناً فآناً فیضِ عُظماسی

حقیقت حقِّ نَفْسُ اَلْأَمْرده چون رشحه‌یِ باران

او فیّاض ائیله‌‌ییپ مُشتقّ اؤز نورِ جلالی‌ندان

جنابِ احمدِ مختار ته‌ک نورِ دل و ایمان

همان احمد اولوپ‌دور کائناتا باعثِ خلقت

طفیلی‌نده‌ن مرتّب اولدو بزمِ عالَمِ امکان

سرایِ مُلکِ وحدت‌ده ربوبیّت حجابی‌ندان

ظهورِ لفظِ «کُن»دان ظاهر اولدو صورتِ «مَا کان»

او احمد نورونون بیر ذرّه‌سی‌نده‌ن گه‌لدی موجودا

فرازِ چرخ‌ده مِهر منیرِ انورِ رخشان

ائده‌ر خالِق او نورِ آفتابِ عالَم‌آرادان

نباتات و جماداتی تماماً خرّم و خندان

نه عالَم‌دیر بو عالَم، احسن الله مُلهمِ غیبی

یئتیردی قلبیمه « کالْوَحْیِ مُنْزَل » بیر عجب عنوان

١٠-دئدی ائی نکته‌سنج بزمِ عرفان، بیرجه هشیار اوْل

اولوالابصار ایچون قیل آشکارا نکته‌یِ پنهان

او نورِ احمدی‌نین ذرّه‌سی‌نده‌ن ارضِ غُبراءدا

بیر آیری آفتاب ایجاد ائدیپ‌دیر قادرِ مَنّان

ایکی خورشیدِ عالم‌تابِ نورانی، ایکی عالَم

گه‌ره‌ک‌دیر کیم قورولسون قسط‌ ا‌یله‌ن معیار ایچون میزان

او خورشیدین فضایِ سیرگاهی طارِمِ چارم

بو خورشیدِ جهان‌تاب‌ا خراسان مُلکودور ایوان

او خورشیده فلک‌ده شوکت‌افزا حضرتِ عیسیٰ

بو خورشیده علی موسی‌الرّضادیر سرور و سلطان

او خورشیدین بروجاتِ سماوی فیضْ مأواسی

بو خورشیده وَلایِ چارده معصوم‌دور جانان

او خورشیدِ انجمِ افلاک، چرخه تاج‌دار اولموش

بو خورشیدِ جهان‌دیر تاج‌بخشِ جمله‌یِ شاهان

او خورشیدین ائده‌ر نور اقتباسین بیر قمر، امّا

بو خورشیدین ضیاءسی مین قمرده طالع و تابان

او خورشیده اگر بیر مشتری وار چرخِ اخضرده

بو خورشیده تماماً مشتری‌دیر زمره‌یِ عرفان

او خورشیدین اگر وار بیر عطارد بارگاهی‌ندا

بونون وار مین عطارد، کلکِ مشگینی گهرافشان

٢٠-او خورشیدین اگر مرّیخی وار تحت الشّعاعی‌ندا

بونون وار قان تؤکه‌ن مرّیخ صولت، یئددی یوز مین جان

او خورشیدین مداری‌ندا زحل منحوس‌دور، لیکن

بو خورشید ائیله‌ییپ نفْسِ زحل‌ده میمنت بنیان

او خورشیده اولوپ رقّاص اگر ناهیدِ خنیاگر

بونون ناهیدِ فیضی‌نده‌ن تاپارلار پرورش خوبان

او خورشیدین یئته‌ر نفعی جمادات و نباتاتا

بو خورشیدین شعاع‌سی‌ندان ائده‌ر نشو و نماء انسان

نه انسان تربیت تاپمیش بو خورشیدِ درخشان‌دان

اولوپ دنیا سراسر فیضِ بی پایانی‌نا حیران

خصوصاً لوحش الله صفحه‌یِ ایران‌زمین گویا

اولوپ‌دور روضه‌یِ رضوان کیمین سرمنزلِ غلمان

نه ایران، ماشاء الله شوکت و اجلال دریاسی

او دریایِ جلالت چشمه‌ساری کشورِ تئهران

او تئهران ایچره برجِ شوکت و اجلال و رفعت‌ده

بو خورشیدِ جهان‌تاب ائیله‌ییپ‌دیر جلوه‌یِ جولان

او شاهنشاهِ والا همّت و جمشیدِ جم شوکت

سریرِ سلطنت‌ده حکم‌ران، اسلام‌ا پشتیبان

اولوپ دریایِ نورو خسرویِ خاورله هم‌پهلو

جلالی‌ندا قضا حیران، قَدَر جاهی‌ندا سرگردان

٣٠-فرازِ قبّه‌یِ خرگاهِ مرواریدی‌نه چاتماز

رواقِ چرخِ اخضر، ارتفاعِ چادورِ کیوان

فلک‌ده‌ن باج آلیر دُردانه‌یِ تاجِ زرافشانی

نگینِ خاتمِ تختی‌نده عالَم به‌نده‌یِ فرمان

لوایِ نصرتی آچسا هوادا په‌رچه‌م و بایداق

اولور خیلِ ملائک سوره‌یِ انّا فَتَحْنَا خوان

اگر شهبازِ اوجِ همّتی پروازِ چرخ ائتسه

اولور سیمرغ و عنقا خجلتی‌نده‌ن قاف‌دا پنهان

مرصّع تختی‌نین حقّا اگر بیر گوشه‌سین گؤرسه

سلاطینِ جهان اؤز تختین ائیله‌ر گوشه‌یِ زندان

نظامِ دولتی‌نده خادم و فرّاش کیخسرو

جلال و شوکتی‌نده بهمن و دارا ثناءگویان

فریدون بارگاهِ حشمت و اجلالی‌نا حاجب

شکوهِ فرّی مین اسکندری مبهوت ائده‌ر هر آن

عدالت بحری‌نه نوشیروان بیر موجِ مستهلک

سخا بزمی‌نده یوز مین حاتمِ طَیء چاکیر و دربان

سوارِ صدرِ زینِ اشهبِ زرّین لجام اولسا

رکابی‌ندان اؤپه‌ر ذلّت‌له سام و رستمِ دستان

شجاعت رخشی‌نه مهمیزِ خارانگیز گوپسه‌رسه[4]

تمام ابلق‌سوارانِ قضایا تنگ اولور میدان

٤٠-حسامِ سطوتی گر جلوه قیلسا یئددی اقلیمه

یانار کیم حدّتی‌نده‌ن روم و توران و فیره‌نجیستان

اگر صمصامِ قهرین چه‌کسه عزمِ گیر و دار[5] ایله‌ن

اولور تحتِ ثُریادا[6] گاوماهی بید ته‌ک لرزان

سنان و خه‌نجه‌ری، تارِ کمند و تیغِ برّانی

آچار روزن، یارار جوشن، ییخار دشمن، تؤکه‌ر آل قان

جَبینی‌نده مجسّم آیه‌یِ نَصْرٌ مِّنَ اللَّه‌ی

هلالِ ابرولاری‌ندا کویِ فتح آلماق‌لیغا چوگان

صفا بزمی‌نده بین الحاجبَینی گلشنِ بهجت

مقامِ قهرده هر ناوکِ مژگانی بیر پیکان

شجاعت‌ده، مهابت‌ده، رشادت‌ده، صلابت‌ده

پلنگ‌افکن تهمتن تن، هژبرآسا، یمِ عُمّان

ایکی سرپنجه‌سی، شمشیرِ تیزی، رحم و انصافی

بیری آب و بیری آتش، بیری برق و بیری رضوان

ائده‌ر بیر التفات‌یله‌ن عموم النّاسی مستغنی

سحابِ فضل و جودو، بخششی تؤکسه دُرِ نیسان

قورولسا مرحمت مُلکونده گر انعام بازاری

گدالار دولتِ قارون‌ا استغناء ائده‌ر یکسان

تعالی الله ترابِ درگهی دارالامان اولموش

بقا عمرونده اولسون تا بقایِ گردشِ دوران

٥٠-خدیوِ عادلِ گیتی‌ستان و قبله‌یِ عالَم

نژادِ پاک‌دان، خاقانِ ثالث، ثالثِ خاقان

قوام [و] ناصرِ دینِ محمّد ناصرالدّین شاه

عمودِ شرعِ پیغمبر، سراجِ ملّت و ارکان

بو شاهِ تاج‌دارین فرّخ و فیروز عهدی‌نده

قیلیپ تالیف منظوم کتابی قُمْریِ خوش‌خوان

[Boyunvérililerin xaqanı, Nâsireddin Şah Qacar övgüsünde. Tanrı qonamını yükseltsin, yurdunu mengiletsin!]

Bi-hamd-ül-lâh taâlâ şe’nehü z-ül-izz ü v-el-ihsan

Xudâvend-i kerîm u lâ-yezâl u qâdir u subhan

Sezâdır her zaman, her vaqt, her an, her nefes, her dem

Hézârân hemd-i lâ-yohsâ, hézârân şükr-i bî-pâyan

Yéter mexlûqa pes ânen fe-ânen féyz-i uzmâsı

Heqîqt haqqı “nefs ül-emr”de çün reşhé-y-i bâran

O feyyâz éyleyip müşteqq öz nûr-i celâlından

Cenâb-ı Ehmed-i Muxtâr tek nûr-i dil u îman

Heman Ehmed olupdur kâinâta bâis-i xilqet

Tüféylinden müretteb oldu bezm-i âlem-i imkan

Saray-ı mülk-i vehdetde rubûbiyyet hicâbından

Zuhûr-i lefz-i “kon!”dan zâhir oldu sûret-i “mâ kan”

O Ehmed nûrunun bir zerresinden geldi mevcûda

Ferâz-ı çerxde mihr-i münîr-i enver-i rexşan

Éder xâliq o nûr-i âftâb-ı âlemârâdan

Nebâtât u cemâdâtı tamâmen xürrem u xendan

Ne âlemdir bu âlem, “ehsen el-lâh” mülhem-i qéybî

Yétirdi qelbime “kelvehy-i münzel” bir eceb unvan

Dédi éy nüktesenc-i bezm-i irfan, birce hüşyâr ol

Ululebsâr içün qıl âşikâra nükte-y-i pinhan

O nûr-i Ehmedî’nin zerresinden erz-i qubrâda

Bir ayrı âftâb îcâd édipdir qâdir-i mennan

İki xorşîd-i âlemtâb-ı nûrânî, iki âlem

Gerekdir kim qurulsun qıst ilen méyâr içün mîzan

O xorşîdin fezâ-y-ı séyrgâhı tarém-i çârom

Bu xorşîd-i cahantâba Xorâsan mülküdür éyvan

O xorşîde felekde şévketefzâ Hezret-i Îsâ

Bu xorşîde Eliyy-i Mûserrizâ’dır server ü sultan

O xorşîdin burûcât-ı semâvî féyz me’vâsı

Bu xorşîde velâ-y-ı Çârdeh Me’sûmdur cânan

O xorşîd-i encüm eflâk, çerxe tâcdâr olmuş

Bu xorşîd-i cahandır tâcbexş-i cümle-y-i şâhan

O xorşîdin éder nûr iqtibâsın bir qemer, amma

Bu xorşîdin ziyâsı min qemerde tâlé ü tâban

O xorşîde eger bir Müşterî var çerx-i exzerde

Bu xorşîde tamâmen müşterîdir zümre-y-i irfan

O xorşîdin eger var bir Etârud bârgâhında

Bunun var min Etârud kilk-i mişgîni göherefşan

O xorşîdin eger Mérrixi var teht-eş-şuâsında

Bunun var qan töken Mérrix sevlet yéddi yüz min can

O xorşîdin medârında Zöhel menhûsdur, léyken

Bu xorşîd éyleyip nefs-i Zöhelde méymenet bünyan

O xorşîde olup reqqâs eger Nâhîd-i xunyâger

Bunun Nâhîd-i féyzinden taparlar perveriş xûban

O xorşîdin yéter nef’i cemâdât u nebâtâta

Bu xorşîdin şuâsından éder neşv u numa insan

Ne insan, terbiyet tapmış bu xorşîd-i direxşandan

Olup dünya serâser féyz-i bî-pâyânına héyran

Xusûsen “levheşellâh” sefhe-y-i Îranzemin gûya

Olupdur revze-y-i rizvan kimin ser-menzil-i qılman

Ne Îran, “mâşâ el-lâh” şevket ü iclâl deryâsı

O deryâ-y-ı celâlet çeşmesârı, kişver-i Téhran

O Téhrân içre burc-i şevket ü iclâl ü ref’etde

Bu xorşîd-i cahantâb éyleypdir cilve-y-i cevlan

O şâhenşâh-ı vâlâ himmet ü Cemşîd-i Cem şevket

Serîr-i seltenetde hökmrân, İslâm’a puştîban

Olup deryâ-y-ı nûru Xosroy-i xâverle hem-pehlû

Celâlında qezâ héyran, qeder câhında ser-gerdan

Ferâz-ı qübbe-y-i xergâh-ı morvârîdine çatmaz

Revâq-ı çerx exzer, irtifâ-ı çâdor-i kéyvan

Felekden bâc alır dürdâne-y-i tâc-ı zerefşânı

Nigîn-i xâtem-i textinde âlem bende-y-i ferman

Levâ-y-ı nüsreti açsa havâda perçem ü baydaq

Olur xéyl-i melâik sûre-y-i “innâ fetehnâ”xan

Eger şehbâz-ı evc-i himmet-i pervâzı çerx étse

Olur sîmurq u enqâ xecletinden Qâf’da pinhan

Müresse’ textinin heqqâ eger bir gûşesin görse

Selâtîn-i cahan öz textin éyler gûşe-y-i zindan

Nizâm-ı devletinde xâdim ve ferrâş Kéyxosrov

Celâl u şevketinde Behmen ü Dârâ senâ-gûyan

Firîdûn bârgâh-ı hişmet ü iclâlına hâcib

Şukûh-i ferri min İskenderi mebhût éder her an

Edâlet behrine Nûşîrvan bir mevc-i müstehlek

Sexâ bezminde yüz min Hâtem-i Tey çâkir ü derban

Sevâr-ı sedr-i zîni eşheb-i zerrîn licâm olsa

Rikâbından öper zilletle Sâm u Rüstem-i Destan

Şecâet Rexşi’ne mehmîz-i xâr-engîz güpserse

Tamâm ebleq sevârân-ı qezâya teng olur méydan

Hisâm-ı setveti ger cilve qılsa yéddi iqlîme

Yanan kim hiddetinden Rûm u Tûrân u Firencistan

Eger semsâm-ı qehrin çekse ezm-i gîr ü dâr îlen

Olur text-i süreyyâ’da gâvmâhî bîd tek lerzan

Sinân u xenceri, târ-ı kemend ü tîğ-i borrânı

Açar revzen, yarar cevşen, yıxar düşmen, töker al qan

Cebîninde mücessem âye-y-i “Nesrün min-el-lâh”î

Hilâl-ı ebrûlarında kûy-i feth almaqlığa çevgan

Sefâ bezminde béyn-el-hâcébeyn’i gülşen-i béhcet

Meqâm-ı qehrde her nâvek-i müjgânı bir péykan

Şecâetde, mehâbetde, reşâdetde, selâbetde

Peleng efken Tehmiten ten, hijebr âsâ, yem-i umman

İki serpencesi, şemşîr-i tîzi, rehm ü insâfı

Biri âb u biri âteş, biri berq u biri rizvan

Éder bir iltifât îlen umûm-en-nâs’ı müsteğnî

Sehâb-ı fezl ü cûdu, bexşişi tökse dür-i Nîsan

Qurulsa merhemet mülkünde ger en’âm bâzârı

Gedâlar devlet-i Qârûn’a istiğna éder yéksan

Taâl-el-lâh torâb-i dergehi dâr-ul-amân olmuş

Beqâ ömründe olsun tâ beqâ-y-i gerdiş-i devran

Xedîv-i âdil-i gîtîsitan u qible-y-i âlem

Nejâd-ı pâkdan, xâqân-ı sâlis, sâlis-i xâqân

Qevâm u nâsir-i dîn-i muhammed Nâsireddin Şah

Emûd-i şer’-i péyğember, sirâc-ı millet ü erkan

Bu şâh-ı tâcdârın ferrux ü fîrûz ehdinde

Qılıp te’lîf menzum kitâbı Qumri-y-i xoş-xan

سؤزلوک:

آل قان: خون سرخ روشن

اؤوگو: اؤیگو، آلقیش‌لاما، قوچاق‌لاما، مدح، ستایش

بویون‌وئری‌لی: مسلمان

بیدق: کلمه‌ای تورکی، بایداق، بایراق

بیرجه: یگانه، صرفا

پرچم: په‌رچه‌م، کلمه‌ای تورکی، بایراق، اصلا به معنی طره‌ی درفش، هم‌ریشه با بیرچه‌ک

ته‌ک: مانند

خاقان: سلطان

فیره‌نجیستان: فرنجستان، فرنگستان، اوروپا

قونام: مقام و رتبه

مه‌نگی‌له‌تمه‌ک: مه‌نگی-مه‌نگو قیلماق، ابدی‌له‌شدیرمه‌ک

یئتیر: اولاشیر، چاتار، توخونور، ده‌یه‌ر، ...

کلمات تورکی و یا محتملا تورکی‌الاصل داخل شده به فارسی استفاده شده در این شعر:

چاکر (چاکیر، هم‌ریشه با نوکر و یاور)، بارگاه (وارقا، از بارماق -وارماق)، درگاه (ده‌رگه، از ده‌رمه‌ک)، بنده (به‌نده، از سومری)، پرچم (په‌رچه‌م، هم‌ریشه با بیرچه‌ک)، بیدق (بایداق)، خرگاه (خه‌رگه، از خه‌ر-چادور)، قبه، چادر (چادیر، از چاتیماق)، گیر و دار (از گیرمه‌ک، تاراماق-تالاماق)، خنجر (خه‌نجه‌ر)، پلنگ (از ریشه‌ی قاپلان).

بعضی کلمات عربی و فارسی این قصیده

اشهب: اسب‌هایی که رنگ آن‌ها خاکستری یا سفیدِ خنگ است.

بین الحاجبین: ناحیه‌ی صاف و کمی فرورفته‌ی پوست بین دو ابرو و دقیقاً بالای بینی

ثالث: در مرافعات آن که نه مدعی و نه مدعی علیه است و دعوی مابه الادّعا کند.

جبین: یک سوی پیشانی و دو طرف صورت (شقیقه)

حاتم طایی: در آستانه‌ی ظهور اسلام، حاتم پسر عبدالله بزرگ قبیله‌ی طایی بود. حاتم گذشته از شاعری به جوانمردی آوازه داشت و نیز در بخشنده‌گی در میان عرب مثال بود.

خارانگیز: آزاردهنده یا پر از خار، چیزی که باعث خارش، رنجش، یا پراکنده شدن خار می‌شود

سِنان: سرنیزه، نیزه

طارمِ: داربست چوبی (برای درخت انگور)، گنبد، ایوان یا سراپرده

طَی، طیء یا طایی: بزرگ‌ترین قبیلهی عرب، عرب قحطانی و یمنی‌تبار. آوازه‌ی طی تا به آن جا است که در فارسی از باب اطلاق جزء به کل، عرب را طایی یا تازی می‌گویند. تازی و یا تازیک – تاجیک به معنی عرب است.

غُبراء: زمین، خاک، یا رنگ خاکی و غبارآلود

فیضْ مأوا: آن که جایگاهِ فیض، محلِ نزولِ رحمت یا پناهگاهِ برکت است.

لایُحصیٰ: بی‌شمار، بی‌اندازه و غیر قابل شمارش

لوحش‌الله: یک ترکیب دعایی و عربی در مقام تعظیم و تحسین، تعجب و احترام که معمولاً برای بیان زیبایی یا کمال یک چیز یا شخص به کار می‌رود. به معنای خداوند او را دچار وحشت، اندوه یا تنهایی نه‌کند، وحشت نه‌دهد، غمگین و ملول نه‌کند.

مُلهم: الهام‌بخش، تلقین‌کننده و در دل افکننده‌ی اندیشه

نفس‌الامر: واقعیت عینی یا ذهنیِ ثابت در عالم خارج، واقعیتِ اشیاء آن‌گونه که در ذات خود هستند

وَلاء: ۱-تولی، دوستی، رفاقت، مصادقت، مصادقه، مودت، نزدیکی، وداد، ۲-یاران، ۳- ملک و پادشاهی، ٤- قرابت و خویشاوندی.

یم: دریا و رودخانه‌ی عظیم


[1]  METHİYE, TDV İslâm Ansiklopedisi

https://islamansiklopedisi.org.tr/methiye#3-turk-edebiyati

[2] سید لقمان آشیرلی اورمویی: در مدح سلطان محمد فاتح عوثمان‌لی و ستایش فتح استانبول

https://sozumuz1.blogspot.com/2019/12/blog-post_69.html

مدحیه‌ی تورکی قمری دربندی در ستایش ناصرالدین شاه

https://sozumuz1.blogspot.com/2020/01/blog-post.html

شیخ الرئیس قاجار تبریزی: در ستایش خلیفه‌ی اعظم، سلطان معظم مَحْمَتْ رشات عوثمان‌لی

 http://sozumuz1.blogspot.com/2019/10/blog-post_16.html

قصیده‌ی تورکی کونسول قاجار در شام در مدح فخرِ شاهان، حضرتِ سلطان حمید

http://sozumuz1.blogspot.com/2018/11/blog-post.html

میللی شاعیر معلم فیضی تبریزی: عوثمان‌لی سلطان عبدالحمید خان و قاجار مظفرالدین شاه اؤیگوسونده

https://sozumuz1.blogspot.com/2019/10/blog-post_4.html

سِنْ‌جه بير طفلِ صغير، عقل و فطانت‌جه کبير؛ تختِ ايران‌ا جلوس ائتدی بو دم: احمد شاه

https://sozumuz1.blogspot.com/2018/11/blog-post_22.html

شاعر ملی معلم فیضی افندی، سراینده‌ی مرثیه‌ی سعید سلماسی است

https://sozumuz1.blogspot.com/2019/08/blog-post_92.html

مارشِ ایرانی- قاجار. ٦ آغوستوس ١٩٠٩. میللی شاعیر تورکه‌مپورلو معلم احمد فیضی سرابی تبریزی

http://sozumuz1.blogspot.com/2019/01/blog-post.html

اوجان‌لی معلم احمد فيضی‌ده‌ن ميللی بير تورکو: تورک باهاديرلاری. ٢٦ ماه می، ١٨٩٧ -٦ خرداد ١٢٧٦ شمسی

https://sozumuz1.blogspot.com/2018/09/blog-post.html

[3] منبع: صفحه‌ی فیس‌بوکی Qajar Heritage

https://www.facebook.com/groups/602684319834522/permalink/2034899503279656/

[4] گوپسه‌رسه: در یک چاپ سنگی این کلمه به صورت «کوسرسر» و در چاپ‌های دیگر به صورت گسترسه (گؤسته‌رسه، اگر نشان به‌دهد) نوشته شده است. حال آن که مهمیز به اسب نشان داده نه‌می‌شود، کوبیده می‌شود. فورم صحیح و اصل این کلمه می‌تواند گوپسه‌رسه، از مصدر گوپسه‌مه‌ک، به معنی اگر مهمیز را بر اسب ابلق به‌کوبد .... باشد.

[5] گیر و دار: جنگ و آشوب، رزم و کارزار، در بحبوحه‌ی جنگ، زد و خورد، اختلاط بانگ‌های مبارزان، و شور و غوغای آن‌ها، اخذ و ضبط. اغلب این اصطلاح را مرکب از گرفتن-گیر و داشتن-دار فارسی دانسته‌اند. اما به نظر بین این ریشه‌شناسی و معنای اصطلاح هیچ مناسبتی وجود نه‌دارد. شاید این اصطلاح مرکب از بن «گیرمه‌ک» و «دارماق» تورکی به معنی وارد شدن و غارت و نابود کردن باشد. بن تورکی «دار» در کلمات «تاراج» و «درب و داغون» (در اصل «دارما داغین») هم وجود دارد. با این وصف، اصطلاح «درگیر» هم مقلوب همین «گیر - دار» و در نتیجه یک کلمه‌ی تورکی می‌تواند باشد.

[6] این کلمه به صورت ثرا چاپ شده است. اما بین ثرا و گاوماهی ارتباطی دیده نه‌می‌شود. احتمالا فورم صحیح ثریا است. ارتباط میان ثریا و گاوماهی یک پیوند نجومی و اساطیری در ادبیات کلاسیک است. ثریا نام دیگر خوشه‌ی پروین است و در کیهان‌شناسی و اساطیر کهن شرق، زمین را بر پشت گاوی می‌دانستند که روی یک ماهی (گاوماهی) قرار داشت و دُر و جواهرات از این صورت فلکی به سوی زمین سرازیر می‌شد. در اشعار کلاسیک، دوری و فاصله بین آسمان و زمین و تلاقی عناصر مختلف کیهانی با ذکر این دو نام توصیف شده است. نمونه از نظامی گنجوی: «گاو فلکی چو گاو دریا / گوهر به گلو دُر از ثریا».

لینک‌های دانلود کلیات کتاب قُمری دربندی، کنزالمصائب تورکی

کتاب قمری مسمی به کنز المصایٔب

https://ketabpedia.com/تحمیل/کتاب-قمری-مسمی-به-کنز-المصایٔب/?fbclid=IwAR01iIV4saD_znZYLPEXD_GjqXktPeR4jjt_CDtjV7DfpCLob5F6KqaTiKQ

هذا كتاب كنز المصائب

By Muḥammad Taqī Qumrī Darbandī

https://books.google.com/books?id=jBNjAAAAcAAJ&pg=PP22&source=gbs_toc_r&cad=3&fbclid=IwAR3Dc4k3b_lDZOtVUs8830HWT-LfpJ4iVNEKuEK64uWksWSUvPgNyBEkTBk#v=onepage&q&f=false

کنزالمصایب- قمری

https://turuz.com/book/title/kenzul-mesaib

گلزاری حسینی- قمری

https://turuz.com/book/title/gulzari-huseyni

3 comments:

  1. سلام، بسیار عالی، خیلی دنبال این کتاب بودم

    ReplyDelete
  2. متنی از یک پان ترک احمق

    ReplyDelete